تبليغاتX
ساعت بیست و پنجم

ساعت بیست و پنجم

یک اعدامی

نمی دونم که تا حالا دیده ای کسی را که می برند اعدام کنند؟ حداقل مطمناْ تو فیلم ها دیده اید. همیشه دارد یه جایی را نگاه میکند که فرجی شود. نمی دانم شاید هنوز در انتظار بخشش است یا در شاید هم روزنه ای برای فرار.

در مورد جدایی هم اینجوریه. کسی رو که دوست داری و می خوایش وقتی به هر بهانه ای از هم جدا می شوید داری دست و پا می زنی که یه جوری از اون جدایی بگذری. داری تلاش می کنی. البته بستگی داره که طرف مقابلت هم چه وضعی داشته باشه و آیا او هم بخواهد فرار کنه ازت یا اون هم بلاجبار بخواهد که از تو جدا شود.

دارم دست و پا میزنم. به هر راهی که تو فکرشو بکنی. غرورمو شکستم از همه چیز هم گذشتم. ولی با اینکه می دونم اون اهل بهانه اوردن نیست و خودش. حداقل به گفته خودش دوسم داره و منو می خواد ولی داره می ره. خیلی خیلی داغون شدم. ساعت بیت و پنجم بدنم هم کشش نداره. دیشب خیلی کابوس دیدم. از کابوس زنجیر تا کابوس خنجر خوردن. تا کابوس تداعی معانی هر کسی به جای اون. چه روزگاریه روزگار من! دارم خودمو رو توی کار غرق می کنم که یه جوری فراموشش کنم. دیگه نمی خوام در موردش فکر کنم.

+ نوشته شده در  86/08/16ساعت   توسط بابای کاوه  | 

سر آغاز

هنوز از حذف اخرین وبلاگم ۴۸ ساعت نگذشته که هوس کردم وبلاگ دیگری درست کنم. البته دیگه این وبلاگ با وبلاگ قدیمی خیلی فرق خواهد داشت. سعی می کنم این وبلاگ یه کم بهتر و در واقع عمومی تر باشه که بتونم کسانی که می یان اینجارو به هر حال راضی کنه. مهترین قسمت این وبلاگ هم می تونه همون قسمت لینکستانش باشه که می زارم. چون این مدت دیدم که بهترین قسمتی که می شه از یک ووبلاگ استفاده کرد همینه.

تا بعد به درود

راستی ساعت بیت و پنجم ساعت- ساعت اضافی زندگیه ناخوداگاه ماست. 

+ نوشته شده در  86/08/15ساعت   توسط بابای کاوه  |