تبليغاتX
ساعت بیست و پنجم

ساعت بیست و پنجم

؟
+ نوشته شده در  87/04/06ساعت   توسط بابای کاوه  | 

در سفر

و دوباره سفر....

1.     دو هفته گذشته من، یکی از دو هفته های استثایی بود. از یک طرف درگیری های احساسی و دیگری هم سفر های کاری.

2.     یکی از دوستای دوره دانشگاهم یه پروژه گرفته بود طرف های سنندج. چندین و چند بار از من خواست که برم پیشش. روزهای ارتحال هالی دی قرار بود برم که مهمون داشتم. بعد به هر جان کندنی بود و با هزار دردسر( که در این مقال جای آن نیست) رفتم.

3.     شب قبل از رفتنم با اتفاقی افتاد که سوژه داستانی شد برای خودش یه پاک نویس کردم حتما برایتان می زارم.

4.     خوب بگذریم از تهران که این دو سه هفته آخری فقط عذاب الیم در پی داشت. راه افتادیم با اخرین اتوبوس سنندج. اینو بگم که تنها شهری که در تمام جاهای که من گشته ام از اون خاطره بدی ندارم سسندجه. شهری مادری من. وسط راه توی قروه پیاده شدم. رفتم قروه. خوب حدود یه هفته ای توی یک محوطه با   ستانی کار کردن هم برام همیشه جذاب بوده و هم گاهی خسته کننده. یه حسی عجبی دارم گاهی حس فرماندهی حس برتری جویی حس نم یدانک خیلی چیز های دیگه بعث می شه که احساس خوبی داشته باشم. البته این به معنی خود خواهی و غرور نیست. نه غرور آنچنانی ندارم. و یا اینکه عقده دستور دادن باشم. یاد گرفتم که خودم کارهای خودم را انجام بدم ولی اینکه ادم بره یه جایی و خوب قبولش داشته باشن فکر کم برای همه جذابیت داشته باشه. حس عجبی هم در کنترل دارم یعنی می تونم در یک لحظه بدترین محیط را تبدیل به بهترین محیط برای اطرافیانم بکنم و حتی گاهی به قیمت از دست دان یه سری چیزی ها بریا خودم. بگذریم.

5.     بعد از اونجا اومدم سنندج. البته روز اول فقط چند ساعتی تونستم پیش مادرم بیام. حال بخوانید اتفاق جالبی که افتاد. نشسته بودیم با مادر و در مورد اینکه چیکار می کنم و کجا کار می کنم توضیح می دادم که یه دفعه ....مادرم با تعجب گفت کدوم روستا!!! اسم روستا رو که بردم انگاری چیزه جالبی یادش امده بود.... سکوتی کرد و گفت: اونجا روستای اجدادی من است!!! برایم جالب بود. مثل اینکه سال های سال – شما بگید صد سال- پیش نسل مادری من از آنجا کوچ کرده بودند به شهر و به نا به دلایلی ارتباط بین آنها قطع شده بود ولی به واسطه ی حافظه عالی مادرم تمامی اقوام و فامیل را در حافظه داشت. به هر حال فردا که دوباره برای آخرین روز کاری رفتم از چند نفر پیرمد پرسیدم و .... می گویند دنیا کوچکه ولی دیگه فکر نمی کردم این همه.... هر چند حس چندان عجیبی نداشتم.

6.     سنندج که می یام خیلی برام اتفاقات عجیب می افتد. البته بگم همیشه مهامانی هستم. تقریبا سالی یک هفته می یام سنندج و این هفته کلش مهمانی های مختلف باور کنید نصف بیشتر از فامیل هایی که مرم مهمانیشان را فقط می دانم که فامیلم هستند و از ارتباطات فامیلیشان بی خبرم. و جالب تر اینکه چنان من را می شناسند و با من گرم می گیرند که خودم تعجب می کنم که نکند من حافظه ام را از دست داده باشم. روز جمعه دعوت باغ یکی از فامیل بودیم. من معمولا د راین مهمانی ها تنها کاری که ازم برمی یاد سکوته و گاهی چه خسته می شوم از این سکوتم. ولی چاره نیست حرفی برای گفتن ندارم و معمولا حرف های روز میره را می زنم.. . روز جمعه که باغ بودیم مهمان یهای دیگری هم امدند. بین مهمان ها خانمی بود که برای چند دقیقه چنان گیجم کرد که نزدیک بود که سوتی قرن را همانجا بدهم. کپی برابر اصل بود از شه ناز.. یعنی باور کردنش برایم سخت بود. اول که وارد شدند با مادرش روبوسی کردم و معمولا به هر دلیلی به صورت خانم های جوان زیاد نگاه نمی کند. بعد از سلام احوال پرسی با مادرش وقتی – اسمشو فراموش کردم- سلام کرد تنها با اشاره سر جواب دادم- چون خیلی شلوغ بود- نمی دان که یه احساسی گفت که بیشتر به صورتش نگاه کن! همان احساس هم کار دستم داد. دیگه نمی دونستم که با بقیه چه احوال پرسی کردم و گوشه ای نشستم که اصلا توی دید نباشم. شدیدا شبیه او بود. رفت لباسی عوض کرد و وقتی برگشت از اتفاق دقیقا روبروی من نشست. دیگه زل زدم بهش تمام رفتارش نوع خندیدنش و نوع کلامش... کپی بود و کپی. خودش هم فهمید که دارم نگاهش می کنم. زود جهت نگاهم را تغییر دادم که نکنه معضبش کنم. رفتم بیرون باغ. لعنتی اینجا هم نمی شد سیگار کشید. دکه حدود 2 کیلومتری بود. زنگ زدم از داخل شهر برایم سیگار اوردند- مهمان هستم و عزیز- کوشه ای دنجی را پیدا کردم و شروع کردم سیگار کشیدن و بعد از تمام شدن رفتم سمت باغ که دیدم جلوی باغ با یه خانم دیگه نشسته سلامی کردم و خواستم رد شدم که دوباره نگاهم به نگاهش گره خورد. قاطی کرده بودم. توی باغ نشستم روی یه تاب و ... هیچی تمام سعیم بر این بود که زود فراموشش کنم... شب بعد عم خونه اونا دعوت بودیم تا جایی که تونستم از نگاهش خودمو دزدیدم......

پی نوشت یک:

چند دقیقه فرصت کردم سر بزنم و اپ کنم. پست نیمه کاره موند. ادامشو بعد می نویسم.

پی نوشت دو: پرنسس راستشو بخوای امتحان خوبه یه تاریخی داره ولی این کاره لعنتی من اصلا بی برنامه تو وجودشه!!!

 

+ نوشته شده در  87/04/03ساعت   توسط بابای کاوه  |