تبليغاتX
ساعت بیست و پنجم

ساعت بیست و پنجم

ما هم هستیم!!!!

نیست تردید زمستان می گذرد 

وز پی اش پیک بهار

با هزاران گل سرخ

بی گمان می آید...

بهار سبز و زیبای طبیعت در حالی در راه است که تعداد زیادی از همکلاسی ها و دوستانمان هنوز در بندند. آرش پاکزاد(دانشگاه مازندران)- سعید حبیبی(عضو کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر)- انوشه آزادبر(دانشگاه تهران)- ایلناز جمشیدی (ارتباطات٬ آزاد تهران مرکز)- مهدی گرایلو (ژئو فیزیک٬ تهران)- نادر احسنی( دانشگاه مازندران)- بهروز کریمی زاده(دانشگاه تهران)- نسیم سلطان بیگی (دانشکده ارتباطات٬ علامه) - علی سالم(کارشناسی ارشد پلیمر- پلی تکنیک)- محسن غمین (دانشگاه پلی تکنیک)- روزبه صف شکن(دانشگاه تهران)-  یاسر(صدرا) پیر حیاتی(دانشگاه شاهد)- سعید آقام علی (دانشگاه یزد)- علی کلایی (دانشگاه آزاد واحد شهریار)- امیر مهرزاد ( دانش آموز)- هادی سالاری (دانشگاه رجایی)- فرشید فرهادی آهنگران(دانشگاه رجایی)- امیر آقایی (دانشگاه رجایی)- میلاد عمرانی(دانشگاه رجایی)-کیوان امیری الیاسی  (کارشناسی ارشد صنایع دانشگاه صنعتی شریف)-٬  سروش هاشم پور(دانشجو اهواز )- فرشاد دوستی پور- سهراب کریمی - جواد علی زاده- محمدصالح ایومن - مهدی اللهیاری (کارشناسی ارشد٬ دانشگاه صنعتی شریف)-روزبهان امیری (علوم کامپیوتر٬ تهران)- بهرام شجاعی (مهندسی شیمی٬ دانشگاه آزاد واحد تهران جنوب) سعید آقاخانی - مجید اشرف نژاد- پیمان پیران ( به نقل از بعضی منابع دانشجویی)-عابد توانچه (پلی تکنیک)-سروش دشتستانی-امین قضائی-بیژن صباغ (دانشگاه مازندران)-آناهیتا حسینی (دانشگاه تهران)-مرتضی خدمتلو-محمد پور عبدالله (دانشگاه تهران)-بیتا صمیمی زاد (دانشگاه پلی تکنیک)-بهزاد باقری( دانشگاه تهران)-سروش ثابت (دانشگاه شریف)-مرتضی اصلاحچی( دانشگاه علامه)-مصطفی شیروانی

طی یک ماه و نیم گذشته تعداد زیادی از دانشجویان در شهرها و دانشگاههای مختلف به خاطر برگزاری یا شرکت در مراسم 16 آذر دستگیر شده و در زندان نگهداری می شوند. در این مدت به خانواده های این دانشجویان اجازه ملاقات با فرزندانشان داده نشده و تنها تماسهای کوتاه تلفنی انجام شده است. این خانواده ها که تحت فشارهای روحی و نگرانی شدید به سر می برند٬ بارها به دستگیری فرزندان خود اعتراض کرده و خواهان آزادی دانشجویان زندانی شده اند.

علیرغم تلاشهای بسیاری که برای آزادی این دانشجویان صورت گرفته تا کنون همچنان تعداد زیاد ی از این عزیزان در زندان به سر میبرند و حتی هنوز به تعدادی از این دانشجویان اجازه مکالمه تلفنی هم داده نشده است.

ضمن همدردی با خانواده های این عزیزان به احترام  فرزندان آزادی خواه و عدالت طلب ایران که تعدادی از آن ها وبلاگ نویس نیز هستند، ما جمعی از وبلاگ نویس ها تصمیم گرفته ایم که نام وبلاگهای خود را در این روز به "۱۰ بهمن ٬ روز حمایت وبلاگ نویس هاي ايراني از آزادی دانشجویان دربند" تغییر دهیم.

به اميد آزادي تمامي یارانمان

برای حمایت به این وبلاگ مراجعه نمائید


پی نوشت : از همه وبلاگهای حامی این طرح می خواهیم که برای سرعت بخشیدن به روند همبستگی و حمایت  وبلاگ نویسان و دانشجویان هر کس حداقل ۱۰ نفر از دوستانش را برای پیوستن به این حرکت جمعی دنیای مجازی و همبستگی با دانشجویان دعوت کند.

+ نوشته شده در  86/11/06ساعت   توسط بابای کاوه  | 

یک پست عمومی

این مدت خیلی زیاد شخصی نوشتم ولی دیدم که بهتره گاهی هم یه چیز هایی که برام جالب توجه هم در این وبلاگ اضافه کنم هم اینکه می تونم تا حدودی خودمو پیدا کنم و هم اینکه یه چیزی هم ما گفته باشیم. پس برای این امر سراغ یکی از مسائلی رفتم که خیلی زیاد دغدغه شده این روز ها و دلیلش هم ماه محرومه.

یه توضیح ضروری: خوب ابتدا توضیح بدهم به خوانندگان محترم وبلاگ که نویسنده این مطلب قصد بی احترامی به عقاید شخصی و نظرات اشخاص را ندارد . من خودم به هیچ دینی پایبندی خاصی ندارم.

این روزها از سر هر کوچه و بازار و خانه ای به مناسبت سالگرد واقعه عاشورا در سال ۶۱ ه. ق. صدایی بر می خیزد یا پرچمی سیاه بر افراشته شده است. این واقعه که در ادبیات شیعه به عنوان یکی از مهمترین وقعایع بشری از ان نام برده شده در قالب داستان ها و مرثیه ها و تعزیه های بسیاری سال هاست که تکرار می شود. دولت های مختلف به نا بر سنی بودن یا شیعی بودن به این مسئله با دید مثبت( تقریبا بعد از دوره صفویه) و منفی ( قبل از دوره صفویه- به جز دوره ال بویه) نگاه می کنند. بعضا از این جریان به عنوان یکی از نماد های ظلم ستیزی و ازادگی نیز اشاره می شود( جالب است بدانید که در جریان محاکمه گلسرخی از رهبران چپ در ایران از حسین به عنوان یکی از نماد های ازادگی اسم می برد در حالی که خود گلسرخی یه سوسیال - کمونسیم دو اتشه بود). در توضیح عاشورا در این پست نمی خواهم که اشاره زیادی به ان بپردازم. هر چند این سوگ و سوگ داری در مراسمات ایرانیان قبل از اسلام هم بوذه و در واقع واقعه کربلا و کشتار حسین و یارانش و سوگ شیعیان در این مراسم مربوط به جریان سوگ سیاوش در ادبیات و مراسمات قبل از ورود عرب ها به ایران است. و در بعضی از مناط ایران هنوز اصلاح سوشون( سوگ سیاوش) برای مرگ جوان ها و ناکام ها کاربرد دارد. البته بگذریم از این که تمام ادیان بین النهرینی به نحوی از رسوم دیگر مملکت های مجاور خود استفاده کرده اند و می کنند. یهودیان هنوز به در مراسمات خود از رسومات مصریان باستان سود می برند.

خوب این مقدمه ای بود به این که بگویم بحث این پست برمی گردد به بحث دین و مذهب در ایران و به صورت کلی در پیدایش این مهم.

دیدگاه بیشتر مردم در مورد دین " ارائه یک سری دستورات برای زندگی بهتر از طرف یه مقام ماواء طبیعی است که به وسیله یک برگزیده به مردم ابلاغ می شود". این دیدگاه در موردتمامی دین های بزرگ وجود دارد( از ابراهیم تا محمد). اما نگاهی کوتاه می کنیم به جوامع بشری و به قبل از پیدایش دین های رسمی( یهود- مسیح- اسلام). تاریخ تقریبا زمان پیدایش دین یهود را در حدود ۴۰۰۰ سال قبل می داند( البته با کمی بیشتر و کمی کمتر). به هر حال این دین در طی ده فرمان از طرف یهوه- خدای یهود- به موسی در کوه طور ابلاغ گردید و به میان قوم خود رفت و این پیغام را تسلیم نمود و مردم را به این دین راهنمایی نمود. با نگاهی مختصر به فرمان های موسی و ده فرمانی که او از کوه طور به عنوان سوغات با خود اورده است متوجه چند نکته می شویم. در این ده فرمان به صورت کلی به قواعد یک جامعه کشاورز می پردازد- از کشتن و زنا و ازار و اذیت مردم نهی شده اند. از طرف دیگر قبل از وجود موسی در بین النهرین پادشاهی بوده به نام حمورابی و بر لوحی از لوح های خود که بر ورودی هر شهر نصب نموده و اگر اشتباه نکنم شامل ۲۸۹ قانون بود می خوانیم" چشم در مقابل چشم- دست در مقابل دست و جان در مقابل جان" و از قتل به عنوان بدترین گناهان و از زنا نیز به همین صورت یاد می کند. به هر حال این مسئله که جوامع دوره موسی و حورابی در اغاز دوره کشاورززی نیازمند وجود قوانینی از این دست بوده اند قابل قبول است ولی یک مسئله باقی می مانند و اینکه فکر کنم موسی کپی رایت جوامع همسایه شو رعایت نکرده بود و به اسم خودش قوانینی که در جوامع همسایه وجود داشته را به عنوان قوانین یهوه معرفی نموده است. در دین موسی یا یهود ربا معنی ندارد و اگر می بینید که در قران و در کتب دیگر از کسی به اسم قارون که دارنده گنج های فراوان بوده یاد می شود به همین خاطر ست و از طرفی هنوز بسیاری از سرمایه دار های مشهور جهان یهودی هستند که ناشی از اجازه دینشان برای استفاده از ربا به عنوان یه مسئله اقتصادی است.

به هر حال این مطالب رو یه کم دیگر عقبتر می بریم و به مسئله هبوط ادم از بهشت و نوح کشتی بان می پردازیم. هر چند گاهی این مطالب تا حدودی تخصصی می شود ولی فکر کنم جاذبه دنبال کردن را دارد.

قدمت نوع بشر به چیزی در حدود دو میلیون ششصد هزار سال پیش باز می گردد. این انسان اولیه در منطقه ای در شرق افریقا شروع به ط و ر می کند و این روند تا کنون ادامه می یابد. البته باید توجه کرد که این موجودات به صورت خطی عمل نمی کردند که مثلا از یک گونه گونه ی بعدی به وجود بیاید . بلکه هر کدام از این ه م و ها به عنوان موجودات مستقل ت ط و ر میافتند. خلاصه از انسان های مشهور این اعصار می توان به انسان ر ا س ت ق ا مت ُ انسان م ا ه ر و انسان ن ئ ا ندر تا ل اشارهه نمود. که این اخری از همه مشهور تر است. به هر حال این روند ادامه پیدا میکند تا در حدود ۱۰۰ هزار سال پیش انسان های با مشخصات ظاهری و باطنی ما پیدا می شود( البته این رو هم اضافه کنم که بعضی از محققین این تاریخ رو به چیزی در حدود یک میل یون سال پیش هم بر می گردونند.) از حدود ده هزار سال پیش هم شرایط اقلی می جهان تغییر میکند و عصر زمین شناسی جدید شروع می شود به عنوان ه و ل و سن که تغییرات این دوره شامل افزایش بارندگی و تغییر در بافت های گیاهی جهان می شود.

خوب بالطبع این مسائل انسان ها هم شروع می کنند به اطباق خود با محیط اطراف. و کشاورزی و دامداری از همین دوره شروع می شود. شواهد اولیه کشاورزی و دامداری بیشتر مربوط به منطقه جنوب غرب ایران و غرب ایران است.

خیلی نوشتم... از بحث اصلی هم تا حدودی دور شدم ولی فکر کنم لازم بود.

پی نوشت یک: به دلارام عزیز: در مورد واژه زرد نویس: این اصطلاح معمولا به اون دسته از ادبیاتی گفته می شه که سعی در بزرگ نمایی و یا عامیانه نوشتن مطالب داره- یه مثال مجلات مربوط به داستان های خانوادگی معمولا به عنوان نوشته های زرد قلمداد می شود. د رایران هم چند نویسنده زن داریم که بیشتر به این سبک شناخته شده اند( از نازی عزیز که نویسنده زبر دستی هستند اگر در این مورد نظری دارند حتما بگید که این جواب کاملتر بشه). ادرس وبلاگ منیرو هم اینه:http://moniro.blogfa.com در مورد کوچولو هم یادم باشه یه مدته دیگه یه پست کامل بزارم. دارم باهاش کنار میام فعلاْ. چشم اگه راهی پیدا شد حتما می گم. نه هرچی قدر بیشتر بنویسی منو بیشتر خوشحال می کنی.

پپینوشت دو: امروز بعد از مدت ها به یکی از دوستام میل زدم. این دوست ما زمانی با هم خیلی صمیمی بودیم و در محل کار قبلیم من خیلی هواشو داشتم. تا اینکه رفت خارج. من هم به نا به دلایلی از محل کارم امدم بیرون و اون زمانی که برگشت ایران در مورد اینکه من چرا از اونجا امدم بیرون کلی حرف زدیم. بعدش همین چیز های که من گفته بودم رو یه جوره دیگه به دوستام که در محل کارم بودند انتقال داده بود که این مسئله باعث دلخوری اونا شده بود. بعدش من هم که از جریان با خبر شدم به اون گفتم که من کی همچین چرت و پرت هایی گفتم و اون هم گفت که من همچین چیزی نگفتم تا اینکه باعث قطع ارتباطمون شد. امروز به نا به دلایلی کاری پیش اومد من هم علیرغم میل باطنی ام مجبور شدم که میل بزنم اون هم در کمال پر رویی گفته بود که نمی خوام دوباره دل رحمی ام کار دستم بده!!! شاخ در اوردم و با عصبانیت یه چیز هایی براش نوتم که خودمو یه کم خالی کنم. بگذریم که خیلی از جا ها به خاطر همین اقای محترم بحث های خیلی شدیده کرده بودم و تقریبا یه مدت کامل کمکش کردم. بگذریم یه کم از دست خودم عصبانی هستم که اصلا چرا همچین کاری کردم و بهش میل زدم.

 

 

+ نوشته شده در  86/11/05ساعت   توسط بابای کاوه  | 

جوابیه دوستان عزیز

۱. برای سهیل عزیز:

مرسی که سر زده بودی. نمی دونم که ایا واقعا اون جوری که گفتی بود یا نه! توی کامنتهای وبلاگ خود کامل واست نوشتم.

۲. به بارونک عزیز:

نه بارونک! اصلا این جوری نیست که فکر می کنی. نمی خواهم که همیشه تعریف بشنوم. اصلا بحث این مسایل هم نیست. می تونی خیلی راحت نظر بدی. چون اتفاقا از اون ادم هایی هستم که وقتی نظر شخصی یکی دیگه  رو می شنوم خیلی هم خوشحال می شم. چون دریچه نگاه ها رو می شه بهتر تشخیص داد. من توی وبلاگم تنها از بی احترامی بد می یاد. راحت باش از این به بعد هر چی دوست داری بنویس. ولی یه نکته ی کوچک هم فراموش نکن. تو نوشته بودی که داستانت احمقانه بود. واقعیتش کاری به احمقانه بودنش ندارم( که فکر کنم اون هم یه جوری توهینه). ولی اون داستان کاملا واقعی بوده و هست و شاهد زنده اش هم همین پسره است که من خیلی خوب می شناسمش. از طرفی هم اون زن خیلی ساده تر از اونی هست که فکرشو می کردی. و یه چیزه دیگه از اون زمان هم تا حالا از اون ادم های سیاست دار شده و جالبه که به هیچ کس کاملا اعتماد نمی کنه. به هیچ کس. همیشه یه حالت بد بینی داره توی کارش و همیشه به چشم بد به موضوع نگاه می کنه. در مورد پدر و مادرش هم که همین جوری طلاقش دادن بگم که زیاد موافق نبودند و نیستند. ولی تنها همین مسئله باعث جدا شدن اون دو نفر نبوده . یکی از دلایل جالب توجه دیگه این بود که اون مرده به زنش شک داشته و به مدت هفت ماه اونو توی خونش حبس کرده بود و حتی وقتی مرده میرفته سره کار از پشت درو سه قفله می کرده. حالا اون بنده خدا هم اگه مثلا خونه اتش می گرفت نمی دونم قرار بود چه بلای سرش بیاد. خیلی زندگی عجبیب و غریبی بوده. یکی دیگه از چیز هایی که  مثلا مرده به زنه گیر می ده که باید هر شب واسش یه لالایی بگه. زن هم چون از هنر سر رشته داشته شروع می کنه به گفتن لالایی و بعد از چند شب که مرده به خیر و خوشی خوابش می گیره- یه شب زنه لالایی نمی خونه. اگه بگم باور نمی کنی که مرده ازحرص سکته می کنه و می افته بیمارستانو مادر پسره هم محترمانه از دست عروس کناهگار و جنایتکارش شکایت می کنه که..... بگذریم . نکته جالب اینکه اون مرده یکی از موفق ترین پزشکای حال حاضر تهران تشریف دارند... در مورد خودم هم درسته می دونم که گاهی شکوه و گلایه می کنم. نوشتم واسه همه که تنها خروجی درد های من همین صفحه مجازی انترنتی یه و لاغیر.  مرسی

با سه شنبه خاکستری:

مرسی که همیشه سر می زنی حق با توئه!!!

به دلارام عزیز: با کمال افتخار. امیدوار که موفق باشی در بلاد غربت!!!

به خودم!!!! پسر جان گاهی هم به اینده خودت فکر کن. تنهایی هم عالمی داره!!! جدی باش و ...

 

 

+ نوشته شده در  86/11/04ساعت   توسط بابای کاوه  | 

خاطرات

همه چیز شده خاطره!!!

بیدار شدن رفتن. سیگار کشیدن همه و همه اصلا انگار داره یه چیز هایی برای ادم دوباره تکرار می شه.

لج کرفته بود امروز از دست خودم. اصلا نمی تونستم فکرمو متمرکز کنم. همش داشتم به این اتفاقات چند روزه فکر می کردم.

حالا تنهای تنهام. شاید تنها ترین باشم. نه کسی رو دارم که برایش دردل کنم نه یاری که با هم قدیمی بزنیم نه کسی که اس ام اسی بده نه هیچی.

نمی دونم اشتباه کردم یا نه.

موضوع کوچولو دیگه کاملا تمام شد. حتی دیگه زحمت یه جواب دادن اس ام اس هم نمیده به خودش. البته گاهی هم حق می دهم بهش چون به هر حال دختره و می خواد سر و سامان بگیره. از طرفی من هم حق دارم به قول رضا براهینی که می گفت : من که دست ندارم چه جوری کف بزنم.

نرو به من بگو

 كه كجا ميروي

 پس از آنوقتها كه روياها تعطيل مي شوند

 و ما به گريه روي مي آوريم

 بمان!

 مني كه دست ندارم چگونه كف بزنم ( رضا براهینی)

نمی دونم طاقت این همه مشکلاتی که سرم ریخته رو دارم یا نه؟ گاهی به حرف های بقیه گوش می کنم ببینم که ایا اونام همین مشکلاتو دارم. می گردم توی وبلاگ ها و ببینم که دنیا دسته کیه

خیلی ها رو می بینم که دارند از زندگیشون می نالند. خیلی ها که چه عرض کنم بیشتر مردم از زندگیشون مینالند. ولی مشکلات داریم تا مشکلات.

گاهی می خواهم بیشینم و زار بزنم.مثل همیت الان. مخواهم داد بزنم مثل همین الان.

می دونی یه مدت که تنها یه فکر میاد توی مغزم و لاغیر. مرگ. تنها احساس خوش ایندی که این روزها سراغم می یاد احساس راحت شدن از زندگیه. اون شب که با کوچولو بودم بهش که گفتم گفت نه زندگی زیباست و باید باشی که بتونی این زیبایی رو ببینی. مثل همین لحظه ای که با همین برام قشنگ ترین لحظه دنیاست. هنوز حرفش تموم نشده بود که یادش اومد اون شب اخرین شبی ست که با همیم.

گاهی می خواهم برای دل خودم بنویسم. گاهی می خواهم برای خودم حرف بزنم. گاهی می خواهم که برای خودم باشم.

می ترسم. و چه ترسو شده ام من

از همه چیز می ترسم از صدای خودم از صدای دوستی دارد حرف می زند از مردم از همه و همه.

بگذریم.

پ.ن: ببخشید که گاهی خیلی شخصی منویسم. نمی خوام اینجوری باشه ولی واقعیت اینه که دیگه نمی خواهم کسی رو با خودم بکشم این ور و این ور.

نمی دونم. چی بگم. شما هم اگه نظری دارید بگید. شاید ....

 

+ نوشته شده در  86/11/03ساعت   توسط بابای کاوه  | 

موضوع یک داستان

بدون مقدمه:

۱. یه دختر تا سن ۲۸ سالگی بدون دوست پسر!!!

۲. زیبا تا دلت بخواد و از خانواده ای که از ما بهتران لقب گرفته اند.

۳. شاگرد اول دو مقطه لیسانس و فوق لیسانس

۴. هنرمند

۵. حساس

۶. دو سال بعد از ازدواج شکست می خورد و طلاق و از مزخرفات

7. حالا دلیل طلاق بعد معلوم می شه که چی بوده. بابا این شوهرش هم از اون نامردهای روزگار بوده. بهش می گه که ما بچه دار نمی شیم و رفتم ازمایش دادم که تقصیر از توی نه از من!!! و اون بنده خدا هم که خیلی به شوهرش باور داشته میگه خوب باشه واسه این که تو فشاری بهت نیاد و خانواده ات بهت چیزی نگن من می رم.

۸. بعد از مدتی برای فرار از دست مشکلات به خارج از کشور می رود

۹. اونجا هم تحصیل می کند و هم از تنهایی جانش به لبش می رسد.

۱۰ خلاصه با یکی دوست می شه و چون مطمن بوده که بچه دار نمی شه راحت باهاش می خوابه.

۱۱. بعد از چند ما یه دفعه به خودش که میاد و می فهمیه که ای واییییییییی. بچه دار شده. اول زنگ می زنه به شوهر قبلیش و هر چی از دهنش در میاد بهش می گه.

۱۲. بعد از اون برای اینکه ابروزی نکنه می ره واسه کورتاژ!! و متاسفانه کورتاژ می کنه( اینو که گفت شروع کرد به گریه کردن- به سختی جلوی خودمو گرفتم که من هم ....)

۱۳. بعد از اون جدا می شه و می ره توی شوک تنهایی. دوباره روز از نو و روزی از نو. با یکی دیگه دوست می شه. و این بار با احتیاط بیشتر.

۱۴. پسره هر روز بهش گیر می ده که تو چون خوشکلی حتما به من خیانت می کنی و از این حرفا و اون هم قسم و قران که نه من اهل خیانت نیست. جالب این دوست پسر تازه اش هم از جریان حاملگی اش خبر داشته و جالب تر اینکه اون لر بوده و با اعتقادات عشیره ای و قبیله ای وحشتناک و این بنده خدا هم راحت و ریلکس

۱۵. بعد از یک ماه پسر می ره به اتاقش و تا می تونی می زندش. یعنی به قصد کشت که تو به من خیانت کردی و همین حالا هم یکی توی اتاق خوابته. خلاصه این دختره بدبخت تنها بی هوش .....

۱۶. اونجا هم مجبور می شه که ازش جدا بشه و ..... دوباره روز از نو وروزگار از نو تنهایی و این بار خودکشی مرگ بار که به حمدالله!!! به خیر می گذره و دوستانش جاتش می دن. ( باور کن وقتی رد تیغ رو روی دست چپش دیده دیگه داشتم دیونه می شدم.

۱۷. ( این دختره رو اگه کسی نشناسه و یا توی خیابون اونو ببینه ارزوی یه لحظه با او بودنو می کنی و واقعا اینو به جد می گم. این مدت خودم شاهد بودم که حداقل سه نفر تا مرز دیونگی برده و برگردونده)

۱۸. خلاصه برای استراحت و رفع تنهایی برمی گرده ایران. نه ماه هم تنهایی رو طاقت می یاره و سر نه ما به یکی اشنا می شه. یه پسر دیگه

۱۹ پسره حدود ۴ سال از خودش کوچیکته و خودش هم می گفت که روز اول ازش بدش می امده و بهش احساس بدی دست می داده از دیدنش.

۲۰ باری به هر جهت از پسره هم بگم که هفت سال به پای دختری نشست و اخرش هم به نتیجه ای نرسید و خودش مجبور به جدایی از دختره می شه. شرایط بد و خیلی بد برای پسره وجود داره.

۲۱. اوایل از اس ام اس بازی شروع شد با این پسره و ....

۲۲. اولین روز که با هم بحث غیره کاری و علمی می کننند!!! دختره راحت برمی گرده و می گه که دوستت دارم و مدت زیادیه که بهت فکر می کنم و از این حرفا پسره شوکه می شه. و اون هم میگه من هم!!!

۲۳. بعد از مدتی روابطشون خیلی خوب پیش می ره. دختره به ناگاه از پسره تقاضای ازدواج می کنه!!!! پسره دیگه واقعا شوکه می شه. راحت که نه - ولی می گه که نه! نمی تونه چون فعلا هنوز به قبلیه کامل تمام نکرده و مهتر اینکه شرایطشو نداره

۲۴. دختره هر چی از دهنش در میاد بار پسره می کنه و پسره هم خیلی درون گرا چیزی نمی گه. دختره واسه چند روز بعد با پسره قرار می زاره

۲۵. خلاصه قرار بر این شد که دختره با یکی ازدواج کنه و اون هم تا زمانی که ازدواج شکل بگیره با هم با شان و ک  و ن مافی های دنیا!!!

۲۶. با روابطشون کومسه کمسا( فرانسوی است و به معنی نه خوب و نه بد). پیش می رن. گاهی خیلی خوب گاهی در حد تنفر!!!

۲۷. خلاصه نمی دونم چی جوری تمومش کن سهیل. همین سه ساعت پیش بود که تموم شد و پسره هنوز توی شوک این ماجرا مونده. دیشب تا صبح با هم بودند و موقع خداحافظی دختره گفت که این اخرین روز دیداره شون و برای همیشه خداحافظ. دلیل اش هم این بود که این جوری نمی شه. یک بام و دوهوا که نیست.

۲۸. پسره هنوز تو شوکه. البته بگم که دختره هم به روی خودش نمیاره ولی اون هم حالش خیلی بده.

پی نوشت یک: این موضوعاتو می تونی به عنوان یه نوشته ی زرد بخونی و بگی چرته مثل کتاب خانم فلانی.

پی نوشت دو. نه۱ می تونی به عنوان یه رومان و بستگی به قلم داره که کدوم قسمتشو انتخاب کنی و داستانی ازش در بیاری.

پی نوشت سه می تونی اسم این داستانو بزاری سرگذشت یک زن یا چیزی د راین مایه ها

پی نوشت چهار: هر اطلاعاتی که در مورد شخصیت دختر و پسر لازم داشتی می تونی بگی و من بهت می دم. البته باز هم فضای داستان مدنظر است تا چیزه دیگه ای.

خوب قصه ای ما به سر رسید از کلاغه خبر ندارم که به خونش رسید یا نه.

 

۷.

+ نوشته شده در  86/11/02ساعت   توسط بابای کاوه  |