تبليغاتX
ساعت بیست و پنجم

ساعت بیست و پنجم

دانته

دانته وارد می شودو از زبان ویرژیل فریاد بر می اورد که عذاب دوزخ تنهایی است و سرما.

 لحظه ای می گذرد که سرما وجودم را در بر می گیرد. به هر سو چشم می گسترانم و خود را تنها می یابم.به دنبال سرابی در آن کویر سرد به پا می خیزم. شوقی برای گسستن از این سرما نیست. شاید من اخرین بازمانده باشم. شاید من ....

سرما شدت می یابد و تو هنوز از آن سراب به آن سراب در حال دویدنی. ناگاه به خود می ایی و خود را در کویر می بینی و در تعجبی که در روز که افتاب بر تارک اسمان می درخشد، تو از سرما می لرزی! در خود فرو می روی ... بیشتر و بیشتر .... انگاری که نمی توانی بفهمی که خوابی یا بیدار. بار دیگر به دور دست ها می نگری. کور سوی دیگر. درختی/انسانی انجاست. سرابیست یا ادمی یا درختی خشکیده؟ ارام گام بر میداری. ولی تو سردته.... سرد و خاموش.  سوز باد در گوشت می پیچد ولی از باد خبری نیست. برای اخرین بار تصمیم می گیری به سوی سراب بروی.... هر گام شکیسیت... هر گام تردید... هر گام به جلو و در دل اینکه نه!!! این سرابیست و بس.... جلوتر که می روی او همچنن انجاست. به درختی می ماند. نه چندان بلند که سایبانی باشد ولی باز هم امیدی در وجودت هست. هر قدمی که بر میداری به سوی آن درخت/ انسان زره ای از سرما کمتر می شود. برای لحظه ای پشیمان می شوی و ابلیس وجودت دوباره سر برمی کشد. ... سرابی بیش نیست.... تو در دوزخی و دوزخ را سرانجامی جز تنهایی نیست. زانو می زنی بر زمین سرد.... نوری از ذهن می گذرد... گام بردار و بشتاب این سراب نیست. وجود دارد. هست لمسش کن...

بار دیگر برمیخیزی و به جلو می روی... سرما دوباره شلاقت می زند و تو باز شک و تردید باز هم امید و یاس...

قدم هایت بار دیگر گرم تر شده اند و باز هم سراب را می بینی....

نزدیکتر که می شوی برای لحظه ای گرمایی از درونت سر بر می اورد و می دانی که از مرز سرما گذشته ای با امید بیشتر سر بر می اوری.... خود را نزدیکتر به سراب می بینی... سراب در کار نیست. انانیست با لباسی بر تن....بیشتر دلگرم می شوی. می بینی که ایستاده انجا و پشت به او دست هایش را در زیر بغل گرفته و سرما را در وجود او نیز می بینی ولی حالا تو نیز گرم تر شده ای و تند و تندتر گام بر میداری.... به کنارش که می رسی ... چند قدم مانده به او دیگر از سرما خبری نمانده است. نزدیک او چشمه ایست که یخ بسته و گلی نیز هم.

به سویش اخرین قدم ها را بر می داری ... دیگر سرمایی در کار نیست و  در دل لبخند می زنی.. کنارش که می رسی لب باز می کنی که حرفی بزنی ولی قبل از آن بر می گردد و زیبای روی را می بینی.... لبخندی می زند و چشمه بار دیگر می جوشد و نه از سرما خبری است و تنهایی نیز رخت بر می بندد.

....نوشت: خیلی مانند سریال های ایرانی عاقبت خوشی داشت.....می توانسد اخرش را هر جور که دوست دارید تغییر دهید.......

 

این چند روزه هم که به خیر و خوشی تمام شد. اینجا ادمهای مختلفی بودند و در این همهمه و شلوغی جایی برای فکر کردن نبود. هر چند کنار ساحل خلیج فارس بشینی و آرام به ساحل نگاه کنی و خود به خود می روی توی فکر. به فکر هایی که نمی دانم از کجا سرچشمه می گرفته و به کجا می انجامد.

عادت کرده ام بشینم و هدفون رو بزارم توی گوشم و با اخرین صوت ممکنه به موسیقی گوش کنم. حالا هم دارم به اخرین کلیپ شادمهر عقیلی نگاه و گوش می کنم!!!.

 حقیقت و واقعیت. وجود و ظاهر و باطن و اثبات و رد و ازادی و اسارت و جبر و اختیار....

خیلی سعی کردم که توی وبلاگم از این تفکرات فلسفی زده( چون حرمت فلسفه فرای این صحبت های به ظاهر معمولی ماست) انجام ندهم و بیشتر به این مسائل معمولی که گاهی گریانم را می گیرد بپردازم.

این روزها چه غریبند برایم....

ا

+ نوشته شده در  87/10/10ساعت   توسط بابای کاوه  |