تبليغاتX
ساعت بیست و پنجم

ساعت بیست و پنجم

خسرو شکیبایی هم رفت

۱. تازه از سفر رسیدم

۲. کارو جان برات فردا می نویسم.

khosro

 

 

نامه کیانیان به شکیبایی
 
«سلام خسرو جان

بي‌خبر گذاشتي و رفتي. بدون خداحافظي!

دو هفته پيش هم كه آخرين جايزه‌ات رو گرفتي، روي صحنه لام تا كام حرف نزدي. از گوشه صحنه اومدي بالا و آروم جايزه‌ات را گرفتي؛ براي سي سال حضور پرشور و شوقت در سينمايي كه اين روزها چندان شور و شوقي در آن نيست.

فقط لبخند زدي و رفتي پايين و لاي جمعيت گم شدي. خوب اگه قرار بود بري و پشت سرت رو هم نگاه نكني، چند كلمه‌اي براي ما كه پشت سرت بوديم، حرف مي‌زدي!

يادمه وقتي آمدي رو صحنه، حالت خوب بود.

آخه يكي دو بار ديگه كه اين اواخر روي صحنه اومدي و ديدمت، حالت زياد خوب نبود. ولي اين دفعه، همه خوشحال شديم. فقط نمي‌دونستيم داري ميري. نمي‌دونم خودت مي‌دونستي يا نه. مي‌گن آدماي خوب قبل از رفتن، حال‌شون خيلي خوب مي‌شه؛ چون دارن مي‌رن يه جاي خوب. ما از كجا بايد مي‌فهميديم كه اين حال خوب نشانه‌ي چيه؟ هميشه بعد از اين‌كه اتفاق مي‌افته، مي‌فهميم. ولي فكر كنم خودت مي‌دونستي؛ چون هيچي نگفتي و اون‌جوري فقط لبخند زدي. شايد داشتي خداحافظي مي‌كردي و ما نمي‌فهميديم. ولي چه خداحافظي باشكوهي! خيلي‌ها آرزو دارن در اوج خداحافظي كنن؛ اما نمي‌تونن. شايد هم اون لبخند همين معنا رو داشت. شايد اگر حرف مي‌زدي، همه‌ي خداحافظي‌ات مي‌شد همون چند تا كلمه؛ ولي چون هميشه شاعر بودي، فقط مهربان و با سپاس نگاه كردي و لبخند زدي. حالا كه فكر مي‌كنم، مي‌فهمم اين‌جوري بيش‌تر حرف زدي.

من هي بايد از تو ياد بگيرم. يادته سال‌ها پيش وقتي از مشهد به تهران آمدم، تو روي صحنه‌هاي تئاتر مي‌درخشيدي. من كلي دويدم تا روي صحنه بيام و ديده بشم.

بعدها هم كه تو روي پرده سينماها مي‌درخشيدي، باز هم من كلي دويدم تا روي پرده بيام و ديده بشم.

يادته من اولين فيلمم رو كه بازي كردم، تو «هامون» بودي. من يادمه كه در فيلم «كيميا»، دست منو مي‌گرفتي. كلي حال مي‌دادي كه رو بيام و ديده بشم. بعد هم فقط يك بار ديگه شانس داشتم در كنار تو بازي كنم؛ تو فيلم «درد مشترك»، چه بامسما.

ارتباط من با تو، مثل كوهنوردها با كوه‌هاست. هر قله‌اي رو كه فتح مي‌كنن، مي‌بينن پشتش يه قله‌ي بلندتر هست. من هرچي مي‌دوم، تو يه قدم جلوتري؛ مثل الآن. جلوتري ديگه عموجون. رفتي اون‌ور. نمي‌دونم چقدر ديگه بايد بدوم تا به اون‌ور برسم، تازه نمي‌دونم در چه وضعيتي ميام اون‌ور.

پس از اون‌ور يه دعايي براي من بكن. ميگن دعاي اون‌وري‌ها براي اين‌وري‌ها زودتر مستجاب مي‌شه. اين‌جوري كه تو رفتي، كلي «خدابيامرزي» و «يادش بخير» و «حال‌هاي خوب» و «يادهاي خوب» و .. بدرقه‌ي راهته.

من كه شاهدم، خودتم اگه حال‌شو داشته باشي، يه نگاهي به اين‌ور بندازي مي‌بيني.

دست پر رفتي ديگه. مي‌بيني چقدر از من جلوتري! كلي بايد بدوم تا موقع رفتن دستم پر باشه.

البته جات پيش ما خاليه. هنوز سينماي ايران كلي با تو كار داشت. ولي خوب مثل به دنيا آمدنه ديگه. موقعش كه برسه، بايد متولد بشيم. ما يه تولد رو ديديم؛ تو دو تا؛ تولدت مبارك.

مي‌دونم اون‌جا كلي از بر و بچه‌هاي سينما و تئاتر اومدن پيشوازت. حتما كلي هم تدارك ديدن.

ما كه اون دنيا به بازيگري‌مون ادامه مي‌ديم. اون‌جا هم حتما نمايش هست. اون‌وري‌هام حتما به سرگرمي احتياج دارن. پس اون‌جا بي‌كار نمي‌مونيم. وقتي مردم رو سرگرم مي‌كنيم و حال‌شون خوب مي‌شه. يه خدابيامرزي به ما و پدر و مادرمون مي‌گن ديگه. وقتي مردم تو خيابون تو رو مي‌ديدند و بي‌اختيار لبخند مي‌زدند، خودش خدابيامرزيه ديگه. وقتي مردم مي‌فهمن كه تو رفتي و ديگه ميون ما نيستي، گريه مي‌كنن و جاتو خالي مي‌كنن، خدابيامورزيه ديگه.

مي‌بيني خدا چه لطفي به تو داشته كه اين موقعيت و جايگاه ‌رو بهت داده. پس اون‌طرف هم حتما تحويلت مي‌گيره و مي‌بردت روي صحنه‌ها و پرده‌هاي اون‌جا، كه بازم مردم اون‌ور ببيننت و حال‌شون بهتر بشه و خدابيامرزي ادامه داشته باشه.

به اميد ديدار»
رضا كيانيان

+ نوشته شده در  87/04/30ساعت   توسط بابای کاوه  | 

تهران.... سفر.....

۱. این مدت شمال بودم. حدود های چهر شنبه برگشتم تهران.

۲. تو شمال جایی بودم که نمی دونم توصیفش کنم. وسط کوه و جنگل... زیبایش در حد باور نکرنیی بود. جای بود به اسم شیخ شه هیدان.... زیبایی که داشت رو نمی تونم بگم. انگاری داشتی به یه کارت پستال نگاه می کنی. زیبا و باشکوه

۳. اونجا با چند تا کره ای بودم. ادم های جالب هستند این کره ای ها فضای ذهنی اونا خیلی عجیب بسته است. یعنی انگاری با یک ماشین که برنامه ریزی شده طرفی... احترامشون به بزرگت از خودشون وحشناکه... یعنی یک سنت بسیار قدیمی...

۴. چیزی هایی که ما توی تلویزیون در مورد برخورد جامعه ایرانی می بینیم واقعا تصویری واقعی است. من همیشه فکر می کردم یه اغراق بیش از حدی در این تصاویر وجود داره... یک مثالشو بگم... یه راننده داشتیم که این می دونست که اونا فارسی نمی دونند و با اشاره و ایما و هزار ادا اطور منظورشو برای اونا ادا می کرد. حالا این بنده خدا دیده بود توی تلویزیون وقتی با یک خارجی حرف می زنند مثلا فعل رو اول جمله می گن... به این جمله اون پس از پایین اومد از کوه توجه کنید... همه خسته و کوفته رسیده بودیم به اتوبوس... برگشت و به حالت بسیار نداری نگاه کرد و گفت:    شما رفت بالا ُ من خسته.......مثل بمب منفجر شدم....

۵. اونجا بارون و شب های بارونی.... مه های صبحگاهی.... هوای تمیز...... چیزهایی که تو نمی تونی باورش کنی... صبح بیدار می شدم و ای داد بیداد چه هوایی... چه پاکی های ....

۶. یه چیز هایی امده کردم.... به عنوان یه داستان کوتاه.. می زارم اینجا نظر بدید...

دوستتان دارم سادگان صبور.... دوستتان دارم بی پیرایگان روز بی جامگان شب...

+ نوشته شده در  87/04/24ساعت   توسط بابای کاوه  |