برای مرگ یک شهر
صبح روز ۱۶ مارس بود... شهر چند روزی بود که دست به دست می شد... از طرفی ایرانی های مهاجم و از طرف دیگر بعثی های مدافع!!!
مادر کوثر شب خواب بدی دیده بود. خواب هیولای سفید پوشی را بر شهر سایه ای سیاه افکنده بود...
از خواب پرید.. از کابوسی که به واقعیت نزدیک بود.... شوی خود... عمر... را بیدار نمود. خواب را بازگفت و دوباره چشم بر هم نهاد که بخوابد...خواب اما از او گریزان بود... کوثر- دختر خرد سال خود را نگاهی کرد... آرام خفته بود... ارامتر شد... خوابید....
ساعت نه غرشی اسمان را فرا گرفت... چند هواپیما مانند چند روز گذشته بر فراز آسمان نمایان شدند... همه دست ها سایه گاهی برای بهتر دیده شدن بر پیشانی رفت....اما این بار هواپیما ها نزدیکتر شدند. .. و ناگاه بمب هایی بود که بر سطح شهر فرود آمدند. اما اتشی در کار نبود... دود سفیدی بود... که نور خورشید را مانع بود... سایه انداخت بر شهر...
مادر کوثر تنها فرصت کرد که دو بچه دیگر را بر دوش بگیرد و نگاهی بر شوی پریشان خود کرد... داد زد.. کوثر را تو بیاور...
مادر از در که گذشت چند قدم انطرفتر احساس کرد سنگین شده... و کودکانش نیز سنگین تر نگاهی انداخت.... هر دو فرزندش .... قلبشان ایستاده بود... فرصت شیون نداشت... خود برای اخرین بار به سوی خانه نگاهی انداخت... عمر را دید که کوثر را در بغل گرفته و تنها گامی از در بیرون نهاد و او نیز افتاد.... دیگر سیاهی بود و مرگ...
برای مرگ حلبچه... شهر مرگ... ثانیه ای سکوت کنیم.
پی نوشت: یه زمانی در دانشگاه مسئول برنامه ای بودم برای این یادواره.... فیلم های از عراق به دستم رسید... مرگ را با تمام وجودم حس می کردم... یکی از این فیلم ها صحنه ای بود که یک پیرمرد حدود ۶۰ ساله تنها خودش زنده مانده بود و تمامی خانواده ۱۵ نفری را از دست داده بود. دقیقا زمانی دوربین به کوچه می رسد که پیرمرد هم داخل می شود. هر دو وارد خانه ای می شوند و .... تمامی ۱۵ نفر خانواده اش را مرده می دید... دوربین ... مرگ را نمی توانست به تصویر بکشد.. هنوز ضجه های ان پیرمرد تمام ۱۶ مارس مرا در بر می گیرد....
این تصویر عمر خاور و کوثر عمر

این هم تصویر دیگر از این فاجعه

به کدامین گناه!!!!
