تهران.... سفر.....
۲. تو شمال جایی بودم که نمی دونم توصیفش کنم. وسط کوه و جنگل... زیبایش در حد باور نکرنیی بود. جای بود به اسم شیخ شه هیدان.... زیبایی که داشت رو نمی تونم بگم. انگاری داشتی به یه کارت پستال نگاه می کنی. زیبا و باشکوه
۳. اونجا با چند تا کره ای بودم. ادم های جالب هستند این کره ای ها فضای ذهنی اونا خیلی عجیب بسته است. یعنی انگاری با یک ماشین که برنامه ریزی شده طرفی... احترامشون به بزرگت از خودشون وحشناکه... یعنی یک سنت بسیار قدیمی...
۴. چیزی هایی که ما توی تلویزیون در مورد برخورد جامعه ایرانی می بینیم واقعا تصویری واقعی است. من همیشه فکر می کردم یه اغراق بیش از حدی در این تصاویر وجود داره... یک مثالشو بگم... یه راننده داشتیم که این می دونست که اونا فارسی نمی دونند و با اشاره و ایما و هزار ادا اطور منظورشو برای اونا ادا می کرد. حالا این بنده خدا دیده بود توی تلویزیون وقتی با یک خارجی حرف می زنند مثلا فعل رو اول جمله می گن... به این جمله اون پس از پایین اومد از کوه توجه کنید... همه خسته و کوفته رسیده بودیم به اتوبوس... برگشت و به حالت بسیار نداری نگاه کرد و گفت: شما رفت بالا ُ من خسته.......مثل بمب منفجر شدم....
۵. اونجا بارون و شب های بارونی.... مه های صبحگاهی.... هوای تمیز...... چیزهایی که تو نمی تونی باورش کنی... صبح بیدار می شدم و ای داد بیداد چه هوایی... چه پاکی های ....
۶. یه چیز هایی امده کردم.... به عنوان یه داستان کوتاه.. می زارم اینجا نظر بدید...
دوستتان دارم سادگان صبور.... دوستتان دارم بی پیرایگان روز بی جامگان شب...
