تبليغاتX
ساعت بیست و پنجم

ساعت بیست و پنجم

....

زمان می گذرد و ما در تکاپوی آنیم که...

                                                     بزرگتر و بزرگتر باشیم.

غافل از اینکه کودکی هایمان .....

                                            بهترین زمان ازادی تن هایمان بود.

چه کودک می داند که نمی داند ولی ما هنوز بر سر آنیم که ......... من می دانم.

 

+ نوشته شده در  86/10/30ساعت   توسط بابای کاوه  | 

....

یه مدته خیلی حراف شدم.  به هر بهونه ای یه چیزی پیدا می کنم که بنویسم. شاید از استرس زیادی باشه که این روزها تمام وجودم تمام سلول های بدنم را در بر گرفته. یه مدت بد جوری بی فکر و کار شده ام. نمی دونم مغزم کامل از کار افتاده . نمی دونم چه مرگم شده.

این وبلاگ هم که گاهی بهش سر میزنم با اینکه دوسش دارم ولی .... می دونی لپ کلام بگم که گاهی اذیتم می کنه. از این که خیلی دارم شخصی می نویسم یه کم نگرانم. از روحیه درون گرایم سرچشمه می گیرد. می دونم دفتر برنامه ریزی ام را گذاشتم وسط اطاق و دارم طوافش می کنم. یعنی هی دارم دور برش راه می روم بدونه اینکه جرات کنم برم سراغش. همین حالا می خواستم سری بهش بزنم. بهانه نوشتن این پست نذاشت. البته خودم هم می دونم که دارم فرا فکنی می کنم. می دونم که دچار تعارض شده ام. می دونم که ...

خیلی چیز ها رو می دونم ولی این همه دونستن به چه دردی می خورد. باید دوباره بشینم سر کار و زندگیم. نا سلامتی یکی دو هفته دیگه دفاع دارم و بعد هم باید برم خدمت خیلی خیلی مقدس سربازی که برایش حسابی لحظه شماری می کنم که فک اولین کسی که به دستم رسید رو بیارم پایین. اینو جدی می گم. مطمنم اولین افسر حسابی می زنم.

خوب بهانه این پست چی بود؟ یادم نمی یاد.

راستی سه شنیه خاکستری هم مثلا اینکه پاییه بحثه. اوکی منتظرم. خودت زمان و ساعتشو بگو که بیام اینجا. هرجور هم که خودت خواستی بحث می کنیم.  اون لاین یا اف لاین. می خوای تو شروع کن به نوشتن توی وبت که من اینجا جواب بدم یا یه موضوعی که می گی میخوای بحث کنی رو تیترشو بنویس که من ادامه بدم.

خلاصه این سه چهار پست اخری هچکدوم پینوشت نداشتن.

دارم می رم به سمت دفترم.. اها راستی یه کاره دیگه یادم اومد اول اون انجام بدم بعد برم به سمت دفترم.....
+ نوشته شده در  86/10/29ساعت   توسط بابای کاوه  | 

تولد

تولد

امروز تولد شهلاست.

جریان شهلا برمیگرد به حدود سال 1381. اون زمان من تازه به اینترنت اشنا شده بودم. البته بیشتر چت می کردم تا اینکه کار مفیدی توی اینترنت داشته باشم. یادمه یه روز توی یکی از اتاق های چت داشتم می گشتم. اینو هم بگم من اصلا سرعت تایپم به اندازه ای بود که برای نوشتن سلام باید یکی دو دقیقه صرف می شد. خلاصه توی یکی از اتاق های چت داشتم می گشتم که با چند نفر پی ام دادم که ادم حسابمون نکردند. البته مثل حالا.

یه ایدی دیدم که برایم جالب بود. بهش که سلام دادم راحت جواب داد.مشخصات که پرسیدم دختری از هلند و البته با اصلیت ایرانی. خلاصه خیلی خوشحال بودم که اخرش ما هم اره دیگه...

به هر حال گذشت روابطمون روز به روز داشت گرمو گرمتر می شد. تا گاهی پیش می امد که مثلا دو ماه سه ماه دور می شدیم از هم ولی معمولا اف لاین برای هم می گذاشتیم. البته بگم چند بار هم سوتی دادیم  و با برادرش به جای  خودش حرف زدم. ولی خوب به هر حال ترتپ روشنفکری هم بود و از این حرف ها... تا اینکه برایش یه ID درست کردم.

خلاصه رابطمون داشت بیشتر و بیشتر می شد . یه دفعه غیبش زد حدود سه ماه اصلا بدون اینکه من ازش خبری داشته باشم رفت. هر چی اف گذاشتم جواب نداد و به هر حال گفتم حتما ناراحت شده. بعد از سه ماه یه دفعه سروکله اش پیدا شد و امد که اره نامزد کردم. لباس های عروسیش هم به هم نشوون داد. خیلی خوشحال شدم. منو به عنوان بهترین دوستش خطاب می کرد. همیشه از رازهای زندگیش راحت برایم می گفت. من هم واقعا نسبت بهش به عنوان یکی از بهترین دوستام یاد می کردم. بعد از نامزدی سه ماهش یه دفعه گفت که نامزدیشو به هم زده ام. خیلی ناراحت بود و متعاقبا من هم ناراحت و گرفته بودم. به هرحال دوباره ارتباطش با من بیشتر و بیشتر شد. تقریبا شده بودیم دو دوست خیلی صمیمی. تا اینکه زد و انگلستان قبول شد و رفت اونجا. به هر حال درساش سخت تر شده بود و خانم دکتری شده بود. خیلی خوشحال بودم. رابطه مون کمتر شد تا هفته ای ده روز یک بار با هم چت می کردیم. تا حدود ها ابان امسال. نمی دونم چی شد که من بیشتر پای نت بودم. جالبه که این مدت اصلا وارد اتاق چت نمی شدم. ابان بود که ارتباطمون شبانه روزی شد!!!! یعنی خیلی وقتا روزها با تلفن با هم حرف می زدیم و شب ها هم با نت. هر چند هم من در شرایط کار بدی بودم و هم اون هم داشت درس های سنگین دانشگاهو پاس می کرد. و همون اتفاقی که سال ها خودمونو ازش دور کرده بودیم همون شب ها اتفاق افتاد. نمی گم که عشق و عاشقی بود.... دارم بهش فکر می کنم یه جوری می شم..... بگذریم. زیاده روی توی ارتباط هم باعث یه سری مسایل می شود. توقع بالاتر می ره. یکی از شب ها که با هم داشتیم حرف می زیدم قرار برای فردا گذاشتیم و برای روشن کردن وبکم ها!!! ولی فردا شب اون نیامد من هم که مست بودم یه سری بد نوشتم. اصلا حواسم نبود و هرچی تو ذهنم بود نوشتم. اصلا از خودم انتظار نداشتم. ولی بد مستی بود دیگه....

فردا از خواب بیدار شدم امیدوار بودکه اونارو نخونده باشه. سریع به اینترنت وصل شدم. دیدم که پسر ضایع کردی بد جور..

خودش هم از رفتارم تعجب کرده بود. دیگه کاری بود که پیش امده بود. نمی شد کاریش کرد چند بار معذرت خواهی کردم به امید اینکه درست بشه ولی من که تو اون کار هم ضعف داشتم. بدتر کردم. و حالا هم حدود سه ماه که ازش بی خبرم. دلم گاهی اوقات خیلی براش تنگ می شه. ولی به هر حال اتفاقی بود که افتاده.

امروز تولدشه.....  می دونم که این وبلاگو نمی بینه ..... می دونم  که شاید برای همیشه از دستش بدم. جالب توی حساس ترین شرایط منو تنها گذاشت. اون که رفت من هم با شانی به هم زدم. کوچولو وارد زندگیم شد و اون هم هر روز با ناز و ادهای روزانه اش. خلاصه میگم در بدترین شرایط بود که رفت. می دونم شاید برنگرده و همیشه ازش بی خبر باشم.

شاید هم یه نسخه از این پستمو برایش بفرستم که داشته باشه.... نمی دونم هنوز برای این مسئله تصمیمی نگرفتم.

خلاصه ی کلام.... تولدت مبارک. به امید روزگاری هستم که دوباره برگردی و شب های پر از خنده را داشته باشیم. بخندیم و دردل کنیم.

امیدوار که سالها سال همچنان باشی.... میلاد تو.... توی پاک ....مبارک.....

زاگرس( بابای کاوه).

+ نوشته شده در  86/10/27ساعت   توسط بابای کاوه  | 

بازگشت

سلام. هنوز کارم تموم نشده ولی می خواستم برگردم و چیزی بنویسم. از بی کاری و مرخصی گرفتن هم خسته شده بودم راستش.

حدود یه هفته است که تنهام. مهمون داشتم و چه مهمونی و چه شبی بود. شاید فراموش ناشدنی ترین شب بیست و هفت سال گذشته ام.

امروز خیلی دلم گرفت. میدونی از دست کی؟ از دست خودم. از دست زبون خودم . از دست این زبان سرخ که سر سبز را بر باد می دهد. باید بار دیگر به سوی خودم یعنی سکوت برگردم. یه کم تنبلی کردم این مدت. باید دوباره سکوت کنم. البته این سکوتم با دفعه های دیگه یه کم تفاوت داره. این تفاوت از اون جهته که دیگه ناراحت نیستم. دیگه سکوت خوبی که من خواهم داشت.

می دونی! ادم بلند پروازی هستم. خیلی اروزها دارم. خیلی.گاهی که به خودم فکر می کنم می بینم از پس این اروزهای خودم بر نمی یایم. شاید اگه سه نفر بودم می توانسم این همه ارزو را یه جا به دست بیارم. به هر حال این روزها می خواهم که به صورت دیگری به زندگی نگاه کنم. به خیلی از ارزوهای دوره های بچگی و نوجوانیم رسیده ام. می دونم که ادمها همیشه حریصند. من هم!!!

می خواهم یه سروسامانی به زندگیم بدهم. می خواهم بیشتر تلاش کنم.

اما جریان امشب. انکار یکی از حرف خودش خیلی واسم سخت بود. خیلی. چند ماه چیزی شنیدم که امروز گفتم و هر دو طرف انکار می کردند. خیلی واسم جالب بود من حتی تعداد چایی هایی که اونا خوردن هم یادشون اوردم تعداد افرادی که اونجا بودند ولی گفت که من اولین باره که دارم همچین حرفی رو می شنوم. اولین بار...

نمی دونستم این وسط خودم هم مونده بودم که چی بگم.

خلاصه تصمیم گرفتم که دیگه به این حرف ادامه ندم. می خواهم بیشتر سکوت کنم. می خواهم که بیشتر برای خودم وقت بزارم. دیگه دوست ندارم نصفه شب ها تا صبح بیدار باشم. می خواهم یه مدت به خودم برسم. می خواهم...

اینها اروزهای منند ولی چه فایده.

مهم عمله ادمه. یعنی اونجایی که باید کار کنی و تلاش کنی. باید رفت به سوی خود سازی. شاید کار تنها راهی باشد که ادم بتواند خودش را بهتر خودشو بسازه. به خدا گاهی این می گم اگه این وبلاگو نداشتم پیشی کی این جوری راحت حرف می زدم. هر چند دارم واسه کسانی می نویسم که مجازیند. مجازی به معنی واقعی کلمه.

گاهی من هم دلم لک می زنه واسه بعضی از کارها.. بعضی دیونه بازی هایی که باید زمانی خیلی زودتر انجام می دادم. ولی ..... نمی دونم چرا تنبلی می کنم. باید کاری کرد.

باید به پا خواست. از این حالت گنگی بعد از حادثه خوشم نمی یاید.

تنها هم دم این چند شب تنهایم چند صفحه کاغذ سفید و پاکت هایی سیگاری بودند و صفحه لپ تابم که گاهی نگاهی می کردم بهش.

به هر حال این پست کاملا بی سروپا بود. اصلا نمی شود درمورد چیزی بگم. فقط اینو واسه دل خودم نوشتم که کمی احساس راحتی کنم.

 

+ نوشته شده در  86/10/25ساعت   توسط بابای کاوه  |