تبليغاتX
ساعت بیست و پنجم

ساعت بیست و پنجم

پناهی و دیگر هیچ....

حسین پناهی

عقرب عاشق

 

دم به کله میکوبد و

شقیقه اش دو شقه میشود

بی آنکه بداند

حلقه آتش را خواب دیده است

عقرب عاشق.....

 

 

 

 

سکوت

 

چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان

نه به دستی ظرفی را چرک میکنند

نه به حرفی دلی را آلوده

تنها به شمعی قانعند

واندکی سکوت......

+ نوشته شده در  87/02/30ساعت   توسط بابای کاوه  | 

صاحب بی رحم

چشمان قشنگی داشت... بی غل و خش...وقتی نگاه می کرد حس ارامش تا اعماق وجودت نفوذ می کرد. همیشه ارام بود... وقتی راه می رفت- بجز گاهی اوقات که در معمولا در فصل خاصی بود- ارام و با طمنینه راه می رفت.... به هرحرف های ادم چنان گوش می کرد که انگار از تمام ماجرا خبر داشت... درکت می کرد و تو رو می فهمید....

گاهی که به پستانش دست می کشیدم نگاهی می کرد و می خندید ... به پستان های زیادی دست زده بودم ولی این یکی واقعا محشر بود.......... همیشه سفت  بود ... مخصوصا زمانی که از بیرون و از هوای خوب بهاری می امد و بوی خوبی هم در فضا پخش می شد

این اواخر زمانی که .... مشکل برام پیش اومده بود.... نمی تونستم باهاش ادامه بدم.... اخرین باری که دیدمش داشتم گریه ام می گرفت... توی بازار اگر به خاطر مردم نبود زار زار می گریستم... ولی به مشکلاتم که فکر می کردم و اینکه اون هم در این مشکلات شریک بشه .... نه نمی تونستم....

گاو خوبی بود. اخرش دست قصاب افتاد و خوراک خود ما شد.

پی نوشت: گاهی پیش مییاد سخت نگیر!!! اون چیزی که ما می خونیم گاهی اونی نیست که می خواستیم.

با زهم پی نوشت: ما ادم ها معمولا و ذاتا عجول هستیم. از دوستامون و از همه تنها با دیدن یک تصویر قضاوت می کنیم. ولی اگر اون تصویر رو به فیلم تبدیل کنیم شاید دیدگاهمون فرق کنه!!!

یکی دیگر: روژینا یادم مونده! سعید هم که خوش امدی

+ نوشته شده در  87/02/24ساعت   توسط بابای کاوه  |