بارکشی
کسانی که مایلند بفرمایند ادرس جدید را تقدیم حصور کنم.
با تشکر
دوستتان دارم ای سادگان صبور
کسانی که مایلند بفرمایند ادرس جدید را تقدیم حصور کنم.
با تشکر
دوستتان دارم ای سادگان صبور
روزی برای مرگ
کمتر پیش می یاد که تلویزیون ایران رو بیشتر از یک ساعت ببینم. مگر اینکه در شرایط اون قرار بگیرم. منظور اینه که در شرایطی که حوصله کار کردن نداشته باشم و یا اینکه برنامه ی خاصی باشه. البته همیشه سعی کرده ام که برنامه نود رو از دست ندهم. ولی امروز با اینکه خیلی کار داشتم اما بی حوصلگی های که بود باعث شد که چند ساعتی بشینم پای این جعبه جادو. یک فیلم گذاشته بود به اسم گامهای معلق( اگر یادم باشه) فیلم از اون فیلم های در پیت بود هرچند ظاهرا طرح اولیه فیلم از مسعود کیمیایی بوده اما چندان خوش ساخت نبود در مورد این قاچاق دختران به دبی و همکاری جوانان ایران اسلامی بود. آخرش فیلم با به اتش کشیدن جسد دخترجوان تمام شد. عصر روز تعطیل و دیدن یک جسد سوخته یه جورای تو ذوقم خورد.
بعد از اون آهنگی بو از فرهاد.... خواننده نوسالوژیک ترین حس های نهفته. آهنگی بود به اسم عیدانه... شاید شاهکار فرهاد است این آهنگ. تو را می برد به روز های بچگی که هنوز شب عید، معنی داشت. هنوز وقتی سال تازه می شد می دانستی که قراره چند اتفاق بیفتد. تعطیلات. شاید چون بین کردها سفره هفت سین وجود ندارد و در واقع چیز وارداتی است، زیاد اون قسمت برام خاطره نداشته باشه. اما خرید شب عید... دغدغه و جریمه های شب عید و تعطیلاتی که برای من چندان فرقی نداشت رو برام زنده کرد. معنی تعطیلات آخر سال خیلی کم درک کرده ام. شاید بیشتر برگردد از زمانیکه خودم این چند ساله توی دوره دانشجوی ایم توانسته ام بیشتر مستقل بشم. حداکثر 5 ساله که می دونم شب عید یعنی چی... اما با این آهنگ-که البته در این فصل خیلی بی مسماء بود- رو خیلی دوست دارم.
یادمه دو سال پیش با این آهنگ سال رو در تنهایی تازه کردم. یادمه شبش تا صبح با این آهنگ برای شروع بهار خوابیدم....
فیلم بعدی در واقع از این سریال های آبغوره ای صدا و سیما بود.... زیاد نمی دونم چه اتفاقی افتاد بیشتر داشتم به چیزی های دیگری فکر می کردم. شام هم جلوی تلویزیون صرف شد. بعد هم می خواستم بلند شدم. کسلم کرده بود.خسته ام کرده بود این همه صحنه مرگ و صحنه ی بی مزه ی آبغوره ای...زیر نویس داد که برنامه بعدی ماجراجویان دیدم که بد نیست یه کم ادرنالین بدنم ترشح بشه... شاید سرحال آمدم... برنامه درمورد یک موتور سوار که فکرکنم اسمش جواد بود که می خواست از روی 22 اتوبوس پرش کنه. یا چیز های در این مورد خونده بودم اما کاملا یادم نبود. برنامه داشت خوب پیش می رفت و از سکوی پرشی که خودش درست کرده بود حرف های که می زند می شد فهمید که زیاد به این پرش نمی توان اطمینان کرد. تنها یکی بود که مرتب بهش می گفت که تو می تونی جواد... انگاری یه بچه بازی باشه. رکورد قبلی برای این موتور سوار به گفته خودش 55 متری رودخانه ی کرخه بود...
اتوبوس ها امدند و مردم هم تشویق می کردند... داشت مصاحبه ی جواد رو نشون می داد که گوشه تصویر دیدم که داشتند اتوبوس ها رو جابه جا می کردند.در واقه بین اتوبوس 11 به بعد فاصله گذاشتند... اون زمان چیز خاصی به ذهنم نرسید. جواد اماده پرش شد. ولی سرعت زیادی نتونست داشته باشه... به سکوی پرش رسید و معلوم بود که سرعتش کافی نیست. وسط های راه یه دفعه افتاد..دقیقا افتاد همون جایی که فاصله بود. دقیقا 42 متر .کمرش مشخص بود که شکست. مردم و دوستاش رسیدند ولی جواد فوت شد. یه لحظه شوکه شدم... چه راحت با جون مردم بازی کردند. تصاویری بعد از تکرار واقعه .به شدت تکان خوردم... یعنی باورش سخت بود که این جوری جوانیکه تا ساعتی پیش همه داشتند برایش شعار می دادند حالا روی سقف اتوبوس های مرگ بی نفس افتاده بود. خلاصه آخر فیلم دخترجواد رو نشان داد. فکر کنم حدود 4 سالش بود. خیلی اعصابم خورد شد... بعد از اون هم گزارشگر فیلم رفته بود اهواز و اندازه که گرفته بود پرش قبلی جواد 42 متر بود نه 55 متر. یعنی به همون اندازه
باز هم مرگ اما این بار واقعی بود. خیلی پکر میکرد و عصبی.
امدم پشت کامپیوتر... یادم امد که سامان قراره امشب از المان بیاد. زنگ زدم به امید اینکه رسیده باشه. برادرش گفت که ساعت 1 امشب پروازش می شینه.
نمی دونم این تهیه کننده برنامه های تلویزیونی به فکر شب جمعه مردم و تعطیلات اخر هفته اون ها نیستند. اصلا می دونن که تعطیلات آخر هفته یعنی چی؟
فکرکنم اخرین پست این وبلاگ باشه و از پست بعدی در وبلاگ جدیدم خواهم نوشت
نسل آدمهای خوب دارد منقرض می شود. اینو جدی بگیرید!!!
جمله بالا رو چند سالی در ذهن خودم حلاجی کرده ام.اگرما معتقد باشیم که فرهنگ انسانی نیز مانند طبیعت دارد تطور پیدا می کند و تغییر پیدا می کند، پس ساده است که درک کنیم که فرهنگی که برای ما تعریف شده به عنوان خوبی، واقعا در حال انقراضه و مانند ششمین انقراض طبیعی دراد این فرهنگ نیز منقرض می شود.ببینید منهم می دانم که فرهنگ تغییر می کند... همیشه هم آدم های خوب و بد وجود داشته اند... اصلا خود خوبی و بدی نیز دارای معیار های است که در زمان های مختلف تعریف های مختلفی از آن ارئه شده ومی شود... خوب با علم به اینها می گویم که نه واقعا دارد این فرهنگ خوبی از بین می رود.
خوب حالا این فرهنگی که دارم ازش دم می زنم چیه؟ دوری از دروغ...
ببینید از نظر تمامی اتفاقاتی که برای رخمی دهد و ما در هر فرهنگی آن را تابو،گناه( چه صغیره و چه کبیره) و یا در کل آن را بد می دانیم، از نظر من قابل توجیه است. قتل، دزدی، تجاوز و تمامی این ها اگر دقت کیند بر اساس غریزه است و احساسات حیوانی ما را نشان می دهد. تمامی تفکراتی هم که به وجود آمده اند، در واقع کارشان این است که این قسمت از وجودی ما را کنترل کنند. ترس انداختن در دل عامه به بهانه های تکفیر خدایان، جزای روز قیامت، یا جزای های فردی در این دنیا نیز نمونه های از این تلاش جامعه انسانی برای انسان ها است. اما اگر دقت کنید تنها موردی از این همه گناهان و یا تابو های که برای ما گذاشته اند، دروغ تنها سرچشمه کاملا انسانی دارد. بزارید مثلا را یه کم بیشتر باز کنم، شما اگر حس جن.سی داشته باشید و تحریک شود به ناگاه مانند یک حیوان- اگر ماده باشید اماده جفتگیری می شوید یعنی اینکه خود را عرضه می کیند یا اگر نر باشید برای خودتان به دنبال جفت می گیرد. تنها سعی کرده ایم سرپوشی به این مسایل بزاریم و از ازدواج و این چیز ها به عنوان راه کار و چاشنی انسانی استفاده کنیم. مثالی که زدم به این خاطر بود که فکر کنم قاطبه مردم به این مسئله غریزی- جن.سی- نیاز اولیه خود می دانند. اگر گرسنه تان باشد و نتوانید نانی بخورید، مطمئنا به فکر دزدی می افتید و شاید- در بیشتر موارد این مسئله رخ می دهد- دست به دزدی بزنید.
نظرم این نیست که این کار ها خوب است و یا بد! فقط می گویم که اگر به طبیعت نگاه کنیم و به ان اندیشه کنیم می فهمیم که این چیز های که در جامعه ما وجود دارد بازتابی از همان خوی حیوانی ماست.
اما ایا دیده اید که شیر نری به ماده شیری دروغ بگوید؟؟؟!!! یا اینکه اصلا اینکار امکان دارد؟
ببینید اینجا اون اشتقاق اصلی پیش می آید. انسان به واسطه داشتن زبان و کلمه می تواند با استفاده از یکی از کلمات سعی در مجاب کردن دیگری و عرضه خود داشته باشد. پس به راحتی می توان فهمید به واسطه مغز خلاقه ی انسانی و همچین وسیله ای برای بیان ذهنیات انسانی، انسان از دروغ استفاده می کند. پس این گناه- تابو- و یا هر چه که شما مایلید بنامید مختص انسان است و از نظر من واقعا غیره قابل گذشت.
حالا بیاید جریان بالا را در یک قالب بگذاریم. درواقع داریم سعی می کنیم یک مدل یا ساختار برای یک یک موضوع بسازیم.
موضوع دروغ و طبعات آن اسم گذاری می شود.
اما قالب: جامعه انسانی- بیشتر همین جامعه خودمان را در نر می گیریم. یک پیشینه هم برای آن در نظر می گیریم که راحتر مسئله قابل درک تر شود.
جامعه انسانی که ما با آن سرو کار داریم به صورت ابتدایی در حدود ده دوازه هزار سال پیش به وجود آمده تغییراتی نیز کرده و ظاهرا پیشرفت هایی نیز در آن به انجام رسیده است. اما با نگاهی موشکافانه می توان فهمید که حداقل از حدود 5 هزار سال پیش تا حالا در قوانین بشری به یک دستی رسیده ایم. اینجا خود جای بحث فراوانی دارد. ما یک سری قوانین و احکام را داریم که در واقع برمی گردد به پیشرفت های تکنولوژیکی و یا همان سیر تطوری جوامعی که با انها سروکار نداریم و نمی خواهیم آن ها را وارد این بحث نماییم. مثلا عبور از چراغ قرمز نهایتا 100 سال است که به وجود آمده و محصول وجود ماشین است. مثال هایی نیز شما می توانید به این قبیل احکام آضافه نمایید. از طرف دیگر یکسری قوانین وجود دارد که بعد از رسیدن انسان به مرحله کشاورزی از آها استفاده کرده است. مثلا زنا کردن، قتل کردن، رعایت حریم شخصی و مسائلی از این دست که ما داریم روی این قسمت بحث می کینم.
برای این دسته دوم قوانین و نحوی نگرش جوامع مختلف به آن دنیای از چگونگی و بودن و نبودن ها برای ما درست شده است. و حداقل تا انقلاب صنعتی اروپا این باید ها و نباید ها کم بیش در بسیاری از کشور ها و سرزمین ها استفاده شده اند و بعد از انقلاب صنعتی طبعا اتفاقاتی باعث شد نگرش به این قوانین عوض شود. دلایل این تغییر وضعیت طولانی است و گفتن و نوشتن در این مورد نیز بسیار وقت گیر و از حوصله این مطلب خارج. اما ما داریم درمورد کشوری بحث می کینم که هنوز به مرحله انقلاب صنعتی نرسیده و در مرحله پیش کشاورزی و کشاورزی باقی مانده است. ایران
پس این از پیشینه موضوع. و همچین مشخص کردن محل تست این موضوع
ایرانی که دارم از آن سخن می گیوم درواقع از شمال عراق و کوه های تروس تا هندوکوش را شامل می شود در واقع همان ایران بزرگی که از نظر فرهنگی میلیت هایی در آن زندگی می کنند. دریکی از قدیمی ترین نوشته ای که ما از ایران باستان داریم، پادشاه بزرگ ایران- داریوش- از اهوارمزدا می خواهد که دو چیز را از سرزمین او دور بگرداند. یکی دروغ است و دیگری خشکسالی!!!
خوب جالب شد انگاری این دو بلا و افت در آن زمان بزرگترین مشکلات خاندان شاهی، مردم عامی و کشور بزرگ ایران بوده است. می دانید وقتی کسی برای چیزی دعا می کند برای درد و مرضی است که وجود دارد.نتیجه گیری ساده این بحث این است که مردم ایران انگاری دروغگویند!!! ناراحت نشوید. چیز دیگری که هست نمونه اش همین حالا وجود دارد. نمی خواهم وارد مباحث سیاسی شوم و مطالب این وبلاگ نیز به سیاست زدگی ربطی ندارد اما همه شاهد بودیم و هستیم که هر روز دارند به مردم دروغ می خویند و دروغ جزیی از زندگی ما شده است.
ساده است نه!!!
بحث خیلی طولانی شد. اما اگر به صورت بخواهیم نتیجه گیری کنیم دورغ و دروغ گویی بالاترین گناه- اگر مذهبی باشید- بالاترین تابو- اگر سنتی باشید- و بزرگترین مشکل فعلی- از دیدگاه جامعه شناسی- است. و دروغگو ها بزرگترین گناهکاران- بزرگترین مشکل فعلی جامعه ماست.
راهی هم وجود ندارد که بتوان از این معضل در رفت. زیرا ما خودمان نیز هر روز عادت داریم که به خودمان دروغ می گوییم.
موبایل رو مودم کردم که بتوانم چند دقیقه ای به این وبلاگ بی چاره ام برسم
از این چند روزی که نبود- بگم چند ماه بهتره- از همه چیز دور شده ام. از همه بی خبرم.
توی جا های رفتم که از اینترنت خبری نبود و اگرهم بود من علاقه ای نداشتم. فکر کردم یه مدت
بی خبر باشم بهتره...
خوب از زمانی که ننوشتم اتفاقات زیادی افتاده... از تصادف کردن بسیار شدید با موتور بگیر تا امدن و رفتن دوباره بهار تا ... خیلی چیزهای دیگه....
نوشتن از اینهمه هم راستش فکرنکنم چندان جذاب باشه به هر حال همه تا حالا به خیر گذشته و تنها ریشی عظیم بر صورت مانده که احتمالا امشب آن نیز به سلامتی بر باد خواهیم داد.
می ایم....
می دانم که دیگر نه تو من را به خاطر راه می دهی و نه من دیگر خاطری دارم که تو را در آن دخیل.
اما هر دو منتظریم... هر دو تنهایم و ... هر دو نفس می کشیم
اما نفس های تو برایم همان نفس باد صبا بود یا همان نفس قدسی
راستی تو که رفتی با که سروکله بزنم.؟
با که درگیر شوم دغدغه کی را داشته باشم.
نمی دانم
و نمی دانم های بسیار
امروز تو نیز می روی
با اینکه اصلا و به هیچ عنوان و در هیچ شرایطی با این جریانات سیاسی موافق نبوده و نیستم ولی مرگ مرگ ۸۹ نفر و این همه زدن و بردن را می شود تحمل کرد مگر می شود بر مرگ ندا اقا سلطان خیره شد و ضجه نزنی و فریاد نکشی....
مگر می شود.....
می ایم دوباره اینبار با زبانی تندتر و نیشی زهر انگیز تر..
یکی می رود
یکی برمی گردد
و من بی حس و حال
این گوشه بازیچه ای برای سایه ها شده ام.
سایه هایی که تنها بر دیوار اتاق راه می روند.
دست هایی که به سویم دارز می شود و من مانده ام که دوباره....
این روزگار کی به کام ما ...
می دانم که دیگر بسیار دیر شده است.
نامه ای برای رکسانا
نه می شناختمت و نه می دانستم که کیستی. تلاسی هم نکردم و از زمانی که اسم تو بر سر زبان ها افتاد داشتم فکر می کردم که تو به عنوان کدامین گروگان این ها خواهی بود و در قبال کدامین سرباز گمنام به زندان افتاده ای. یادم می اید که زمانی در جریان می کنوس و کاظم دارابی بازگان المانی فدا شد و به او انگ تجاوز به زنی مسلمان داده اند و چند صباحی مهمان آنها بود. این بار هر چه به ذهنم فشار اوردم موردی این چنین را به خاطر نیاوردم( ای کاش تو هم همچین اتهامی داشتی ....). به تو می گویند جاسوسی! تصاویرت را از ماهواره که دیدم دکمه پاوس را زدم و به چهره ات دقیق شدم و بر اساس غریزه براندازت کردم که تو جاسوسی یا نه؟ تشخیص سخت بود ولی نتیجه منفی. ظاهرا حتی اگر این اتهام هم درست باشد جاسوس خوبی نیستی. چشم های شرقیت همه چیز را زود لو می دهد و توان نگه داشتن راز ها را ندارد. نه جاسوس نیستی.
بهمن قبادی هم امد و برایمان نوشت که تو نامزدش هستی! نوشت که تن نحیف تو توان کشیدن ان همه فشار را ندارد. من هم با هم عقیده ام. به هر حال من نیز چن او کردم و می دانم با کدامین زبن حرف میزند می دانم چه چیز ها دیده است و چه چیز ها می داند.. اخر او نیز کرد است... ما کردها زیادی می دانیم...
زمانی که شروع به اعتصاب غدایت کردی شب قبل از خواب به تو فکر می کردم و اینکه می توانی چند روز دوام بیاوری؟ ده روز این پیش بینی من بود! پدرت ان رو امد و گفت که اوضاعت زیاد خوب نیست. بعد از ظهر همان روز هم اقایان گفتند که نه!! حالت خوب است.باور اینکه تو بتوانی بیش از ده روز طاقت بیاوری برایم سخت است. نمی دانم به چه جرمی و به چه گناه کرده و ناکرده ای گرفتار امدی... کلیشه ای نامه نوشتن برای یک زندانی سیاسی دلداری اوست و امیدواری به اینکه آزاد می شود.... فکر می کنم در مورد تو این دلداری زیاد خوشبنیانه باشد. البته در هر حال آزاد می شوی چون این ها نمی خواهند که در شرایط فعلی باجی بدهند... فقط دلم می خواهد بدانم که در چه حالی هستی و به چه فکر می کنی... دلم می خواهد بدانی که هستند کسانی که قبل از خواب به تو فکر می کنند و تخمین می زنند قدرت تو را... می خواهم بدانی که حتی یک دانشگاه هم درحمایت تو دارند اعتصاب غدا می کنند.... اما در همین ایران خیلی ها تو را نمی شناسند...
شرایط یک زندان سیاسی را درک می کنم .. نزدیکانم به اندازه کافی کشیده اند. از سیاست هم دل خوشی ندارم عزیزترین کسانم را از من گرفته است...
انشایم خوب نیست و همیشه این مشکل هست که زمانی به این مسائل فکر میکنم چنان کلافه می شوم که کنترلی بر خودم ندارم... چندروزیست که هی دست و دست می کنم که برایت چیز بنویسم و انگاری کلافگیم بیشتر می شود.
رکسانا... بدان که سرزمین پدریت در طول تاریخ داستان ها به خود دیده است و تو هم داستانی از آنها.. چه زندانیانی که در سیاه چاله ها به زنجیر کشیده شده اند و چه داستان ها دارد آن خاک سیاه چاله ها.
داستان تو نیز بر این خاک نوشته می شود... ازاد می شوی و به امید آن روز که سلامت بار دیگر صحنه ازادیت را برای لحظه ای پاوس کنم و ببینم که دوباره برگشتی به وادی انسان ها آزاد....
اما از دلایل این مهاجرت و به قولی این فرار مغز ها:
پی نوشت: این هم وبلاگ جدیدم!!!!
معمولا برای نوشت هر متنی باید دلیلی باشد!!! حداقل برای هر پست در وبلاگ. شاید نوشتن هر اتفاقی و درد دلی برای کسی جذاب نباشد.
زندگی من هم از این زندگی هایست که بیشتر آن شاید برای نوشتن در وبلاگی هم جذاب نباشد. البته این هم به قدرت نویسنده ارتباط دارد که می تواند از هر چیزی یک نوشته کاملا خوب را به خواننده ارائه دهد. اما من نویسنده نیست. پس نتیجتاً حاصل کار می ماند اینکه تو چیزی در این وبلاگی نمی بینی یا اینکه دیر به دیر اپ دیت می کنم.
البته به گمانم اتفاقی هم در پهته گیتی نمی افتد. زمانی فکر می کردم هر اتفاقی در این جهان برای شخصی در ایسلند یا جزایر گوام ارتباط مستقیمی با زندگی انسان در ژاپن یا اندونزی دارد!!! ولی حالا نه! به گمانم که مرگ همسایه را نیز بتوانم به راحتی مرگ کسانی در افریقا تحمل کنم. یا حتی نزدیکتر! مرگ خودم را نیز به راحتی مرگ یک پشه در اثر استفاده از ت ت د تحمل می کنم.
نوشته های سیاه معمولا برای ما معمولا نشان از یک انسان افسرده دارد و روان رنجور! اره غیب نگفتی و واقعیت همین است که نوشته شد.
گاهی دل که می گیرد. انسان یاد همه می افتد یاد حتی یاد کسانی که از انها متنفری! و با کوچکتر مسئله ای خاطره ای تداعی می شود و معمولا این خاطرات بیشتر جلوه های بدی از خود بر جای می گذارند.
بگذریم: Let’s go down
پی نوشت:
دوست عزیز را محبت فراوان دارد به بنده در این وبلاگ!!! اما انگاری فراموش کرده که نام نویسنده وبلاگ را بخواند و یا اینکه حتی بدتر اینکه نوشته ها را کامل نخوانده و فکر کرده که بنده از جنس لطیف هستم. جهت اطلاع خوانندگان گرامی و بخصوص شخص شخیص ایشان باید چند نکته را بگویم که جنسمان نه لطیف که بل بسیار خشن( حداقل به ظاهر) با سبیلی لینی و کلا ظرافتی در ما نیست. البت باید متذکر شوم که به هیچ وجه هم همجنس باز( استغر از خدا) نیستم در واقع به شدت از این قشر دوری می کنم! هر چند احترام می زارم به این بندگان خدا!!! قسم می خورم به جان خودت! البته اون فقط برایم از چیزی نوشته که خودم هم نمی دانم چیست!!!
در هر حال! پس امیدوارم که این بنده خدا نیز از این خیال و خیال پردازی ها دوری کند و حداقل متوجه باشد که دنیای سایبر هیچ ارزشی ندارد و تنها ارزش ان این است که تو راحت بتوانی در راحت حرف بزنیو برای خودت بنوسی.
خیلی وقته دوست دارم که بشینم اینجا و یک پست بلند بنویسم. از خودم از دل گیر هایم از تنهاییم از خیلی چیز های دیگه... ولی نمی شه... دلیل شم هم متاسفانه خودم نیستم. به همین دلیل دارم از این وبلاگ کوچ می کنم. البته هنوز تصمیمم جدی نیست. یه جای دیگه توی این دنیای مجازی دارم برای خودم باز می کنم.
از اول که وبلاگو شروع کردم برای خودم می نوشتم. به نا به طبیعت خودم و به این دلیل که درون گرام نمی تونم خیلی چیزا رو راحت بر زبون بیارم این جا رو راه انداختم و برای خودم قرار بود بنویسم.
هیچ دلیلی هم نداشتم. نه دنبال دوست پیدا کردن بودم نه اینکه دوست داشتم که مثلا از این طریق جذب مخاطب کنم. چون اگه دقت کرده باشید تعداد بسیار کمی مخاطب می یان توی این وبلاگ و اون هم تنها به یک دلیله و اینکه معمولا کمتر می رم سراغ وبلاگ های دیگر و دوست داشتم این صفحه همیشه برای خودم بمونه.
در نهایت به هر دلیلی با نوشتن توی این صفحه تقریبا دچار مشکلاتی شده ام و می شوم. باور کنید که چیز زیادی برای پنهان کردن ندارم و این جوری هم نیست که مثلا قرار باشه چیزه خواصی اینجا بگم. نه مثلا اینکه دوست ندارم کسی وارد فضای شخصی من شود و برای خودم حداقل جای رو داشته باشم. به نا بر هر دلیلی که اگر عمری باقی بود در اون صفحه جدیدم برایتان می نویسم ترجیح می دهم که تا یه مدت اینجا چیزی نزارم.
پی نوشت یکم: فعلا تصمیم بالایی در حد ۵۰ درصد است اگر اتفاقی رخ ندهد ....
پی نوشت دوم: امیدوارم که باز هم سر بزنید
دوستتان دارم سادگان صبور
۲. تهران موندم که به کارام برسم... گفتم تعطیلاته خلوته ....نگو همه هم این فکرو می کردند و تعداد کسانی که در تعطیلات یادی از من کردند بیش از مواقع معمولی بود...
۳. بیست و نه ساله شدن هم هیچ مزه ای نداشت. سال هاست که این روز رو برای خودم حفظ کرده ام و اون روز هیچ کاری نمی کنم. ولی این بار مهمون داشتم و از صبح تا شب تهران رو گز کردم بدون اینکه اصلا یادم باشه که تولدمه...
۴. این پست رو از سر زور نوشتم.... راستش اصلا یه چیز دیگه تو ذهنم بود.... ولی بزارم واسه ی فردا
تمام شد. مثل خیلی چیز های دیگر...
سال ۱۳۸۸ هم می اید و او نیز روزی پستی خواهد داشت برای خداحافظی
فعلا فقط تبریک تا بعد می بینمتون...
سال نو مبارک
راستی ۲۹ ساله شده ام!!! 
صبح روز ۱۶ مارس بود... شهر چند روزی بود که دست به دست می شد... از طرفی ایرانی های مهاجم و از طرف دیگر بعثی های مدافع!!!
مادر کوثر شب خواب بدی دیده بود. خواب هیولای سفید پوشی را بر شهر سایه ای سیاه افکنده بود...
از خواب پرید.. از کابوسی که به واقعیت نزدیک بود.... شوی خود... عمر... را بیدار نمود. خواب را بازگفت و دوباره چشم بر هم نهاد که بخوابد...خواب اما از او گریزان بود... کوثر- دختر خرد سال خود را نگاهی کرد... آرام خفته بود... ارامتر شد... خوابید....
ساعت نه غرشی اسمان را فرا گرفت... چند هواپیما مانند چند روز گذشته بر فراز آسمان نمایان شدند... همه دست ها سایه گاهی برای بهتر دیده شدن بر پیشانی رفت....اما این بار هواپیما ها نزدیکتر شدند. .. و ناگاه بمب هایی بود که بر سطح شهر فرود آمدند. اما اتشی در کار نبود... دود سفیدی بود... که نور خورشید را مانع بود... سایه انداخت بر شهر...
مادر کوثر تنها فرصت کرد که دو بچه دیگر را بر دوش بگیرد و نگاهی بر شوی پریشان خود کرد... داد زد.. کوثر را تو بیاور...
مادر از در که گذشت چند قدم انطرفتر احساس کرد سنگین شده... و کودکانش نیز سنگین تر نگاهی انداخت.... هر دو فرزندش .... قلبشان ایستاده بود... فرصت شیون نداشت... خود برای اخرین بار به سوی خانه نگاهی انداخت... عمر را دید که کوثر را در بغل گرفته و تنها گامی از در بیرون نهاد و او نیز افتاد.... دیگر سیاهی بود و مرگ...
برای مرگ حلبچه... شهر مرگ... ثانیه ای سکوت کنیم.
پی نوشت: یه زمانی در دانشگاه مسئول برنامه ای بودم برای این یادواره.... فیلم های از عراق به دستم رسید... مرگ را با تمام وجودم حس می کردم... یکی از این فیلم ها صحنه ای بود که یک پیرمرد حدود ۶۰ ساله تنها خودش زنده مانده بود و تمامی خانواده ۱۵ نفری را از دست داده بود. دقیقا زمانی دوربین به کوچه می رسد که پیرمرد هم داخل می شود. هر دو وارد خانه ای می شوند و .... تمامی ۱۵ نفر خانواده اش را مرده می دید... دوربین ... مرگ را نمی توانست به تصویر بکشد.. هنوز ضجه های ان پیرمرد تمام ۱۶ مارس مرا در بر می گیرد....
این تصویر عمر خاور و کوثر عمر

این هم تصویر دیگر از این فاجعه

به کدامین گناه!!!!
خستگی بعد از عروسی هم داستانی دارد. کوفته- داغون- خواب الود و بی حال....
چند روزی استراحت لازم بود. کردیم!!! بعد امدیم تهران.
جمعه امدیم تهران که عید را در تنهایی بگذرانیم. دارم سعی می کنم که برای این چند روزه تعطیلات کاری انجام بدم.
یه کم حال عصب داریم. بر طرف می شود....
از امشب به دیدار شما خواهم شتافت ای ساده گان صبور....
آخرین مقدمات عروسی هم داره روبراه می شه و دارم فکر می کنم به خود روز عروسی که چه روزی خواهد بود. همه قراره بیان... چندین کارت اضافه هم فرستاده بودم و بچه ها تهران هم قراره بیان اینجا...
دارم فکر می کنم که این عروسی هم دیگه خیلی دست و پاگیر و خسته کننده است... وقتی متوجه می شم که این عروسی برادرمه و ماله خودم نیست نفس راحتی می کشم که نه هنوز من تصمیمی به این کار ندارم.
همین یک ساعت پیش بعد از دوری از شش ماه تلفن! به ارزوی خودم رسیدم و ناکام از دنیا نرفتم.
و دوباره به اینترنت باز امدم.
این هم اولش تا از این به بعد جهانی را بلرزانم
وبلاگ من هم دارد پیر می شود. البته از زمان مرگش خبر ندارم. مشکل اینجاست که تنها به تفس مصنوعی نیاز دارد و بس. مشکل دیگرش اینکه از همان طفولیت راه مرگ خود را برگزید.
شاید بمیرد شاید هم با نوازشی جهانی را بگیرد.
یه مدته به خاطره مشغله کاری!!! اصلا فراموش کردم که وبلاگی هم دارم. این روزها هم که به کانتر وبلاگ نگاه می کنم انگاری دیگه کسی سر نمی زنه به وبلاگ. البته حق هم دارند و وقتی چیزه تازه ای نیست چه انتظاری.
دارم سعی می کنم که تلفن خونه رو یه جورای وصل کنم. واقعا بدون تلفن و اینتر نت هم خیلی سخته که بخواهی کار کنی.
پی نوشت:
این اواخر خونه یکی دعوت بودم. سنش بالاست و اینکه تازه ازدواج کرده. زنش هم از دانشجویان خودش بوده ولی ... وا مصیبتا..... انتظار هر چیزی رو داشتم به جوز اینکه زنش بسیار ادم هوس رانی. داشتم براش چند برنامه نصب می کردم. گفت یا هو مسنجر هم می خوام و اینکه می خوام چک میل کنم!!! توضیح دادم که می تونی از طریق ایمیلت چک کنی و این جوری ها که دیدم پیش شوهرش گفت باشه .... همینکه شوهرش رفت بیرون گفت: مسنجرمو نصب کن باهاش کار دارم. وقتی نصب کردم و لیستشو دیدم!!!!! خانم با چند نفر دیگه هم در ارتباطه... اولش فکر کردم خوب ایرادی نداره یه چیز معموله ولی وقتی اف لایناش امد بالا و من جمله اول رو ناخوداگاه دیدم.... اون هم متوجه شد که سوتی رو داده ولی ...
این روزها تصاویر تلویزیون هم شده غزه!!! دوستان وبلاگ نویس هم به نا به هر دلیلی چند خطی در این مورد می نویسند. نمی خوام من هم وارد بشم ولی چند سوال همیشه این وسط مطرح می شود. یکی اینکه اگر هر روز و به صورت مداوم در مدت شش سال سنگی ) نه موشک( پرت کنن و این سنگ بر حسب اتفاق هدفش شیشه ی اتاق خواب شما باشد شما چه عکس العملی انجام می دهید؟ دوما اگر حالا گیریم من اومد پایین و با زبان خوش خواهش کردم از بچه ی پرتاب کننده سنگ ها که بچه جان نکن و اون رفت و با پدرش هم برگشت و پدرش به جای نهی این مسئله بر اون صحه گذاشت اون موقع شما چه می کنید؟ این هم هیچی اگر حالا شما خون جلوی چشمان شما رو گرفته و می خواهید جوابی بدهید و اولش هم هشدار بدید که اقا من تلافی می کنم و اون ها هم شروع کنند که اقا این جنایت کاره این نمی دونم غاصب این فلان این بیساره!!! شما ایا کوتاه می اید. دیگه توی جنگ که حلوا پخش نمی کنند.
بله! من هم موافق جنگ نیستم من هم هنوز قدرت دیدن این همه کشتار و مخصوصا بچه های کوچک رو ندارم ولی باور کنید همین اقایونی که توی غزه می جنگند این بچه ها را سپر بلای خودشون کرده اند.
به هر حال تصاویر چندان جالب نیست و من هم تاسف می خورم. در هر حال جنگ این منطقه نفرین شده باید به سرانجامی برسد.
جنگ را در این جهان نه انجامی هست و نه سرانجامی
دانته وارد می شودو از زبان ویرژیل فریاد بر می اورد که عذاب دوزخ تنهایی است و سرما.
لحظه ای می گذرد که سرما وجودم را در بر می گیرد. به هر سو چشم می گسترانم و خود را تنها می یابم.به دنبال سرابی در آن کویر سرد به پا می خیزم. شوقی برای گسستن از این سرما نیست. شاید من اخرین بازمانده باشم. شاید من ....
سرما شدت می یابد و تو هنوز از آن سراب به آن سراب در حال دویدنی. ناگاه به خود می ایی و خود را در کویر می بینی و در تعجبی که در روز که افتاب بر تارک اسمان می درخشد، تو از سرما می لرزی! در خود فرو می روی ... بیشتر و بیشتر .... انگاری که نمی توانی بفهمی که خوابی یا بیدار. بار دیگر به دور دست ها می نگری. کور سوی دیگر. درختی/انسانی انجاست. سرابیست یا ادمی یا درختی خشکیده؟ ارام گام بر میداری. ولی تو سردته.... سرد و خاموش. سوز باد در گوشت می پیچد ولی از باد خبری نیست. برای اخرین بار تصمیم می گیری به سوی سراب بروی.... هر گام شکیسیت... هر گام تردید... هر گام به جلو و در دل اینکه نه!!! این سرابیست و بس.... جلوتر که می روی او همچنن انجاست. به درختی می ماند. نه چندان بلند که سایبانی باشد ولی باز هم امیدی در وجودت هست. هر قدمی که بر میداری به سوی آن درخت/ انسان زره ای از سرما کمتر می شود. برای لحظه ای پشیمان می شوی و ابلیس وجودت دوباره سر برمی کشد. ... سرابی بیش نیست.... تو در دوزخی و دوزخ را سرانجامی جز تنهایی نیست. زانو می زنی بر زمین سرد.... نوری از ذهن می گذرد... گام بردار و بشتاب این سراب نیست. وجود دارد. هست لمسش کن...
بار دیگر برمیخیزی و به جلو می روی... سرما دوباره شلاقت می زند و تو باز شک و تردید باز هم امید و یاس...
قدم هایت بار دیگر گرم تر شده اند و باز هم سراب را می بینی....
نزدیکتر که می شوی برای لحظه ای گرمایی از درونت سر بر می اورد و می دانی که از مرز سرما گذشته ای با امید بیشتر سر بر می اوری.... خود را نزدیکتر به سراب می بینی... سراب در کار نیست. انانیست با لباسی بر تن....بیشتر دلگرم می شوی. می بینی که ایستاده انجا و پشت به او دست هایش را در زیر بغل گرفته و سرما را در وجود او نیز می بینی ولی حالا تو نیز گرم تر شده ای و تند و تندتر گام بر میداری.... به کنارش که می رسی ... چند قدم مانده به او دیگر از سرما خبری نمانده است. نزدیک او چشمه ایست که یخ بسته و گلی نیز هم.
به سویش اخرین قدم ها را بر می داری ... دیگر سرمایی در کار نیست و در دل لبخند می زنی.. کنارش که می رسی لب باز می کنی که حرفی بزنی ولی قبل از آن بر می گردد و زیبای روی را می بینی.... لبخندی می زند و چشمه بار دیگر می جوشد و نه از سرما خبری است و تنهایی نیز رخت بر می بندد.
....نوشت: خیلی مانند سریال های ایرانی عاقبت خوشی داشت.....می توانسد اخرش را هر جور که دوست دارید تغییر دهید.......
این چند روزه هم که به خیر و خوشی تمام شد. اینجا ادمهای مختلفی بودند و در این همهمه و شلوغی جایی برای فکر کردن نبود. هر چند کنار ساحل خلیج فارس بشینی و آرام به ساحل نگاه کنی و خود به خود می روی توی فکر. به فکر هایی که نمی دانم از کجا سرچشمه می گرفته و به کجا می انجامد.
عادت کرده ام بشینم و هدفون رو بزارم توی گوشم و با اخرین صوت ممکنه به موسیقی گوش کنم. حالا هم دارم به اخرین کلیپ شادمهر عقیلی نگاه و گوش می کنم!!!.
حقیقت و واقعیت. وجود و ظاهر و باطن و اثبات و رد و ازادی و اسارت و جبر و اختیار....
خیلی سعی کردم که توی وبلاگم از این تفکرات فلسفی زده( چون حرمت فلسفه فرای این صحبت های به ظاهر معمولی ماست) انجام ندهم و بیشتر به این مسائل معمولی که گاهی گریانم را می گیرد بپردازم.
این روزها چه غریبند برایم....
ا
ادم وقتی سخنرانی میکنه یه جوری بعدش انگاری اتفاقی خاصی افتاد!! قبل از اینکه برم بالا حس می کردم که با این ۱۰۰ و خوردی که پایین نشسته اند باید چه کاری انجام بدم. دویت چشم که خیلی ها مطمن بودم امده بودند که سوتی بگیرند و سوالات اجق وجق بپرسند. ولی نیم ساعت شد دازده دقیقه و به خیر و خوشی تمام شد. این عرق لعنتی ما هم که دیوانه کننده بود.
اینجا جای یه نفر حسابی خالی بود. کسی که بخواد بعد از اینکه تمم شدم بیاد و وی لبخندی بزنه و یک خسته نباشیدی بگه. واقعا جاش خالی بود. امدم پایین خنده گرفته بود. کسی نبود و زودی رفتم اتاقم و لبخندی به خودم زدم و خسته نباشیدی از ته دل به خودم گفتم.
یه زمانی که میرفتم کلاس زبان استادم همیشه یه ضرب امثلی رو می گفت . مهم نیست کجا ایستاده ای مهم اینکه چه جوری ایستاده ای!!!
و من همیشه ازو می کردم که تنها در اوج باشم.
زن ها رو گفتم و همیشه هم می گویم که موجودات عجیبی هستند و انک بر این باور خود پا می فشارم و دادم از ین به هوا می رسد که چرا تو این را باور نمی کنی.
چه دغدغه هایی که دارند و چه عجیبند. خلاصه بگم که اینجا همیشه و همیشه چیز های برای خندیدن وجود داره. اخ از دست این زبان لعنتی و این همه دلواپسی پسینش.
دارم چرت و پرت می نویسم و خودم هم بر این باور هستم که چرندیاته. چون اصلا تمرکز ندارن.
ادم وقتی سخنرانی میکنه یه جوری بعدش انگاری اتفاقی خاصی افتاد!! قبل از اینکه برم بالا حس می کردم که با این ۱۰۰ و خوردی که پایین نشسته اند باید چه کاری انجام بدم. دویت چشم که خیلی ها مطمن بودم امده بودند که سوتی بگیرند و سوالات اجق وجق بپرسند. ولی نیم ساعت شد دازده دقیقه و به خیر و خوشی تمام شد. این عرق لعنتی ما هم که دیوانه کننده بود.
اینجا جای یه نفر حسابی خالی بود. کسی که بخواد بعد از اینکه تمم شدم بیاد و وی لبخندی بزنه و یک خسته نباشیدی بگه. واقعا جاش خالی بود. امدم پایین خنده گرفته بود. کسی نبود و زودی رفتم اتاقم و لبخندی به خودم زدم و خسته نباشیدی از ته دل به خودم گفتم.
یه زمانی که میرفتم کلاس زبان استادم همیشه یه ضرب امثلی رو می گفت . مهم نیست کجا ایستاده ای مهم اینکه چه جوری ایستاده ای!!!
و من همیشه ازو می کردم که تنها در اوج باشم.
زن ها رو گفتم و همیشه هم می گویم که موجودات عجیبی هستند و انک بر این باور خود پا می فشارم و دادم از ین به هوا می رسد که چرا تو این را باور نمی کنی.
چه دغدغه هایی که دارند و چه عجیبند. خلاصه بگم که اینجا همیشه و همیشه چیز های برای خندیدن وجود داره. اخ از دست این زبان لعنتی و این همه دلواپسی پسینش.
دارم چرت و پرت می نویسم و خودم هم بر این باور هستم که چرندیاته. چون اصلا تمرکز ندارن.
ادم وقتی سخنرانی میکنه یه جوری بعدش انگاری اتفاقی خاصی افتاد!! قبل از اینکه برم بالا حس می کردم که با این ۱۰۰ و خوردی که پایین نشسته اند باید چه کاری انجام بدم. دویت چشم که خیلی ها مطمن بودم امده بودند که سوتی بگیرند و سوالات اجق وجق بپرسند. ولی نیم ساعت شد دازده دقیقه و به خیر و خوشی تمام شد. این عرق لعنتی ما هم که دیوانه کننده بود.
اینجا جای یه نفر حسابی خالی بود. کسی که بخواد بعد از اینکه تمم شدم بیاد و وی لبخندی بزنه و یک خسته نباشیدی بگه. واقعا جاش خالی بود. امدم پایین خنده گرفته بود. کسی نبود و زودی رفتم اتاقم و لبخندی به خودم زدم و خسته نباشیدی از ته دل به خودم گفتم.
یه زمانی که میرفتم کلاس زبان استادم همیشه یه ضرب امثلی رو می گفت . مهم نیست کجا ایستاده ای مهم اینکه چه جوری ایستاده ای!!!
و من همیشه ازو می کردم که تنها در اوج باشم.
زن ها رو گفتم و همیشه هم می گویم که موجودات عجیبی هستند و انک بر این باور خود پا می فشارم و دادم از ین به هوا می رسد که چرا تو این را باور نمی کنی.
چه دغدغه هایی که دارند و چه عجیبند. خلاصه بگم که اینجا همیشه و همیشه چیز های برای خندیدن وجود داره. اخ از دست این زبان لعنتی و این همه دلواپسی پسینش.
دارم چرت و پرت می نویسم و خودم هم بر این باور هستم که چرندیاته. چون اصلا تمرکز ندارن.
هوای حوصله ابریست! بک سالگی ولاگ و تولد دوباره شیطان
به بهانه یک سالگی وبلاگ
تقریبا یک سال پیش بود که این وبلاگ باز شد!!!
یادمه در شرایط بسیار نامناسبی بودم و تنها چیزی که به یاد دارم از آن دوره سردرگمی است. در طی یک سال گذشته تا حالا خیلی چیز ها عوض شد و من هم با تغییرات زمان بسیار تغییر کردم. تغییرات از بیرون شروع شد و من از درون قدرت کنترل بسیار از این پدیده ها را نداشتم و پیش آمد ها به شدت بر روحیه و روان تاثیر گذار بود.
خیلی وقته که در این وبلاگ چیزی نمی نویسم. تلفن خونه ام کاملا قطع شد و علاوه بر آن بیشتر این مدت را در بی علاقی مفرطی گذراندم که نباید این چینین می بود و لی شد.
سعی در تغییر اوضاع و احوال هم تا حدودی توانست انگیزه ای باشد ولی به هر تقدیر میسر کردن آم سخت و مهیا نمودن نیز بی مورد می نمود.
تولد این وبلاگ اتفاق بزرگی در زندگی ام نبود ولی ماجرا هایی که در این وبلاگ نوشتم تا حدود زیادی تاثیر گذار بوده است.
بگذریم.
پی نوشت ها این وبلاگ زیادند و تا حدودی نیز شخصی:
1. باور کن منظوری نداشتم. اون شب هایی که فرصتی برای حرف زدن پیش آمد و ما توانستیم حرف هایی با هم بزنیم، نه قصدی در میان بود و نه هدفی و نیازی. ولی پیش آمد کلام و موقعیت من باعث شد که این اتفاق ات بیفتد. چند شب پیش هم که برایت اس ام اس زدم و اون جملات را برایت نوشتم بدان که منظوری نداشتم نه کم جنبه بودم و نه کم تحمل. شراط مرا به این کار وادار کرد. بهت گفتم دارم چیزی هایی می نویسم. شخصیت اصلی آن هم دختر بود با روحیات تو. به همین دلیل اون چند جمله را نوشتم. باز هم معذرت می خوام ولی برخوردی که کردی هم بسیار تند بود! ولی یک چیزی رو فراموش نکن!!! در هر حالتی ما یک حیوانیم و لاغیر. فکر نکن به این قید و بند های فرهنگی که چند هزاره گذشته به ما رسیده و داریم در آن دست و پا می زنیم اتفاقی برای ذاتمات افتاده باشد. رنگ و لعاب زنانگی است که اگر هر روز صبح نو نگردد، بیشک دیدن آن قی آور خواهد بود.
2. قوانین را ما تعریف می کنیم. می توانید به این چند مسئله فکر کنید که چراغ قرمز قانونی جهان شمول است و تاکید دارد بر توقف تمام ماشین ها ولی امبولانسی از آن می گذرد و آتش نشانی نیز بوق کشان آن را می شکند. پس هر قانونی می تواند تغییر کند ولی با شناخت شرایط زمانی و مکانی. پس قوانین هم چنین است. ایا تو راضی هستی که شخصی که به بیمار لاعلاجی گرفتاراست و هر روزش زجر می کشد زنده بماند در صورتی که خود راضی به مرگ است و با امپولی می توان آو را از رنج رهایی بخشید. آیا تو می توانی تصور کنی کسی که در راه وطن تو کشته می شود شهید است و اگر از طرف دشمن باشد هلاکت رسانیدن کسی است. در همان کشور هلاک شونده شهید است شهید تو به درک واصل شده.
3. چه معیار را بر میگزینی. تفکرات ایدولوژیک؟ طالبان، استالینیسنم، قرون وسطا نماد هایی از تفکرات ایدولوژیکند. تو اگر در جامعه استالینی باشی، « شخص اول» همیشه راست می گوید چون می ترسی. در تفکر طالبانی هم شخص « عالم» نماینده و ولی امر است و بر هر چیزی دانا. تو این وسط چه کاری می کنی. باز هم می ترسی؟
4. روشنفکری؟ «به کدامین گناه» خود را چینی لقب داده ای؟ اصلا چه کاری کرده ای؟ یا قرار است تو چه دسته گلی بر آب دهی که جامعه ای را به باد ( یا به فاک) دهی؟ چه کسی به تو همچنین لغتی را داده است؟ آیا بهتر نبود از این « رنج دانایی» بگذری و در « لذت جهات» می ماندی؟ کدامین راه را برگزیده ای؟ اصلا چرا داری می خوانی می نویسی و فکر می کنی؟ تو....
5. دغدغه تو برای چیست؟ سرپوشی بر عقده هایت یا خود فریفی و دگر فریبی؟ ژشت روشن فکری و مصلح اجتماعی تا کی؟ مگر خود در لجن زار دست و پا نمی زنی؟ به چه حقی برای دیگرانی تصمیم می گیری که زنده یا مرده اشن به حال تو تنها نبودشان برای کف زدن و تشویق اهمیت دارند و لاغیر؟ بودن آنها تنها اگر برای تشویق باشد و تایید تو... اری مردم چه پاکند و با شعور و اگر نقدی کردند ... چه ناشکر و بد؟
6. بجز بند اول بفیه شخص خاصی را در نظر ندارد...
7. این هم از یک سالگی این و بلاگ
من هم زنده برگشتم به تهران و در خدمت اسلام و مسلمی!! هستم و از این به بعد خواهم بود.
چرا چیزی نمیگید شما ها بابا بی معرفتا نه نوشتن که من زنده ام نه مرده.
خوب منیرو هم زحمت کشیده بود و اون نوشته- که جرات ندارم اون رو داستان بنامم- رو خونده بود و توضیحات لازم رو داده بود. مرسی منیرو و ممنون از این که و قت گذاشتی واسم و این نوشته رو هم برای شما می زارم که نظر بدید. و اگر نکته ای بود حتما بگید. نازیلا هم که خودش دستی توی کار داره به گمانم بتونه بیشتر برام بنویسه.
راستشو بخوای من این نوشته رو نشونه یکی از بچه ها دام. پوزخندی زد و گفت که مثل نوشته های یک دفتر خاطراته و اگر بخوام خیلی بیشتر از این و بهتر از این می نویسم. شاید هم حق با اون باشه ولی این رو هم بگم که فکر کنم من بتونم بجایی نیل ارمسترانگ که رفته بود ماه من برم مریخ ولی اگر بشود.... از نقد کردن اصلا ناراحت نمی شوم ولی جان برادر در اگر نتوان نشست و همین چند صفحه ای هم که من نوشتم و رو هم بخواهم اسم داشتان روش بزارم رو تو کار می گکردی و به من اجازه نقد می دادی اون موقع می توانستی حرفی برای گفتن داشته باشی. خوب این هم اون نوشته.... اسمش رو با اجازه تون می زارم پارک...
هر چی می گویم او خودش برای خودش سکوت می کند. اعصابم به هم می ریزد. دوباره نگاهش می کنم. می دانم که سکوتش از خود خوری ست. می دانم که او هم منتظر سکوت منِ که بخواهد شروع کند. ولی می ترسم که سکوت کنم. چون حرف ایم برای خودم معنی ندارد و اگر سکوت کنم می بازم. تصمیم می گیرم یه دقیقه سکوت کنم ببینم چیزی می گوید. سکوت من زیاد طول نمی کشد. چون ترس اینکه او حرف بزند آزارم می دهد. دوباره شروع می کنم. این دفعه اخ بلندی می گوید و سیگاری دیگری روشن می کند. انگار حرفهایم تاثیری داشته. نگاهم می کند. هری ته دلم خالی می شود ولی باز هم نگاهم را می دزدم و ادامه می دهم. خسته شدم. بزار هر چی می خواهد بگوید. سکوت می کنم. پک محکمی به سیگارش می زند و دستهایش را باز می کند . سیگارش گوشه لب است و چشم هایش بسته و دستهایش را تا جای که می تواند باز می کند. انگار بخواهد تمام هوای پارک را بکشد توی ریه هایش. نگاهی زیر چشمی می کند. سیگارش را از لبش بر می دارد و با لبخندی به من نگاه می کند. مطمنم اگر حرف بزند من این وسط بازنده ام. می خواهم ادامه دهم که فکرم به چیز تازه ای قد نمی دهد. انگاری تمام حرف هایم را زده ا م و انگاری بهانه ای برای سرکوب زدن بهش ندارم. به حرف می آید و چقدر ارام حرف می زند. ولی ریتم حرف زدنش انگاری سرعت می گیرد. دوباره سکوت میکند . سیگارش را گوشه ای پرت می کند. چشم می گردانم به فیلتر سیگارش. تازه متوجه شده ام که توی یک ساعت گذاشته این سومین سیگاری که خاموش می کند. این پیرزن و پیر مرد هم انگاری قحطی جا بود که امدن دقیقا اینجا جا خوش کردن. پیر زنه چه چشم چرونه.... دوباره شروع می کند و این بار کاملا برعکس کاملا عصبی و نا ارام. برنده شده ام. اعصابش خورد شده است. بزار کاملا حرف بزند. حالا نوبت ضربه نهایی است و بهانه هایم در حال کامل شدن. دارد حرف می زند که کیفم را بر می دارم و از روی نیمکت بلند می شوم. با نگاهش که تعجب از آن می بارد نگاهم می کند. تندی به راه می افتم. چند قدمی برمی دارم منتظرم که صدایم بزند. نه! سکوت می کند انگاری هنوز توی شوک رفتن من است. اولین پلکان پارک را بالا می روم صدایش را می شنوم. ولی از عصبانیت خبری نیست. مثل همیشه صدایم می زند. از شنیدن اسم خودم توی اون شرایط تنم می لرزد. قدم تند می کنم. چند نفری نگاه سنگینی می کنند ولی توجه ی نمی کنم. زیر چشمی نگاهی می کنم می دانم که چند قدمی از من دور است. زیر لب چیزی می گوید نمی شنوم. انگاری گفت برگرد کارت دارم یا چیزی د راین مایه ها. می خواهم برگردم و بگویم که همه اون حرف ها بهانه بود. همه اون حرف ها شوخی بود بگویم که نه ...حالا شانه به شانه ام می آید. از پارک امدم بیرون که می گوید برگرد و به چشمانم نگاه کن!!!. سریع برمی گردم. ژشت ناراحتی می گیرم. یک دفعه میزند زیر خنده. خنده ای کش دار و زنگ دار. نمی دانم چی بگم. خودم رو گم می کنم. سریعتر قدم بر می دارم. می گوید: تمام خاطرات خوبمان تو این کوچه بودن . بخند نمی خواهم که از این کوچه خاطره بدی داشته باشم. یاد کوچه کشاورزی می افتم و بغضی سنگین گلویم را می گیرد. به روی خودم نمی اورم. سرعت می روم. دوباره می خندد. می گوید یاد چیزی افتادم بگم تو هم بخندی؟ سعی می کنم عصبی تر نشان بدهم. می گویم از این بهتر واسه من خاطره ای نیست. یه دفعه خنده اش قطع می شود. دستم را می گیرد. تلاشی برای در آورن دستم نمی کند. ارام فشار می دهد. ارام لمسم می کند. جریان برقی وارد مغزم می شود.
این داره چی می گی واسه خودش! هی تکرار یه سری بهانه ها... هی گفتن و گفتن. بی خیال بابا حالا ما بعد از مدت اومدیم بیرون یه هوایی بخوریم باید واسه ایشون هم جواب پس بدیم. درسته دوسِت دارم درسته که خیلی می خوامت اما این دلیل نمی شه که دیگه منون دیونه کنی.... هی بگو.... چی من و ... این دیگه چه حرفیه تو می زنی... باشه حرف بزن حرف بزن ببینم خسته می شی یا نه. هی بگو... این پیرزنه هم گیرداه به ما. چی ؟ من؟ چی داری میگی واسه خودش می بره و می دوزه. باشه این حرفت قبول. اره خوب من می ترسم. می ترسم از خودم از تو از همه. چیکار کنم. این یه مریضیه افتاده به جونم. این یه خوره ست. میگی چیکار کنم. عزیز دلم من پول اومدن اینجارو از دوستم قرض گرفتم. یعنی پول کرایه تاکسی هم نداشتم که بدم حالا تو می گی بیا و ازدواج کنیم.؟ عجب سکوت کرد. اخیش بزار یک کم فکت سرحال بیاد. نوبت به من نمی ده که حداقل من از خودم دفاع کنم. حداقل بزار من هم حرف بزنم. این که دوباره شروع کرد. این حرفا چی که تو می زنی. من تو رو نمی خوام؟ چی داری میگی؟ حرف مفت. کسر شان این دیگه چه حرفیه. ببین عزیز من اصلا و ابدا از این حرفا بلد نیستم. لطفا نزار تو دهن من یکی که اصلا از این حرف های خاله زنکی بدم میاد و متنفرم. ااااه از دستت. سیگارمو کجا گذاشتم. این هم چهارمی. باشه هر چی تو می خوای همون می شه. بزار من هم حرف بزنم. اها حالا شد.... پس نوبت من شد ... ممنون که اجازه دادی....... بهش که نگاه کردم احساس خوبی بهم دست داد. احساس سرتاپا ارامش... چرا چشماتو از من می دزدی؟ .. ا این داره کجا میره. من هنوز حرفامو نزدم. این دیگه کیه. بزار بره. به درک.....نه بابا دیروقته... چه سرعتی هم داره.... اها نره غول داره به چی نگاه می کنی.... وایسا دیگه چقدر ناز میکنی.... بهش که میرسم انگاری از تمام بدنش اتیش داره بیرون میزنه. انگاری که هنوز هم که هنوزه این دختر سرتاپاش شده گرما... نکنه دوباره بفته به قرص خوردن... اه از دست تو دختر... اخه مگه من تقصیری داشتم.... من که روز اول گفتم که نمی خوام ازدواج کنم. نمی خوام اصلا به این مسئله فکر کنم. چند بار تا حالا بحث کردیم. همیشه من حرف خودمو زدم. نمی خوام بهت دروغ بگم نمی خواهم که بشنوم که " منو سرکار گذاشتی" نمی خوام واسط تجربه دوباره تکرار بشه. نه واقعا دوست دارم. حالت هم بهم نخوره از این که من می گم که دوست دارم. نه عزیزم... من بچه نمی خوام که بی پدر باشه... من نمی خوام یه بدبخت دیگه هم مثل خودم تولید کنم. اصلا خودت هم میدونی که اینا همش شوخی بود... حالا هم خود دانی. بهم نگاه کنم.... اخ یاد خورخور کردنات افتادم. ببخشید دست خودم نبود که خندیدم... بهم نگاه کن.... نگاه کن دیگه ازیتم نکن... دستو به دستم.... اروم چه خبرته. نه دیگه با این شرایط نمی خوام بیشتر بشنوم. این هم کوچه... بزار که خاطرات این کوچه سر جاش باشه واسم. نمی خوام از این رابطه همه چیزمو بزارم. نمی خوام که دیگه اگه از این کوچه گذاشتم عذاب بکشم. بزار من هم برای خودم هم یه سری خاطرات پس انداز کنم که دلم بهش خوش باشه.. چرا اخه من تا یه لحظه یک روز خوشحالم باید یکی بیاد و این جوری منو خورد کنه. فکر نمی کنی که متونستم با دروغ باهات بیشتر بمونم. بزار دستو بیشتر فشار بدم. بزار حس کنم دیونه....
- نگاه کن! میگم این دختر و پسر چقدر به هم میان
- نه اصلا هم به هم نمی یان. پسره معلومه که خیلی رسمیه و شهرستانی و دختر هم از این سانتی مانتال ها و قرتی هاست...
- نه اتفاقا. پسره معلوم کاره هست یا مدرکی داره که این جوری تونسته بیاد بالا.
- تو هم همیشه واسه خودت از مردا دفاع کنم و تو ذهنت همیشه واسشون یه رویا بساز...
- نه تو همیشه فمنیست تشریف داری....
- نگاه پسره داره با سیگار خودکشی می کنه. این فکر کنم پنجمین سیگاری باشه که روشن میکنه
- از بس که بیکاری، سیگارای پسره رو داری می شماری
- دختره چقدر حرف می زنه.... فکت دردت نگیره
- زن ها همشون سرته یه کرباسن
- از اتفاق این اصطلاح فقط واسه مردا صادقه.
- میگم که یادته ما هم یه زمونی می رفتم پارک سر کوچتون با چه ترس و لرزی یه لحظه همو می دیدیم و نامه بهت می دادم.
- یادش بخیر ولی حالا دخترا که خیلی آزادن... معلوم نیست این دختره به چه بهونه ای از خونه زده بیرون.
- ای بابا من هم می خوام از این دوتا دست برداری.. ولی مثله اینکه نه ول کن معامله نیستی...
- اخه هزار بار در مورد این خاطرات با هم حرف زدیم بسه دیگه خسته می شم گاهی...
- پس چرا میگن زنا اهل احساسن.مثله این تو این نمونه ما یه جورایی ...
- ببین دختره پاشد رفت....
- خب حتما کاری داشته
- نه بابا اصلا پسره داشت حرف می زد که پاشد رفت...
- پسره هم هاج . واج مونده...
- اون هم رفت دنبالش....
- فکر کنم بد جوری زدن به برجک های هم....
- پسره بدبخت
28 خرداد 1387- ،
خوب فضای داستان در جایی به اسم پارک شکل می گیرد با خواندن اون چند سطر اول متوجه می شویم که در مورد فضا و گفتگوی درونی شخص که یک دختر است شروع می شود. بعد از چند خظر می توانیم کشمکش درونی اون دختر رو با دوستش دریابیم... این قسمت اول پر از تضاد شخصیتی دختر و اینکه اون می خواد ضعف خودش رو یه جوری بیان کنه ترس از تنهایی و ترس از سکوت چند نکته ای هست که د راین قسمت به چشم می خورد.
فضای دوم مربوط به ذهنیات پسر مقابل است که شروع می شود به درون گویی و جواب .. شخصیتی تا حدود زیادی بیخیال و اشفته و تا حدودی هم عصبی.... خاطرات برای پسرک خیلی اهیمت دارد....و کوچه کشاورزی هم برای اون یک نوع تداعی از لحظات خوشی است که اون با دختر سپری کرده و حتی می خواهد برای اخرین بار هم با دخترک روبرو شود اون خاطرات به ظاهر خوب را از دست ندهد.....
قسمت سوم هم یک دیالوگ بین یک زن و مرد... اینجا صحبت از فاصله دو نسل است. هر چند زن و مرد در واقع شخصیت های فرعی داستان هستند ولی به نوعی هم چشم سوم داستان به شمار می آیند و ان دو را از زاویه دید خود بررسی می کنند.... تقابل اندیشه های امروزی با نسل امروز ما د راین قسمت تا حدودی زیاد پر رنگ جلوه داده شده که به نظر می رسد تا حدودی به شعاری شدن نزدیک می شود.
خوب این از نقد خود بر این نوشته!!!
نقد منیرو تا حدودی کلی بود و به خود داستان ارتباطی نداشت. بل تا حدود زیادی مربوط می شد به فضای ذهنی نویسنده و اشتباهات و تصحیحات اون. به هر حال منتظر نوشته های شما هم هستم....
هر روز یکیش
این هم اولیش
اینجا فرصتی دست داد که چیزی هم بنویسم. البته بگم که فشار کار این کار زیاد نیست و در واقع امدم اینجا ولی تخصص من نیست تنها امدم که با یکی از دوستانم باشم که از امریکا امد و به هر حال علم جدید را هم با خودش دارد حالا کم یا زیاد در این پروسه علم باشم!!!
جایی هستیم که اصلا انتن موبایل شامل حالش نشده و گاهی هم فکر می کنم که شاید انتن خدا هم گاهی اینجا بپره!! شاید بگید چرا؟ خوب خیلی از چیز هایی که جا ها و روستا های دیگر هست اینجا نمی بینم... البته بجز چیزی و آن هم همان سادگی آدم ها و دیش های ماهواره ای.... بگذریم که نمی خوام درگیر باشم. راستش تا حالا خیلی کم از این خوابگاهمان خارج شده ام و بیشتر سعی کردم که اینجا باشم.
کارو !!
امیدوار که حالت این روز ها خوب باشد... بدان که این روز ها رو اگر از دست بدی .... عمری هم باید حسرتش را بخوری سعی کن بچسبی به این پل نهایی.
می خواستم کامل برایت بنویسم که دیدم باهات حرف بزنم بهتره و اگر برگشتم یا تو فرصت کردی امدی تهران می توانیم بهتر حرف بزنیم.
آهای اون روز رو به خاطر داری که از در وارد شدم و تنها سلامی بینمان رد و بدل شد و اون پسره به قول تو حسود حتی جرات معرفی کردن هم به خودش نداد و تو مجبور شدی خودت را معرفی کنی. یادته که روز های اول چقدر گارد گرفته بودی برام. یاده روزهای اخر کار از بیخوابی شب قبل هر دو سر کار یا توی ماشین حال مرگ داشتیم... امام زاده یادته و اون سنگ چسبیدن و اون مسخره بازی من و اون نگاه معنی دار و اون ارزوی که کردی و وقتی سنگ تو چسبید و برگشتی گفتی که ای کاش ارزوی بهتری می کردم . به زهرا گفتی که نکنه این ارزو بگیره یه دفعه..... و به چشمان من نگاهی کردی و خندیدی و من هم مثل همیشه ی زندگیم گنگ خوابیده شده بودم و درک اینکه حتی تو .....
هی با توام وقتی با تو برگشتم تا تهران توی جاده لعنتی اون زخم کهنه و چرکین را برایت باز کردم و تو هم اخی کشیدی و مثل همه شروع کردی به نصیحت کردن و گفتن یه سری کلمات تکراری و این که درست می شه....
یاده برای اولین بار بعد اون جریان که همدیگر رو دیدیم .... یاده شهلا زنگ زده بود و من وقتی برگشتم به اتاق تو چنان اخمی کردی که همه به جز من احمق متوجه شدن که خبری است و من هم دوباره گنگ شدم و خوابیده و ای کاش همیشه این بودم. یاده یا می خوای باز هم بگم... یاده بار دوم تمام جواهرات خاندانت را جمع کرده بودی و امدی که این مربوط به فلان خان زاده بزرگ و این فلان خانم خان دستش کرده....
یاده شب سفرمان و هر دو رسمی من هنوز آقای فلان بودم و تو هنوز خانم دکتر فلان.... یادته حتی زمانی که ما رو توی اداره دیدن هر دویمان از این سوی تفاهمی که برای دوستم پیش آمد چقدر خندیدیم... و من چقدر سرخ شدم ....تو هم... راستش اینجا رو ندیدم....
اون شب لعنتی کرمان رو یادته و اون هتل کذایی که از پشت تلفن تنها چیزی که داشتم می گفتم تو حق اشتباه کردن نداری و نباید اشتباه بکنب و تو می گفتی نه اون چیزی که من می خواهم بگویم نه اشتباه بل تنها کار درست زندگی من است و بس... و زمانی که گفتی... من گنگ ... من خوابیده.... براستی چه بیداری شومی بود... ای کاش همان سیمون باقی می ماندم و اون شب رو من نمی دیدم و اون کلام آخر و اون همه چرت و پرت ... و حتی تو به شوخی گفتی که حتی آمده ام که زن دوم تو شوم و من هم داد زدم که تو یک دیوانه ای و من هم مست ام.....
سفر دوم یادته.... اون روز صبح کذایی که پر بود از هیجان... شبش رو یادته که تا صبح همش من گفتم و تو گفتی... اصلا روز قبلش پارک ساعی یادته... اون نیمکت لعنتی و اون قولی که به هم دادیم..... اون همه جریان با سرعت برق و باد گذشت.....
اون سفر دوم.... اون همه اتفاق هتل ها و ............شب بیداری توی لابی و رستوان و ....
هنوز هم می خوای بگم.... هنوز اون خاطرات خوب رو دارم هنوز اون همه راز های ناگفته ای که با تو داشتم رو فراموش نمی کنم.....
بعد هم شروع جریان؛ شروع ...- لغتی بهتر از جفتک انداختن برای این نمی یابم. یادته تا صبح برایت اس ام اس دادم و دریغ از یک جواب و صبح هم که دیگه من تسلیم شدم و تو با لحن بدهکارانه ای حتی از جواب دادن به یک اس ام اس من هم طفره می رفتی و من که اون شرایط بحرانی رو داشتم و اون فشار رو تنها برای اینکه تو ناراحت نباشی سکوت کردم و چیزی نمی گفتم و پشت تلفن داشتم می مردم ولی وقتی تو با ناز و منت زنگ می زدی من با لبخند و خنده جواب رو می دادم.... نمی خوام بگم که چقدر برای من ناز کردی... حالا که دارم فکرش را می کنم فقط مسخرگی برایم می ماند.. سوالای که هنوز نتوانستم پاسخی برایش پیدا کنم اون همه بدبینی تو بود اون همه بد بینی بد دهنی برای همه..... تو خودت را کی می دانستی که اینچنین به خود اجازه می دادی.... یادته سر آلمان رفتن چه بلایی سر م آوردی و من چه کشیدم و چه به من گفتی یادته که تو من رو دروغ گویی بیش نخواندی و من هم تنها داد می زدم و دست و پایی می زدم و ای کاش همان شب با همان ننگی که تو به من بستی برای همیشه تمامش می کردم. ای کاش که همان شب برای همیشه من دروغ گویی می شدم نه اینکه بعد تو را به این صورت خرد کنم که حتی دوستانت نیز به فریادت نرسند و چه بیباکانه این کار را کردم چه بی محابا از این نابودی و چه خوشحال و سرمست و چه.... حقت بود. اون اس ام اس اخری رو برای همیشه نگه خواهم داشت به من حق داده بودی و از این همه خوبی من گفته بودی و می دانستی که می خواستی که یک بار دیگر من کوتاه بیایم و تو این بار ضربه نهایی را وارد نمایی که من این بار نه گنگ خوابیده بل خود شیطان بودم... همان دیویل بودم که تو می خواستی و همان لغتی که برای من انتخاب کرده بودی و همان واژه ی مقدسی که همیشه به من می گفتی همان صوت نازنینی بود که خود را لایق آن می دانستم حداقل آن شب و آن لحظه ی آخر خود
می دونی که من بشکه ای شده بودم از این همه ناراحتی و تو می دیدی که هر روز کم تحمل تر می شوم. .... من اون شب لعنتی رو هیچ وقت فراموش نمی کنم که تنها نگرانیم این بود که خدای نکرده اون حماقت رو مرتکب نشده باشی و رگ نزده باشی و تا صبح من منتظر افتادن شماره بابات بودم یا کلانتری یا بیمارستان یا روی گوشی ام... دیگه به همه رو انداختم... هنوز منت کیمیا رو بر روی خودم حس می کنم.
دیگه بعد از اون جریان بشکه من پر شد و دیگه نوبت من بود... هنوز هم دستم باشه ازارت می دهم.... به اندازه تمام کسانی که با من بودند تو تو تو منو اذیت کردی... اون روز حق بود که ادمت می کردم اون روز باید خیلی حرف های بدتری رو هم می شنیدی اون روز باید این اخلاق رو برای همیشه می گذاشتم کنار... اون روز .....
حالا که تنهایم و از تو تنها چند اس ام اس دارم که سیو کردم... امشب یا فردا یا همین چند روز اینده همه اونارو دلیت می کنم... همه شماره هاتو همه خاطراتتو همه عکس ها و همه چیز ها رو دیگر برای همیشه خداحافظ خداحافظ برای همیشه از تو می گذرم همان جوری که از خودم گذشتم.....
خیلی وقت بود که می خواستم بنویسم د راین مورد خانم کوچولو ولی حس و حالش نبود و خواستم یکی دو ماه بگذره.... فقط بگم که اگه من کاری کرده ام و اون ناز ها رو تحمل کردم منتی بر کسی نیست و نبوده و نخواهد بود چون اهل منت گذاشتن نیستم و از همه مهمتر اینکه خودم خواسته ام و خودم هم به این ناز ها عادت کرده بودم ولی ناز کردن یه چیزی و اینکه توهین بشه به خودت چیزه دیگه ای .... نوشتم طولانی شد....
کارو قولت یادت نره پسر....