جنگل
سر می گردانی....
حسشان می کنی............ انگاری همین اینجا و پشت این درخت دیدی شان....
انگاری همین حالا و همین جا بود... صدای گلنگ گلنگ تفنگ هایشان را می شنوی... صدای شکستن شاخه های ترد درختان زیر پایشان....صدای قلبشان را، که دارد می زند.... سر بر می گردانی ... تنها سایه ایست که می آید و می رود..... دوباره به جلو خیز بر می داری.... بوی باروت چنان مشامت را می گزاند که حس میدان جنگ را درک می کنی.... دوباره صدا و صدا و صدا....
سایه بیشتر می شود... سایه ها تیره تر می شود.... مه دیدت را می گیرد... درختان مانند قلبی که راز سنگینی نگه می دارند در هم تنیده اند و ساکت... صدای دارکوبی مدام می آید و تو انگاری بر کاسه جمجمه ات می زند.... صدای می پیچد آن تو ... کاسه سرت شبیه شده به انباری از صدا از انباری از احساس......
برگ درختان در نظرت نه سبز بل قرمزند قرمز به رنگ خون... مه نیز می گریزد... باد نیز از این سرزمن رخت بر می بندد...می مانی تنها... باز هم صدا باز هم رنگ ... نفست می گیرد... سنگین می شود هوا... شاخه ی دیگر می شکند سر بر میگردانی که ببینیشان... باز هم می گریزند.. از جلو نیز صدا های می آید.. بوی باروت... وسط معرکه ای.... می گریزی... راهی نداری... درختان دوره ات کرده اند....
اینجا جنگل است.... اینجا می خواهد اتفاقی بیفتد.... اخرین کارزار است... اخرین نبرد... بوی خیانت فضارا بیشتر سنگین می کند.... جنگل بیداد می کند... جنگل تو را در خودش تنیده است... صدا صدا صدا.. برنمی گردی که بدانی کسیتند... سایه ای نزدیک را می بینی... به چشمانش نگاه که می کنی.... اری خودش است.... موهای انبوهش... درد در چهره اش موج می زند... تفنگ را به زور در دست دارد... تنها از زیر چشمان روشنش می توانی حدس بزنی... برمی گردی به عقب... این حافظه .... این سردار است... چرا سردار این چنین تنها... چرا این چنین مظلوم... کجا را اشتباه رفتی سردار... تو را چه شد... سردار جنگل بودی زمانی... سر دار بی چون و چرای دلیجان و این سیاهکل.... سیاهکل با تو می شناختند... تو را چه شد... دقت می کنی اندک یاران کوچک خان در حال گریزند... هنوز صدای گلوله ای نیامده.. پس چرا چنین نگران می گریزند... آهای مرد!!! مگر تو با میرزا عهد نبسته بودی ترا چه شد..؟ تو را مرد بنامم!!!؟؟؟ و میرزایی که هنوز به چشمان تو می نگرد و تو دردش را حس می کنی.. می دانی از درد جسم نیست می دانی که او از «نه یاران» می نالد...اما در درون می نالد... چشم برنمی گرداند که ببیند کدامین «یار عهد بسته» باز هم او را تنها گذاشت... چه سخت است برای میرزا تنهایی... اهای میرزا تو چرا نمی گریزی... از این جنگل برو... بزن به دریا برو برای خود ارامشی آن طرف دریا دست و پا کن!!! تو را چه به این مردم عهد شکسته.. تو را چه به این مردمان پیاله شکسته... چرا به سوی کوه می رود... جنگل با تمام رازناکیش تورا زمین زد اینک به سوی کوه می روی... از کوه چه می خواهی...
باز هم چهره میرزا ... باز هم درد تنهایی... میرزااااا
میزرا انگاری که دارد لبخند می زند. تفنگ را بار دیگر در دست می گیرد و به سوی کوه گام بر می دارد... کوهستان را وا بنه میرزا... باز هم «یار» می خواهی؟ باز هم جنگ این گلوله ها به سوی تو می آیند... بگریز به سوی دریا... غریبه ها انتظارت را می کشند... برای چه جنگیدی برای همین خاک؟ برای جنگل؟ برای آزادی؟ برای چه.... این خاک و این درخت به هیچ کس وفا ندارد میرزا... بگریز به سوی دریا... غریبه ها بسیار بهترند از این یاران قسمت خورده... کوچک خان! می دانی که برای سرت جایزه گذاشته اند... برای تنت که زمانی متبرک بود... خالو ها به دنبالتند... اهاییییییییییییی میرزا....
میزرا می رود باز هم آرام باز هم تنها... تنهایی مرد چه سخت است و چه سخت تر که تو سرداری باشی ... چه سخت تر تر که کوچک خان باشی... همه را از تو پراندند!! همه را... چه سرزمینی پستی... چه مردمان پستی ....این بازی تاریخ را وا به نه!!!
میزرا به سوی کوه می رود..... تنهاست این میرزا کوچک خان....
باز هم صدا صدا صدا.... اینبار گام های را می بینی که در پی سردار جنگل برای سر این میرزا بزرگ می روند.... برای سرش.... شرم بر تو شرم بر شما شرم بر....
اینجا جنگل های شمال است. اینجا گیلان است. اینجا سرزمین میرزاست.......
پی نوشت یک: من از دنیا دور شدم فعلا باور کنید جای رفتم دیروز که حتی برق هم نداشتند. به هر حال پوزش مرا برای سوت و کور بودن این خانه بپذیرید.

