ادامه یاداشت های همین جورکی
4. مرگ: در زندگی لحظات نابی داشتم که حاضر نیستم با هیچ چیزی عوضش کنم. تجربه های نابی که تنها یک بار برای تکرار شده و دیگر تکرار پذیر نبوده اند. لحظات دوست داشتن. لحظات رسیدن به یک چیزی که تو خواهی و بسیار دیگر.
در این وسط لحاظ رنج آوری داشته ام که شاید کمتر کسی در زندگی خود تجربه کرده باشد که این لحظات متاسفانه بسیار بیشتر از لحظات خوش ایند بوده است. در کل ادم بد بینی نیستم. همیشه با چیز تازه ای برخورد کرده ام سعی بسیار بر این بوده که بدون برداشت ذهنی باشد تا زمانی که چیزی تکراری در آن تجربه دیده باشم ان وقت است که من هم شروع می کنم در واپسین لایه های ذهنم گشتن که این نیز احتمالا به مانند آن تجربه دیرنه خواهد بود و اگر تجربه ی خوبی به ذهنم آمد که تکرار شد در آن تجربه بی شک به خوشبینی بسیار دچار می گردم.
در این مدت نچندان کوتاه زندگی خود که 28 سالگیش را هنوز ماهی نیست که جشن گرفته ام، گاهی که بسیار بوده که ارزوی مرگ را داشته باشم. زمانی که بچه بودم و مذهب را در گوشم ندا داده بودند و به دنیای دیگر اعتقادی راسخ داشتم، همیشه خود را در بهشت تصور می کردم. بعدا بزرگتر که شدم و تعداد گناه از تعداد شمار فزون گرفت جهنمی بودم و بسیار سعی بر پالودن و توبه خود نمودم. حالا که 6 سالی است که از وادی مذهب گذاشته و به وادی نمی دانم ها رسیده ام و به این فکر می کنم که بزرگترین و گشاد ترین کلاهی که بر سر مردم از اغاز تا کنون بوده و وجود دنیای دیگری است که بعد از خروج روح و انرژی به آنجا خواهیم شتافت، حالا به ارزوی خود که فکر می کنم- همان مرگ- بسیار راضی ترم. چون می دانم که نابودی به سراغم خواهد آمد.
این را برا ی این گفته ام که چند ماهی ست که واقعا ارزوی مرگ را می کنم. از خودکشی و خستگی نگویید که تا مرز هر دو پیش رفته ام و بسیار به ان اندیشده ام. مرگ را تجربه کرده ام سه بار و یا شاید بیشتر. عمیق ترین تجربه مرگ را سال 78 داشته ام و واقعا از آن لذت برده ام. نمی دانم چه بگویم و چگونه به توصیف آن بر آیم. ولی با جرات می گویم که از آن تجربه های ناب زندگیم بوده.
کسی را اینجا فریاد رسی هست.... کسی می تواند بگوید که مرگ را چیست. باز از مرگ گفتم و هوس آن کرده ام. بسیار هوسی نیک. یک لحطه به زندگی فکر کنید ببیند که آیا ارزش زنده بودن و این همه رنج کشیدن را دارد.
منتظرم که در این مورد نظرات شما – همان تعداد اندک دوستانم دنیای مجازی -را نیز ببینم- نگویید که حتما شکستی خورده یا اتفاقی برایش افتاده است که این چنین می گوید. اگر بگویم که چه زمانی ارزوی مرگ را کرده ام شاید تعجب کنبد. زمانی ارزوی مرگ کرده ام که آرزوی بسیار کسان بوده است. یعنی دقیقا لحظه دوست داشتم و در آغوش کشیدن محبوب.
بسیار خوب وارد جزییات نمی شوم. منتظرم. این پست یعنی یاداشت های همین جورکی فعلا همچنان ادامه دارد.
+ نوشته شده در
87/01/31ساعت   توسط بابای کاوه
|
یاداشت های همین جورکی
1. دهه شصت در ایران یکی از دهه های عجیب و غریب بود. از طرفی جنگ ایران و عراق و از طرفی دیگر تغییر سیستم سیاسی ایران باعث شد بود که وضع و حال روحی و روانی مردم ایران تغییر ناگهانی کند. البته ایران یکی از اقوام عجول و.... هستند. از دوازده بهمن 57 تا 22 بهمن همان سال ( یعنی 10 روز) بسیاری از شاه پرست های دو آتشه تبدیل به ریش دار ها و تسبح به دستان مسجدی شدند. ولی همین افراد بعد از مدتی که دیدند انقلاب آن تحفه ی رنگی که می خواستند نیست و البته بسیاری از لذات دنیوی!!! را نیز از آنها می یرد دوباره برگشتند سمت شه که البته خیلی دیر شده بود. بگذریم. بچه که بودم سال های 65-6 گاهی سینمی شهرستان ما فیلم های خارجی می گذاشت و مردم هم به یاد قدیم هجوم می اوردند به این سینما ها. شاید از محیط خفه ی آن روزگار، بتوانند چشمی سیر کنند. یادمه یکی از این فیلم«100 روز در پالرمو» بود که یه فیلم خشن و پلیسی بود. یکی از صحنه هایش ورود سربازش جدید به شهر بود که مردم از خانه ها سرک می کشیدند و سوت می زدند. یکی از صحنه ها دختر چاقی از پنجره داشت دست تکون می داد. یه دفعه صدای سوت و کف سالن سینما را پر کرد. نگو که خط سی نه اون دختره به مدت 3 ثانیه دیده شده بود!!!!
2. تا سال های اواسط دهه 70 ویدیو مانند داشتن اورانیوم غنی شده در منزل بود اگر کمیته( اعم از سپاه، حزب الله، ثارالله، جندالله و چندین الله دیگر) شک می کردند وارد خونه می شدند و حتی به صندوق کوچکی که فقط یک انگشتر می توانست در آن جا بگیرد نیز رحم نمی کردند و به نا به امر به معروف و نهی از منکر انجا را نیز زیر و رو می کردند. به هر حال گاهی مردم جرات و جسارت می کردند و دور هم جمع می شدند و فیلم می دیدند. اولین فیلمی که دیدم شعله بود. سال 68 بود و برای من شد اسطوره. باور نمی کنید وجی (اسم عمومی امیتا باجان که یادمه بعد ار فیلم قانون به این اسم شناخته شد ) شده بود همه چیز من. فردا که رفتم مدرسه، مثل اون حرف می زدم مثل اون می دویدم مثل اون دعوا می کردم. جوری که یکی از دوستان گفت : ها فکر می کنی وجی شدی؟ من هم گفتم مگه تو هم دیدی؟ گفت اره ما ویدیو داریم و فیلم این یارو رو چند تایی داریم. تا 3 ماه اون دوستم هم به جمع بزرگان ذهن کودکانه من پیوسته بود که – تفاوتی هست در خانه ی اینها که این در خانه ی ما نیست- سه ماه بعد کمیته ها( که نمی دونم کدوم قسمت الله بود) ریختند و ویدیو و پدرشو با هم بردند و او نیز مانند ما شد!!
3.
+ نوشته شده در
87/01/25ساعت   توسط بابای کاوه
|
21/1 1387
قرار بود که در این پست سفر نامه نگاری کنم.!!!
تا روز شنبه برای تعطیلات شهرستان بودم. روز شنبه بعد از ترافیک سنگین کرج رسیدم تهران. البته بگم این عید یکی از بدترین عید های این چند ساله بوده و جالبه که هر سال هم داره از سال قبلش هم بدتر مییشه. دلیل رو هم واقعا نمی دونم چیه. به هر حال از سفر که برگشتم، بد جوری خسته و کوفته بودم تا ساعت 11 خوابیدم و بعدش شروع کردم فیلم دیدم. فیلم اول انیمشن مشهور پرسپولیس بود که مرجان ساتراپی در اوج زیبایی درستش کرده بود. در اوج زیبایی. به نظرم جایی که قدرت فیلم درست کردن وجود نداشته باشد انیمشن بهترین وسیله بیان احساس می تونه باشه. این بحث رو و مرجان رو بزاریم برای بعد.
یکشنبه هم به همین منوال گذشت. ساعت های 9 شب حرکت کردم تا رسیدم اهواز 15 ساعت طول کشید!!! چقدر خسته کننده و دور بود این جاده. البته بیشترش رو خوابیدم. بعد هم اهواز بهبهان و از اونجا به ده دشت. اولین بار بود که اسم اینجا و هم می شنیدم و تنها می دونستم که استان کهگیلویه و بویر احمد هستش. این جا می توان گفت قلب لرستان است. بختیار های ساکن اینجا هنوز فرهنگ های جالب خودشون رو دارند. به خوبی و بدی فرهنگشون کاری ندارم که خود محترم است . عروس هایشان خود داستانی دارد. تیر اندازی، دعوا و درگیری های طایفه ای و روحیه شکارگری و بسیار چیز های دیگخ.
تابستان سال پیش اتفاق جالبی افتاد. همین نزدیکی ها کار می کردم. با یه پرفسور امریکایی بودم. شبی بر حسب اتفاق دعوت شدیم به عروسی. ما جزوئ مهمان های خاص اونجا بودیم و می دونید توی این روستا های کوچک یه خارجی چه برخوردی باهاش ی کنند. تا اینکه مشروب اوردند من که جرات نکردم بخورم. سیروس هم به اشاره من نخورد ولی دکتر شروع کرد خوردن. جریان همان لنگه کفشی در بیابان....
بعد از اینکه سرها گرم شد. این ها شروع کردند به حرف زدن و از من خواستن که ترجمه کنم. البته همین جوری نگفتن که ترجمه کردن با یه لحن خاصی که واقعا ترسیدم که نمی تونم یا نمی شه... خلاصه هر چه اونا گفتن ما یه جوری ترجمه کردیم. بعد از سیاست و خیلی چیز ها بود که من ترجمه کی کردم به طبیعت منطقه و چیز های از این قبیل. تا اینکه یکی که از همه خشن تر بود گفت .. اهای پسر من می خوام که اواز بخونم اینو کلمه به کلمه ترجمه می کنی هااااااااااا. حالا من بیچاره لری یه کم می دونستم ولی نه تو حد ادبیات!!! گفتم اخه.... گفت هاااااااااااااااااااا. گفتم چشم.
شروع کرد به خوندن... ها های های زندگی ..... و یه شعر اصیل لری... مضمنشو فهمیدم که زندگی ارزش نداره... دکتر هم سراپا گوش.... ای خدا چیکار باید می کردم................ یه دفعه دیدم یارو ساکت شد و ذل زد به من که ها نمی خوای ترجمه کنی برای پرفسور... برگشتم به دکتر نگاهی از سر کمک کردم و شروع کردم که World Not Important, it is a mirage اون هم نگاهی عاقل اندر سفیه به من کرد که یعنی چه؟ موندم بودم. خودتون تصور کنید. سرتا پا عرق بودم... 10- 12 جفت چشم ذل زده بودن بهم و اون دکتره هم منتظر بود. به هر حال گفتمdo you now Khayyam? راحت گفت No.گفتم ای بخشکی شانس. گفتم He Is very Famous poet. . گفت توضیح بده. دیدم از چاله افتادم به چاه رو کردم به یارو خواننده و گفتم این قسمت ترجمه شد ادامه بده. یارو هم خیلی خوشش امده بود. شروع کرد اواز خوندن. با زبون بی زبونی به دکتر فهموندم که من لری بلد نیستم و این یارو گیر داده به اینکه من باید ترجمه کنم. دکتر وسط شعر یارو شروع کرد به خندیدن. ترس خشکم کرد. لره نگاهی کرد در حالی که داشت اواز می خوند که به چی خندید. دوباره سکوت کرد. گفتم که ترجمه کردم همشو. یه دفعه شانس به من رو کرد. صدای دهل و سرنا آمد. نفسی کشیدم. رفتیم اونجا و خلاصه گیر دادند که باید برقصید من هم تشکر کردم ولی انگاری دکتر فهمیده بود که موضوع چیه گفت دنس دنس. من می خوام برقصم. گفتم جان خودت بی خیال تو که بلد نیستی. گفت مهم نیست یاد می گیرم. بلند شد و شروع کرد به رقصیدن اون هم امریکایی. اینهو اینکه توی یه دیسکو توی لاس و گاس داره می رقصه. من هم زود بلند شدم و سیروس هم صدا کردم که داداش برو اون طرفشو بگیر یادش بدیم. خلاصه همه دوربین موبایل ها روشن. ما هم اون وسط..... وای...که چه شبی بود داشتیم حال می کردیم( اره جون خودم.. داشتم می میرم). یه دفعه دیدم که شترق. به مشت به جون هم افتادن که فلان فلان شده داری از خواهرم عکس می گیری. جان مولا شروع شد به دعوایی که نگو تنها کاری که توانستم انجام بدم دست دکتر و چند تا از همکار های خانمو بگیرم و در بریم. حال این یارو امریکایی هم که وقت گیر اورده بود و می گفت خوبه بمونیم ببینیم چی می شه . گفتم داداش حالاست که اسلحه بیاد بیرون بیا بریم. به هر جان کندنی بود در رفتیم.
قرار بود سفرنامه این سفرو بنویسم ولی یاد گذشته ها افتادم. بقیه اش بماند برای بعد.
پی نوشت: ندارد.
پی نوشت: اوضاع روانی در حد مرگ
+ نوشته شده در
87/01/25ساعت   توسط بابای کاوه
|