این سفر ها هم گاهی خسته کننده است. تنها یک مزیت دارد و آن هم تنهایی اتوبوس است و فکر کردن. موبایل من هم که خرابه نمی تونم بیشتر از یک ساعت موسیقی بزارم. دیگه تنها می مونه فکر کردن. به همه چیز و به هیچ چیز.... گاهی به خودم می یام می بینم که دو ساعته که همین جوری دارم سیاهی جاده رو نگاه می کنم. بغل دستیام معمولا از این سکوت ناراحت می شومد. گاهی سری می جنبانند و چیزی می گویند و پیش خودشان از اینکه کسی چنین سکوت می کند به تنگ می آیند.
به هر حال ما داریم می رویم و این سفر برایم خیلی ارزش منده. می دنم که قراره چیزه مهمی را به دست بیاورم و به همین دلیل خیلی خوشحالم!!! ولی واقعا خسته ام. دیشب بچه ها دوباره گیر داده بودند که چرا هنوز تنهایی؟ نمی دونستم چی جواب بدم. نهایتا گفتم که از تنهایم لذت می برم و زودی سرم را پایین انداختم که دروغ را در چشماتنم نبینند.
نامه ی بلندی برای کارو تو ذهن دارم و می خواهم کامل برایش بنویسم.
