تبليغاتX
ساعت بیست و پنجم

ساعت بیست و پنجم

اینجا بندر عباس است. هوای نسبتا گرم و شلوغی بیش از حد هتل ازار دهده است ولی تحمل بایدش!!

ادم وقتی سخنرانی میکنه یه جوری بعدش انگاری اتفاقی خاصی افتاد!! قبل از اینکه برم بالا حس می کردم که با این ۱۰۰ و خوردی که پایین نشسته اند باید چه کاری انجام بدم. دویت چشم که خیلی ها مطمن بودم امده بودند که سوتی بگیرند و سوالات اجق وجق بپرسند. ولی نیم ساعت شد دازده دقیقه و به خیر و خوشی تمام شد. این عرق لعنتی ما هم که دیوانه کننده بود.

اینجا جای یه نفر حسابی خالی بود. کسی که بخواد بعد از اینکه تمم شدم بیاد و وی لبخندی بزنه و یک خسته نباشیدی بگه. واقعا جاش خالی بود. امدم پایین خنده گرفته بود. کسی نبود و زودی رفتم اتاقم و لبخندی به خودم زدم و خسته نباشیدی از ته دل به خودم گفتم.

یه زمانی که میرفتم کلاس زبان استادم همیشه یه ضرب امثلی رو می گفت . مهم نیست کجا ایستاده ای مهم اینکه چه جوری ایستاده ای!!!

و من همیشه ازو می کردم که تنها در اوج باشم.

زن ها رو گفتم و همیشه هم می گویم که موجودات عجیبی هستند و انک بر این باور خود پا می فشارم و دادم از ین به هوا می رسد که چرا تو این را باور نمی کنی.

چه دغدغه هایی که دارند و چه عجیبند. خلاصه بگم که اینجا همیشه و همیشه چیز های برای خندیدن وجود داره. اخ از دست این زبان لعنتی و این همه دلواپسی پسینش.

دارم چرت و پرت می نویسم و خودم هم بر این باور هستم که چرندیاته. چون اصلا تمرکز ندارن.

 

+ نوشته شده در  87/09/20ساعت   توسط بابای کاوه  | 

بندررررررررررررررررررر

اینجا بندر عباس است. هوای نسبتا گرم و شلوغی بیش از حد هتل ازار دهده است ولی تحمل بایدش!!

ادم وقتی سخنرانی میکنه یه جوری بعدش انگاری اتفاقی خاصی افتاد!! قبل از اینکه برم بالا حس می کردم که با این ۱۰۰ و خوردی که پایین نشسته اند باید چه کاری انجام بدم. دویت چشم که خیلی ها مطمن بودم امده بودند که سوتی بگیرند و سوالات اجق وجق بپرسند. ولی نیم ساعت شد دازده دقیقه و به خیر و خوشی تمام شد. این عرق لعنتی ما هم که دیوانه کننده بود.

اینجا جای یه نفر حسابی خالی بود. کسی که بخواد بعد از اینکه تمم شدم بیاد و وی لبخندی بزنه و یک خسته نباشیدی بگه. واقعا جاش خالی بود. امدم پایین خنده گرفته بود. کسی نبود و زودی رفتم اتاقم و لبخندی به خودم زدم و خسته نباشیدی از ته دل به خودم گفتم.

یه زمانی که میرفتم کلاس زبان استادم همیشه یه ضرب امثلی رو می گفت . مهم نیست کجا ایستاده ای مهم اینکه چه جوری ایستاده ای!!!

و من همیشه ازو می کردم که تنها در اوج باشم.

زن ها رو گفتم و همیشه هم می گویم که موجودات عجیبی هستند و انک بر این باور خود پا می فشارم و دادم از ین به هوا می رسد که چرا تو این را باور نمی کنی.

چه دغدغه هایی که دارند و چه عجیبند. خلاصه بگم که اینجا همیشه و همیشه چیز های برای خندیدن وجود داره. اخ از دست این زبان لعنتی و این همه دلواپسی پسینش.

دارم چرت و پرت می نویسم و خودم هم بر این باور هستم که چرندیاته. چون اصلا تمرکز ندارن.

 

+ نوشته شده در  87/09/20ساعت   توسط بابای کاوه  | 

بندررررررررررررررررررر

اینجا بندر عباس است. هوای نسبتا گرم و شلوغی بیش از حد هتل ازار دهده است ولی تحمل بایدش!!

ادم وقتی سخنرانی میکنه یه جوری بعدش انگاری اتفاقی خاصی افتاد!! قبل از اینکه برم بالا حس می کردم که با این ۱۰۰ و خوردی که پایین نشسته اند باید چه کاری انجام بدم. دویت چشم که خیلی ها مطمن بودم امده بودند که سوتی بگیرند و سوالات اجق وجق بپرسند. ولی نیم ساعت شد دازده دقیقه و به خیر و خوشی تمام شد. این عرق لعنتی ما هم که دیوانه کننده بود.

اینجا جای یه نفر حسابی خالی بود. کسی که بخواد بعد از اینکه تمم شدم بیاد و وی لبخندی بزنه و یک خسته نباشیدی بگه. واقعا جاش خالی بود. امدم پایین خنده گرفته بود. کسی نبود و زودی رفتم اتاقم و لبخندی به خودم زدم و خسته نباشیدی از ته دل به خودم گفتم.

یه زمانی که میرفتم کلاس زبان استادم همیشه یه ضرب امثلی رو می گفت . مهم نیست کجا ایستاده ای مهم اینکه چه جوری ایستاده ای!!!

و من همیشه ازو می کردم که تنها در اوج باشم.

زن ها رو گفتم و همیشه هم می گویم که موجودات عجیبی هستند و انک بر این باور خود پا می فشارم و دادم از ین به هوا می رسد که چرا تو این را باور نمی کنی.

چه دغدغه هایی که دارند و چه عجیبند. خلاصه بگم که اینجا همیشه و همیشه چیز های برای خندیدن وجود داره. اخ از دست این زبان لعنتی و این همه دلواپسی پسینش.

دارم چرت و پرت می نویسم و خودم هم بر این باور هستم که چرندیاته. چون اصلا تمرکز ندارن.

 

+ نوشته شده در  87/09/20ساعت   توسط بابای کاوه  | 

هوای حوصله ابریست! بک سالگی ولاگ و تولد دوباره شیطان

هوای حوصله ابریست! بک سالگی ولاگ و تولد دوباره شیطان

به بهانه یک سالگی وبلاگ

تقریبا یک سال پیش بود که این وبلاگ باز شد!!!

یادمه در شرایط بسیار نامناسبی بودم و تنها چیزی که به یاد دارم از آن دوره سردرگمی است. در طی یک سال گذشته تا حالا خیلی چیز ها عوض شد و من هم با تغییرات زمان بسیار تغییر کردم. تغییرات از بیرون شروع شد و من از درون قدرت کنترل بسیار از این پدیده ها را نداشتم و پیش آمد ها به شدت بر روحیه و روان تاثیر گذار بود.

خیلی وقته که در این وبلاگ چیزی نمی نویسم. تلفن خونه ام کاملا قطع شد و علاوه بر آن بیشتر این مدت را در بی علاقی مفرطی گذراندم که نباید این چینین می بود و لی شد.

سعی در تغییر اوضاع و احوال هم تا حدودی توانست انگیزه ای باشد ولی به هر تقدیر میسر کردن آم سخت و مهیا نمودن نیز بی مورد می نمود.

تولد این وبلاگ اتفاق بزرگی در زندگی ام نبود ولی ماجرا هایی که در این وبلاگ نوشتم تا حدود زیادی تاثیر گذار بوده است.

بگذریم.

پی نوشت ها این وبلاگ زیادند و تا حدودی نیز شخصی:

1.     باور کن منظوری نداشتم. اون شب هایی که فرصتی برای حرف زدن پیش آمد و ما توانستیم حرف هایی با هم بزنیم، نه قصدی در میان بود و نه هدفی و نیازی. ولی پیش آمد کلام و موقعیت من باعث شد که این اتفاق ات بیفتد. چند شب پیش هم که برایت اس ام اس زدم و اون جملات را برایت نوشتم بدان که منظوری نداشتم نه کم جنبه بودم و نه کم تحمل. شراط مرا به این کار وادار کرد. بهت گفتم دارم چیزی هایی می نویسم. شخصیت اصلی آن هم دختر بود با روحیات تو. به همین دلیل اون چند جمله را نوشتم. باز هم معذرت می خوام ولی برخوردی که کردی هم بسیار تند بود! ولی یک چیزی رو فراموش نکن!!! در هر حالتی ما یک حیوانیم و لاغیر. فکر نکن به این قید و بند های فرهنگی که چند هزاره گذشته به ما رسیده و داریم در آن دست و پا می زنیم اتفاقی برای ذاتمات افتاده باشد. رنگ و لعاب زنانگی است که اگر هر روز صبح نو نگردد، بیشک دیدن آن قی آور خواهد بود.

2.     قوانین را ما تعریف می کنیم. می توانید به این چند مسئله فکر کنید که چراغ قرمز قانونی جهان شمول است و تاکید دارد بر توقف تمام ماشین ها ولی امبولانسی از آن می گذرد و آتش نشانی نیز بوق کشان آن را می شکند. پس هر قانونی می تواند تغییر کند ولی با شناخت شرایط زمانی  و مکانی. پس قوانین هم چنین است. ایا تو راضی هستی که شخصی که به بیمار لاعلاجی گرفتاراست و هر روزش زجر می کشد زنده بماند در صورتی که خود راضی به مرگ است و با امپولی می توان آو را از رنج رهایی بخشید. آیا تو می توانی تصور کنی کسی که در راه وطن تو کشته می شود شهید است و اگر از طرف دشمن باشد هلاکت رسانیدن کسی است. در همان کشور هلاک شونده شهید است شهید تو به درک واصل شده.

3.     چه معیار را بر میگزینی. تفکرات ایدولوژیک؟ طالبان، استالینیسنم، قرون وسطا نماد هایی از تفکرات ایدولوژیکند. تو اگر در جامعه استالینی باشی، « شخص اول» همیشه راست می گوید چون می ترسی. در تفکر طالبانی هم شخص « عالم» نماینده و ولی امر است و بر هر چیزی دانا. تو این وسط چه کاری می کنی. باز هم می ترسی؟

4.     روشنفکری؟ «به کدامین گناه» خود را چینی لقب داده ای؟ اصلا چه کاری کرده ای؟ یا قرار است تو چه دسته گلی بر آب دهی که جامعه ای را به باد ( یا به فاک) دهی؟ چه کسی به تو همچنین لغتی را داده است؟ آیا بهتر نبود از  این « رنج دانایی» بگذری و در « لذت جهات» می ماندی؟ کدامین راه را برگزیده ای؟ اصلا چرا داری می خوانی می نویسی و فکر می کنی؟ تو....

5.     دغدغه تو برای چیست؟ سرپوشی بر عقده هایت یا خود فریفی و دگر فریبی؟ ژشت روشن فکری و مصلح اجتماعی تا کی؟ مگر خود در لجن زار دست و پا نمی زنی؟ به چه حقی برای دیگرانی تصمیم می گیری که زنده یا مرده اشن به حال تو تنها نبودشان برای کف زدن و تشویق اهمیت دارند و لاغیر؟ بودن آنها تنها اگر برای تشویق باشد و تایید تو... اری مردم چه پاکند و با شعور و اگر نقدی کردند ... چه ناشکر و بد؟

6.     بجز بند اول بفیه شخص خاصی را در نظر ندارد...

7.     این هم از یک سالگی این و بلاگ

+ نوشته شده در  87/09/16ساعت   توسط بابای کاوه  |