یک اعدامی
در مورد جدایی هم اینجوریه. کسی رو که دوست داری و می خوایش وقتی به هر بهانه ای از هم جدا می شوید داری دست و پا می زنی که یه جوری از اون جدایی بگذری. داری تلاش می کنی. البته بستگی داره که طرف مقابلت هم چه وضعی داشته باشه و آیا او هم بخواهد فرار کنه ازت یا اون هم بلاجبار بخواهد که از تو جدا شود.
دارم دست و پا میزنم. به هر راهی که تو فکرشو بکنی. غرورمو شکستم از همه چیز هم گذشتم. ولی با اینکه می دونم اون اهل بهانه اوردن نیست و خودش. حداقل به گفته خودش دوسم داره و منو می خواد ولی داره می ره. خیلی خیلی داغون شدم. ساعت بیت و پنجم بدنم هم کشش نداره. دیشب خیلی کابوس دیدم. از کابوس زنجیر تا کابوس خنجر خوردن. تا کابوس تداعی معانی هر کسی به جای اون. چه روزگاریه روزگار من! دارم خودمو رو توی کار غرق می کنم که یه جوری فراموشش کنم. دیگه نمی خوام در موردش فکر کنم.
