تبليغاتX
ساعت بیست و پنجم

ساعت بیست و پنجم

من و خاطراتم

از بچگی همیشه به خاطره نویسی علاقمند بوده ام. از دوره ابتدایی شروع کردم به خاطره نویسی اون هم به تقلید از کتاب هایی که اون زمان می خواندم نثری بسیار رسمی داشت. البته بگم تو اون دوره هم سعی می کردم که بسیاری از نکات منفی خودم را بروز ندهم. همیشه از این ترس داشتم که خاطراتم به دست کسی- که طبعا دشمن من است- برسد و اون از آن سوی استفاده کند. بزرگتر شدم هم سعی در این پنهان کاری داشته ام. شاید هم جبر جغرافیا مهمترین دلیلش بود. گاهی اون صفحات رنگ و رو رفته را باز می کنم و به خودم می خندم. بزرگتر که شدم- مثلا سال های دبیرستان- با همون حس دوباره شروع کردم به نوشتن خاطرات. گاهی از یک سری مفاهیم رمزی هم استفاده می کردم که کسی به کنیه موضوع پی نبرد و با رمز می نوشتم!!! چقدر خنده دار است که حالا بسیاری از چیز هایی که نوشته ام را نمی فمم و باید رمز یابی کنم. مثلا stرا هنوز کشف نکرده ام که چیست!!! چندین و چندین بار هم برای خودم متن را خوانده ام که ببینم منظورم از st چی میتونه باشه. مثلا به این جمله دقت کنید: خاتون را برای خوود st کردم!!! خاتون را یادم است که زن همسایه بود ولی st کردن خاتون را نمی فهمم. این روند ادامه داشت. بعد ها حتی به جای اسم دوست دخترکان نازنین ام هم از این اصطلاحات استفاده می کردم. مثلا در تمام این خاطره نویسی ها رویا یعنی شیوا!!! و کسی هم رویا را نمی تواند تشخیص دهد. از بچگی به دلایل زیادی تو دار بودم. تنها کسی که تو اون دوره توانست همدم خوبی برایم باشد پسری بود به اسم قادر( خدایش در همه حال نگه دارش باشد) اون یکی از کسانی بود که زمانی برایش درد دل می کردم گوش می داد و بدون هیچ برداشتی تنها می خندید و گاهی هم حسرت به دل می ماند که دیشب من چه کار ها که نکرده ام و چه ژان گولر بازی هایی نکرده ام و او به هر دلیلی از این لذات به دور بود. بگذریم.... رفتم دانشگاه. زمانی که دانشگاه قبول شدم قبل از رفتن رفتم سراغ کتاب خانه ام و به حوصله تمام دفتر خاطراتم را از اول تا به اخر در دفتر نوشتم. و اون دفتر رو هو برای خودم در کیف سامسونتی که مخصوص سال اولی ها بود جا سازی کردم که از دست نه یاران به دور باشد. رفتم دانشگاه و اون جا هم سبک ادبی نامه- خاطره نویسی را با یکی از دوستان شروع کردم. باور کنید شاهکاریست این نامه . از کوچکترین اتفاقات برای دوستم نوشته ام. اصلا ساعت به ساعت و دقیقه به دقیقه توضیح داده ام. مثلا این جمله:  این ساعت رو درس مبانی نظری داریم اما استاد وارد کلاس نشده است و ... اها استاد امد تا بعد تیر تپر تور( این اصطلاحی بود که از سریال هژیر ها گرفته بودم و اون زمان هم اون سریال پخش می  شد). بعد از اون نامه ها که اگر اشتباه نکنم به 21 نامه رسید اون رو هم گذاشتم کنار. سعی های بعدیم در این امر واقعا با شکست رورو بود. چندین و چند بار قسم خورم که یک ساعت در روز به خودم اختصاص دهم و برای خودم بنویسم. این خاطرات که برایتان نوشتم ورای داستان های کوتاهی که می نوشتم. جریان داستان نویسی رو یادم باشه که در پستی کامل توضیح دهم. راستش دلیل نوشتن این پست شاید دوباره همون خاطره نویسی باشه. اخرین باری که سعی کردم خاطراتم را بنویسم مربوط به نوروز 85 بود. دلیل آن این بود که قبل از خرید لپ تابم فکر می کردم اگر یک لپ تاب داشته باشم حتما در یک سال نفر اول ایران خواهم شد. حتما اول اول می شوم. چه برنامه های که برای خود نریختم و چه رویا های شیرینی کخ در سر نداشتم که همه آنها با خرید یک لپ تاپ براورده می شد. این هم بگم که در واقع خرید لپ تاپ خود داستانی دارد. از قدیم گفته اند که زمانی که تشنه ای آب بخور... واقعا اگر سال 83 به من یک لپ تاپ می دادند حالا چه می شد کرد... ولی 27 اسفند 84 که وارد بازار پایتخت شدم که لپ تاپ بخرم.... باور کنید هیچ حسی نداشتم .... نه اینکه سیراب شده باشم نه دیگر آب نمی خواستم... باز هم .........بگذریم... یکی از اهداف من هم قبل از خرید لپ تاپ همین خاطره نویسی بود. 10 روز اول را با هر جان کندنی بود شروع کردم به نوشتن خاطرات روزانه و اون فایل رو یه جای گذاشتم که دیگه دسترسی نداشته باشه کسی. گذشت و اون پروژه هم با شکست مواجه شد. باز هم بگذریم... سال 1386 بود که به نا به دلایلی شروع کردم به برنامه ریزی با خودم. هر کاری که می کردم را اجبارنا می نوشتم که ببینم راندمان کاریم چقدر بوده و چه کاری کرده ام. به هر حال بعضی از روز ها تا 12 ساعت و شاید تا 15 ساعت هم کار کرده بودم و گاهی هفته به دو ساعت هم نمی رسید. هر چه فکر می کردم که من بقیه اش را چکار کرده ام به جایی نمی رسیدم و البته هنوز هم نمی دانم که ساعت های عمرم را چگونه می گذرانم!!!

اما دلیل نهایی این پست هم شروع دوباره خاطره نویس من است. این بار نه با اسم و رمز این بار نه با قطع کردن. می خواه بنویسم و در کنارش ببینم که چه غلطی می کنم در طول روز و باید به سرانجامی هم برسد این کار. به همین دلیل برای خودم یک برنامه وحشتناک و سرباز گونه گذاشته ام ومی خواهم یک بار که شده از 100 بار قول ناکرده ام را جامه عمل بپوشانم و برای خودم بنویسم و اصلا هم برایم مهم نباشد که کسی می خواند یا نه. این خاطره نویسی نه به این معنی است که من ساعت 10 صبح از خواب برخواستم صورتم را شستم و بعد این کار رو کردم یا این کار رو نکرده ام. نه درواقع می خواهم وقایع نگاری درونی خودم باشد.

اگر کسی فرمت خاصی از این نوع دارد لطف راهنمایی نماید. شاید چیز های جالبی هم که در این خاطره نویسی ها پیدا کردم رو حتما برایتان بزارم و شما هم گاهی از وجود خاطرات اگاهی یابید و تا چه در نظر افتد....

 

+ نوشته شده در  87/03/19ساعت   توسط بابای کاوه  | 

تعطیلات....

چند روز تعطیلی در ایران تقریبا چیز عدی شده است. یعنی می توانی در هر فصلی به هر دلیلی در روز های کاری منتظر چند روز تعطیلی پشت سر هم باشی....

این تعطیلات به درد من یکی نمی خورد. شاید تنها مزیت این تعطیلات این باشد که بیشتر تنها می مانم و گاهی هم تنهای تنها!!! لذت می برم... بدون هیچ رودربایسی با کسی از تنهایی لذت می برم...

از پست های چند روز گذشته خودم یه جوری ناخشنودم. می دانم که این کاره نیستم و اصلا حال و حوصله این مسائل رو ندارم. نامه نگاری و ان هم به کی به محمود خان... کی حوصله اش را دارد.

بگذریم.....

 

+ نوشته شده در  87/03/17ساعت   توسط بابای کاوه  | 

نامه... تمام

آقای ریس جمهمور محترم!!!

گاهی به خود بیندیش! گاهی به خانواده خودت. ایا صرف ریس جمهور شدن برای تو آنقدر مهم بود که آن همه دور را بپرورانی.؟ آیا به قیمت پسرفت بود که در حق 70 میلیون ایرانی کردی؟ آیا جوابی داری؟

حرف بسیار است. تنها یک خواهش و یک سوال دارم.

1.     تو که ادعای منجی بودن دارد.... تو که ادعا داری مملکت بر اساس تعالیم محمد مهدی است، و هدالت او و عدالتی که برای مردم تعریف کرده ای را برای جهانیان صادر خواهی کرد، این خواهش من را بپذیر.... بیا و آن عدالت را نه برای جهانیان بل برای کشور خودت اجرا کن!!! چراغی که به خانه رواست آقای ریس جمهور به همسایه حرام است!!! بیا و آن که را که تو هر روز و هر شب ورد زبانت شده را برای خود و فرزندانت و مردمی که تو چوپان شانی را به آنها بده.

2.     سوال من این است: خود را لایق این پست و این عنوان می دانی یا تو نیز اشتباهی وارد گود شده ای؟؟؟

این بحث بسیار ادامه دار بود. تنها به دلایلی از این بحث گذشتم.

پ.ن1: اهل سیاست نیستم و نخواهم بود. تنها از این اوضاع به تنگ آمده بودم و بر خود لازم دیدم که با سطحی نگری مطلق به آن بپردازم.

پ.ن2. این وبلاگ را دوست دارم و نمی خواهم به هیچ عنوان از دستش بدهم....

پ.ن3. می دانم ارائه من هم خسته ام من هم بیمارم. من هم زندگی را دوست دارم من هم از عشق می خواهم بگویم. من نیز عاشق بوده ام. این بحث ها ره به جای نمی برد. من هم دوست دارم که از این مسائل واقعا سطحی و به قول بعضی ها پوپولیستی دور شوم. اما با .... چه کنم.

چه دنیای شده

+ نوشته شده در  87/03/17ساعت   توسط بابای کاوه  |