تبليغاتX
ساعت بیست و پنجم

ساعت بیست و پنجم

بارکشی

وبلاگ جدید گذاشتم

کسانی که مایلند بفرمایند ادرس جدید را تقدیم حصور کنم.

با تشکر

دوستتان دارم ای سادگان صبور

+ نوشته شده در  88/07/23ساعت   توسط بابای کاوه  | 

روزی برای مرگ

روزی برای مرگ

کمتر پیش می یاد که تلویزیون ایران رو بیشتر از یک ساعت ببینم. مگر اینکه در شرایط اون قرار بگیرم. منظور اینه که  در شرایطی که حوصله کار کردن نداشته باشم و یا اینکه برنامه ی خاصی باشه. البته همیشه سعی کرده ام که برنامه نود رو از دست ندهم. ولی امروز با اینکه خیلی کار داشتم اما بی حوصلگی های که بود باعث شد که چند ساعتی بشینم پای این جعبه جادو. یک فیلم گذاشته بود به اسم گامهای معلق( اگر یادم باشه)  فیلم از اون فیلم های در پیت بود هرچند ظاهرا  طرح اولیه فیلم از مسعود کیمیایی بوده اما چندان خوش ساخت نبود در مورد این قاچاق دختران به دبی و همکاری جوانان ایران اسلامی بود. آخرش  فیلم با به اتش کشیدن جسد دخترجوان تمام شد. عصر روز تعطیل و دیدن یک جسد سوخته یه جورای تو ذوقم خورد.

بعد از اون آهنگی بو از فرهاد.... خواننده نوسالوژیک ترین حس های نهفته. آهنگی بود به اسم عیدانه... شاید شاهکار فرهاد است این آهنگ. تو را می برد به روز های بچگی که هنوز شب عید، معنی داشت. هنوز وقتی سال تازه می شد می دانستی که قراره چند اتفاق بیفتد. تعطیلات. شاید چون بین کردها سفره هفت سین وجود ندارد و در واقع چیز وارداتی است، زیاد اون قسمت برام خاطره نداشته باشه. اما خرید شب عید... دغدغه و  جریمه های شب عید و تعطیلاتی که برای من چندان فرقی نداشت رو برام زنده کرد. معنی تعطیلات آخر سال خیلی کم درک کرده ام. شاید بیشتر برگردد از زمانیکه خودم این چند ساله توی دوره دانشجوی ایم توانسته ام بیشتر مستقل بشم. حداکثر 5 ساله که می دونم شب عید یعنی چی... اما با این آهنگ-که البته  در این فصل خیلی بی مسماء بود- رو خیلی دوست دارم.

 یادمه دو سال پیش با این آهنگ سال رو در تنهایی تازه کردم. یادمه شبش تا صبح با این آهنگ برای شروع بهار خوابیدم....

فیلم بعدی در واقع از این سریال های آبغوره ای صدا و سیما بود.... زیاد نمی دونم چه اتفاقی افتاد بیشتر داشتم به چیزی های دیگری فکر می کردم. شام هم جلوی تلویزیون صرف شد. بعد هم  می خواستم بلند شدم. کسلم کرده بود.خسته ام کرده بود این همه صحنه مرگ و صحنه ی بی مزه ی آبغوره ای...زیر نویس داد که برنامه بعدی ماجراجویان دیدم که بد نیست یه کم ادرنالین بدنم ترشح بشه... شاید سرحال آمدم... برنامه درمورد یک موتور سوار که فکرکنم اسمش جواد بود که می خواست از روی 22 اتوبوس پرش کنه. یا چیز های در این مورد خونده بودم اما کاملا یادم نبود. برنامه داشت خوب پیش می رفت و از سکوی پرشی که خودش درست کرده بود حرف های که می زند می شد فهمید که زیاد به این پرش نمی توان اطمینان کرد. تنها یکی بود که مرتب بهش می گفت که تو می تونی جواد... انگاری یه بچه بازی باشه. رکورد قبلی برای این موتور سوار به گفته خودش 55 متری رودخانه ی کرخه بود...

اتوبوس ها امدند و مردم هم تشویق می کردند... داشت مصاحبه ی جواد رو نشون می داد که گوشه تصویر دیدم که داشتند اتوبوس ها رو جابه جا می کردند.در واقه بین اتوبوس 11 به بعد فاصله گذاشتند... اون زمان چیز خاصی به ذهنم نرسید. جواد اماده پرش شد. ولی سرعت زیادی نتونست داشته باشه... به سکوی پرش رسید و معلوم بود که سرعتش کافی نیست. وسط های راه یه دفعه افتاد..دقیقا افتاد همون جایی که فاصله بود. دقیقا 42 متر .کمرش  مشخص بود که شکست. مردم و دوستاش رسیدند ولی جواد فوت شد. یه لحظه شوکه شدم... چه راحت با جون مردم بازی کردند. تصاویری بعد از تکرار واقعه .به شدت تکان خوردم... یعنی باورش سخت بود که این جوری جوانیکه تا ساعتی پیش همه داشتند برایش شعار می دادند حالا روی سقف اتوبوس های مرگ بی نفس افتاده بود. خلاصه آخر فیلم دخترجواد رو نشان داد. فکر کنم حدود 4 سالش بود. خیلی اعصابم خورد شد... بعد از اون هم گزارشگر فیلم رفته بود اهواز و اندازه که گرفته بود پرش قبلی جواد 42 متر بود نه 55 متر.  یعنی به همون اندازه

باز هم مرگ اما این بار واقعی بود. خیلی پکر میکرد و عصبی.

امدم پشت کامپیوتر... یادم امد که سامان قراره امشب از المان بیاد. زنگ زدم به امید اینکه رسیده باشه. برادرش گفت که ساعت 1 امشب پروازش می شینه.

نمی دونم این تهیه کننده برنامه های تلویزیونی به فکر شب جمعه مردم و تعطیلات اخر هفته اون ها نیستند. اصلا می دونن که تعطیلات آخر هفته یعنی چی؟

 فکرکنم اخرین پست این وبلاگ باشه و از پست بعدی در وبلاگ جدیدم خواهم نوشت

+ نوشته شده در  88/07/23ساعت   توسط بابای کاوه  |