تبليغاتX
ساعت بیست و پنجم

ساعت بیست و پنجم

مرخصی!!!

سلام

من چند روزی مرخصی از این وبلاگ گرفتم و با اجازه تون می خوام به یه سری کارهای عقب مانده برسم.

رخصت!!!

 

+ نوشته شده در  86/10/18ساعت   توسط بابای کاوه  | 

بارونک

بارونک عزیز

نمی دونم سوالت چی بود که من جواب بدم.

اگر منظور اینکه من به یه زن سی ساله گفتم کوچولو این فقط یه اصطلاحه و بیشتر از روی دوست داشتن اون بود که من همچین اسمی روش گذاشتم. نه چیزه خاصه دیگه ای. در مورد کاوه هم این داستان طولانی داره. بماند برای یه مدت دیگه که من بتونم یه کم به خودم بیام و اون وقت می تونم در مورد ان حرف بزنم.

کاوه تنها یه اروزست مثل روناک!!!

این دو تا ارزوهای من هستند.

نه سکوت نکن!!  دلیلی برای سکوت نمی بینم. من که ناراحت نمی شم. دنیای مجازی همینش خوبه که راحت می تونی هرچی دلت بخواد بگی و بدونه اینکه دلیلی برای ناراحتی داشته باشی. بعدش هم من فکر کنم پذیرش حرف های مخالف خودم را داشته باشم.

پ.ن: ندارد!!!!

+ نوشته شده در  86/10/17ساعت   توسط بابای کاوه  | 

نوشتن

1.      نوشتن ارومم می کنه. هر چند می دونم که  درمان اصلی درد نیست. می دونم که مانند یک مسکن کوچک عمل می کند و بعد از ان دوباره درد شروع می شود. ولی نمی دونم درد دندان را تا حالا تجربه کرده اید؟ می خواهی فقط برای چند لحظه اروم بشی که بتونی بخوابی و برای اون کار هم همه مسکن های دم دستت را می ریزی تو حلقومت. من هم این مدت با توجه به شرایط روحی که دارم به راحتی هر مسکنی از مادی و معنوی که باشد می ریزم تو معده مبارک.

2.      کوچولو هم تمام شد. جمله خوبی گفت که هیچ وقت فراموش نمی کنم: گفت می دونی چرا گاهی باهات خوبم و گاهی بد؟ چون گاهی عاشقتم و گاهی ازت متنفرم. ازش پرسیدم خوب حالا در چه حالی هستی؟ گفت متنفرم ازت . بدون معطلی خداحافظی کردم و گوشی را گذاشتم. برایم ده دقیقه ی اول مرگ بود ولی بعدش اروم شدم. گفتم حقته پسر. هرچی بهت بگن حقته!!!

3.      داستان این کوچولو هم عجیبه. از دختران فودال قدیمیه. فکر می کنه که همه پست ترند و اون بالاتر از همه است. امروز داشت به کارگرها بی احترامی می کرد. بهش گفتم که من پسر یه کارگرم. گفت شان پدرتو نیار پایین. تعجبم بیشتر شد. گفتم چرا؟ گفت که من کارگر ها رو به عنوان ادم های با شعوری نمی شناسم ولی پدرت برام خیلی ارزش داره. خیلی بهم برخورد و در نهایت هم بحث را تمام کردم. خیلی به این جریان فکر کردم که در قرن بیست و یک هم می شود که با تفکر قدیم زندگی کرد یا نه؟؟؟

4.      دارم به زور خودم را می کشم که بتونم هرچه زودتر دفاع کنم. اگه دفاعم تموم بشه می تونم چند روزی به خودم استراحت بدم. به هر حال لازمه که من هم مثل بقیه مردم گاهی زندگی کنم.

5.      جالبه حالا که دارم می نویسم بد جوری عصبی هستم.

6.      می ترسم که دستم بره روی دکمه های موبایل و با کوچولو تماس بگیرم. یا اس ام اس بدم. هر چند می دونم که خودش این کارو می کنه.  

7.      می دونید زندگی از این مسخره تر وجود نداره. حدود جند ماه که از شانی جدا شدم. به دنبال راه گریزی بودم. از قبل هم کوچولو چند بار با من در مورد ارتباط از نوع سوم هم بحث کرده بود که من هم دیدم قبول کردنش بد نیست در این شرایط روحی من. اومدیم باهاش باشیم که من به نحوی ارومتر بشم. ولی از همون روز های اول شروع شد جریانات پشت سر هم. هر دومون برای هم شدیم سوهان روح. یه روز خوب یه روز بد. بهش می گم که دوستت دارم. می گه به خاطره س ک سه. می گم نه. میگه پس بیا با هم ازدواج کنیم. مگم نه مگه پس مطمن شدم به خاط س ک س بوده. میگم مگه قراره همه در این دو حالت خلاصه بشن. یا به خاطر س ک س یا به خاطر ازدواج میگه از نظر من اره. به هر حال امیدوارم که برگرده. می دونید خیلی وضعیت روحی بدی دارم. نمی تونم هیچکاری انجام بدهم. قاطی کردم و داغون شدم. از چاه به چاله افتادن بود. حداقل این بود که دیگه بد قولی نکردم.....و....

پی نوشت یک: از وبلاگ های که شخصی می نویسند خیلی خوشم نمی یومد. دنیارو بعضی ها فقط در خودشون می بینند و من از این بدم می یاد. گاهی من هم دوست دارم که به خیلی از مسایل دوروبر خودم با دید دیگری نگاه کنم. ولی فکر می کنم که باید یه جوری هم به خودم هم برسم. تا بعد بتونم با ارامش بیشتری مسائل دور و برم را برانداز کنم. خواستم به سیاست گیر بدم و به دولت نهم. دیدم اون بنده خداها هم گیر خودشون و خدا گیر شدند. اصلا لزومی نداره به کسی مثل احمدی نژاد گیر داد. معمولا سعی کرده ام به ادم های بالا دستیم گیر بدهم ولی اقای مستر پرزیدنت.....

پی نوشت دوم: سعی می کنم که از این به بعد تا حدودی عمومی تر بنویسم. از کبوتر هایی که وسط جاده می تواند ادمها را از خود بی خود کنند.

پی نوشت سوم: دارم ارومتر می شم. انگاری با تمام شدن متن اصلی تا حدودی ارومتر شدم. به هر حال باید یه جوری این مسائل را حل کنم.

پی نوشت چهارم: تنهایی را خیلی دوست داشتم و همیشه ارزوی تنها بودن را می کردم. ولی حالا کارم شده به صفحه موبایل خیره بشم و نگاه کنم که کی اس ام اس می رسه.

پی نوشت پنجم: خسته شده ام. خدارو شکر که حداقل این وبلاگو دارم. شاید تنها چیزی که بدون ترس بتونم راحت در مورد خودم حرف بزنم همین جا باشه.

 

 

+ نوشته شده در  86/10/16ساعت   توسط بابای کاوه  | 

منیرو روانی پور

۱. اشنایی با نویسنده ها معمولا از طریق نوشته هایش است. یعنی یک رمانی داستان کوتاهی چیزی می خونی و باهاش اشنا می شی و مدام از اون یاد می کنی. مثلا من یادمه که در ابتدایی و راهنمایی عاشق ژول ورن و الکساندر دوما بودم. بعد هم بزرگتر شدم یاشار کمال و صمد بهرنگی و بعد هم صادق هدایت و عباس معرفی و بعد هم جو پالیو کولیو ما رو گرفت و بعد هم شروع کردم به کوندرا خوانی و مارکز هم که نگو نپرس. البته به این لیست سیلونه و ایتالونه و چندین و کس دیگه رو هم اضافه کن.

۲. اشنایی من با منیرو روانی پور بر می گردد با رفتن بهنام زندی به کلاس های منیرو. قبل از اون چند بار کتاب سیریا را دیده بودم ولی اون زمان معمولا رسم بود که نویسندگان زن ایرانی  به زرد نویس مشهور بودند و اسم نسرین ثامنی را برایم تداعی می کردند( اینو بگم که نمی خوام بگم که نسرین ثامنی بده یا خوب- ولی من از این نوشته های ابغوره ای که نوشته می شد و من هم مجبور شدم یه زمانی از فرط بی کتابی این نوشته ها رو بخونم و زیاد خوشم نیامد)

خلاصه همیشه فکر می کردم که منیرو هم از اون زرد نویس هاست. ( منیرو جان ببخش که خیلی رکم).

تا اینکه از زویا پیرزاد کتابی به دستم رسید و فهمیدم که نه! می شود باور کرد که نویسنده زن هم دارند تا حدودی راه افتادن. مجبور شدم تمام اثارش را بخوانم. خوشم امد از نثرش و همیشه بحثش را می کردم. تا بهنام زندی روزی با شادی کودکانه اش پرید تو خونه و داد زد که پسر امروز با منیرو حرف زدم. قبول کرده که برم کلاسش. از اون زمان به بعد من هم در جریان کلاس های منیرو بودم و تا زمانی که بهنام زندی عاشق شد . سر زدن به وبلاگ و سرج نوشته ها و خوندن داستان های کوتاهی که در اینترنت بود از منیرو رو خیلی زود شروع کردم. قرار بود که برم یه روزی با بهنام. پنج شنبه بود و ساعت های ۳-۴ بعدازظهر کلاسهایش تشکیل میشد. از دانشگاه دربست گرفتم که برسم. دیدم تا ساعت حدود  ۷ شب خبری از بهنام نبود. نگو که خودش رفته و چون اون روز مثلا قرار داشتن با یوسرا ما رو فراموش کرده بود!! سعادت نداشتیم.

۳. یه روزی داشتم توی بلاگ فا می گشتم. دیدم بد نیست ببینم وبلاگ منیرو چی شده. رفتم دیدم که بله رفته امریکا خیلی خوشحال شدم. خیلی. حداقل اون ازاد شد!!!

۴. خوراک وبلاگ گردیم شده بود سر زدن به وبلاگ منیرو و گاهی هم نوشتن کامنت. اگه می دیدم که اپ نکرده خیلی ناراحت و کنف می شدم.

۵. تا اینکه چند روز پیش به وبلاگم سر زده بود.  ارتباط با هنرمندان و مخصوصا نویسنده ها یه حس عجیبی به ادم می ده!!!

باز هم از منیرو خیلی سپاسگزارم. من هم سعی می کنم که اون چیزی که اون گفته رو حتما رعایت کنم. ای بچشم!!!!

 

+ نوشته شده در  86/10/15ساعت   توسط بابای کاوه  | 

بی درو پیکر

۱. یادم می یاد چند سال پیش یه زمانی که گاهی دفتر سیاه میکردم- یعنی مثلا داشتم مشق نویسندگی می کردم- سوژه ای به ذهنم رسید. موضوع در مورد یه اداره بود. ادارای که رییسش با یه خانمی  می خوابید و رییس هم در عوض در اداره جبران می کرد. یه دفعه شخصیت اصلی این داستان که یک خانم از همون اداره بود وارد دفتر رییس می شود و جناب رییس و معشوقه را در حالت غیر عادی می بیند. بقیه ماجرا هم از همین جا اب می خورد و دردسر های رییس برای این زن و مشکلاتش.

۲. این زن ها موجودات جالبی هستند. دقیقا مانند پیاز می مانند. هزار لایه و لابرنتی. هر لایه اش را برداری با یه لایه دیگه می رسی. تازه این چیزی نیست. برای برداشتن هر لایه اش باید حتما اشکی بریزی!!! تازه که به وسط که رسیدی و به هسته اش می بینی که تمام شد!!!( جراتشو ندارم که بگم چیزی نبودن به جز اشک ریختن- مثلا من هم فمنیست اما از نوع سنتی اش!!!!!!)

۳. ما مرد ها ادم های عجبیی هستیم. به قوا معروف همه سروته یه کرباسیم. تکلیفمان را با خودمان مشخص نمی کنیم. از یه طرف با یکی دوست می شویم و به او قول ازدواج می دهیم. بعد می زنیم زیرش. اگه پرسیدن چرا می گوییم که نمی شد باهاش راحت بود وبال گردنم شده است. از طرف دیگه هم اگه دختری خواست بدون هیچ تعهدی با ما باشد راحت قبول نمی کنیم( البته می دونم اینجا خواننده ها کله اشان سوت می کشد که یارو خواجه تشریف دارند) و می گوییم نه! باید با عشق و علاقه حتی س ک س کرد!!!

۴. این روز ها کلمه غیرت در خیلی از جاها برابر است با املی و سنتی و عقب ماندگی فرهنگی!!! این رو جدیدا کشف کردم و در برخورد با چند نفر زوج جوان شاهد بودم. دقیقا تو چشمان بنده خدا مرده می توانید اتش غیرت را ببینید ولی نمی تواند چیزه بگوید که مبادا متهم شود به املی و سنتی- در مقابل روشنفکری- و خانم هم هر غلطتی که خواستند می فرمایند و می گویند روشن فکریم و قرن ۲۱.

۵. اما جریان این همه بحث بی در و پیکر:

۱-۱ این داستان واقعا اتفاق افتاد. همین چند ساعت پیش کوچولو تماس گرفت که برای اینکه بتونم جذب فلان اداره بشم باید زیر اقای رییس بخوابم. اعصابم به هم ریخت و برایش ارزوی ساعات و اقوات خوشی را کردم و موبایلم هم پرت کردم. طفلک موبایلم که همیشه عصبیتم بر اون خالی می شود. از مرد بودن خودم هم خجالت زده بودم. بعدا دوباره اس ام اس دارد که چکار کنم من هم باید زندگی کنم. باید کار کنم. داشت توجیه می کرد. هر چند می دانم اون این کارو نمی کنه. ولی برای چند دقیقه از اون هم متنفر شدم. جواب دادم: سد سال سیاه نمی خوام نون این جوری بیاد تو حلقم. کارد بخوره به شکمی که همچین نونی بره توش. یاد زمان دانشجوی خودم اقتادم که یه بار یکی از مسئولین دانشگاه پیشنهاد بی شرمانه همکاری را داد در قبال دادن وام و تخفیف بسیار کلانی که در ان شرایط برای دو هزار سدتا پشتک می زدم. قبول نکردم به همین راحتی!!! نمی خوام بگم که طبعم خیلی بلنده ولی ....

۲-۲ این زنها که میگم واقعا برای شناختشون باید از دل و جون مایه گذاشت. کوچولو هر روز یه بهانه می یاره. یه روز چنان هات و داغه که جرات ندارم نزدیکش بشم. روز دیگه اصلا میزنه به برو پالم بد جور. من تو به درد هم نمی خوریم. رابطه ما بیشتر از دو ماه دیگه ادامه نداره. خلاصه اخرش بهش گفتم که برو!!! اروم شد و شروع کرد به ناز که من شرایطم بده- درک کن و .... و از این نازهای دخترونه.

۳-۳ این مورد خواجه گی هم به قول بعضی ها در مورد من واقعا وجود داره. اخه مرد حسابی- دختره- همون کوچولو- خیلی راحت بهت می گه که بیا با من ازدواج کن! من قبول ندارم. میگه باشه با من باش ! میگم باشه- میگه تنها تو را برای س ک س می خواهم. می گویم غلط کردی. س ک س بدون احساس معنی نداره- میگه که خوب یعنی این احساست اینقدر قوی نیست که بتونیم با هم ازدوج کنیم. میگم نه. میگه پس من هم با یکی دیگه ازدواج می کنم ولی دوست دارم تو رو هم داشته باشم. عجب اوضاعی داریم. میگم......... یعنی سکوت می کنم. اخرش ما نفهمیدیم عاشق ایشون هستیم. یا فقط برای س ک س اونو می خواهیم. تکلیفمان با خودمان هم مشخص نیست. اون هم حق داره- نامزدش ۵۲ ساله شه و از بچه هم بدش می یاد.!!! یه دختر ۳۰ ساله و یه داماد ۵۲ ساله. من هم این وسط گیر کردم. امشب که حسابی دعوا کردم باهاش. نهایتاْ من سکوت کردم. گفتم نمی خوام دیگه با این شرایط ادامه بدم. من که تنها وسیله ارضای تو بشم.

۴-۴ غیرت هم خوب چیزیه در این زمینه بحث نکنم بهتره!!!

 

+ نوشته شده در  86/10/15ساعت   توسط بابای کاوه  |