4
خوب منیرو هم زحمت کشیده بود و اون نوشته- که جرات ندارم اون رو داستان بنامم- رو خونده بود و توضیحات لازم رو داده بود. مرسی منیرو و ممنون از این که و قت گذاشتی واسم و این نوشته رو هم برای شما می زارم که نظر بدید. و اگر نکته ای بود حتما بگید. نازیلا هم که خودش دستی توی کار داره به گمانم بتونه بیشتر برام بنویسه.
راستشو بخوای من این نوشته رو نشونه یکی از بچه ها دام. پوزخندی زد و گفت که مثل نوشته های یک دفتر خاطراته و اگر بخوام خیلی بیشتر از این و بهتر از این می نویسم. شاید هم حق با اون باشه ولی این رو هم بگم که فکر کنم من بتونم بجایی نیل ارمسترانگ که رفته بود ماه من برم مریخ ولی اگر بشود.... از نقد کردن اصلا ناراحت نمی شوم ولی جان برادر در اگر نتوان نشست و همین چند صفحه ای هم که من نوشتم و رو هم بخواهم اسم داشتان روش بزارم رو تو کار می گکردی و به من اجازه نقد می دادی اون موقع می توانستی حرفی برای گفتن داشته باشی. خوب این هم اون نوشته.... اسمش رو با اجازه تون می زارم پارک...
هر چی می گویم او خودش برای خودش سکوت می کند. اعصابم به هم می ریزد. دوباره نگاهش می کنم. می دانم که سکوتش از خود خوری ست. می دانم که او هم منتظر سکوت منِ که بخواهد شروع کند. ولی می ترسم که سکوت کنم. چون حرف ایم برای خودم معنی ندارد و اگر سکوت کنم می بازم. تصمیم می گیرم یه دقیقه سکوت کنم ببینم چیزی می گوید. سکوت من زیاد طول نمی کشد. چون ترس اینکه او حرف بزند آزارم می دهد. دوباره شروع می کنم. این دفعه اخ بلندی می گوید و سیگاری دیگری روشن می کند. انگار حرفهایم تاثیری داشته. نگاهم می کند. هری ته دلم خالی می شود ولی باز هم نگاهم را می دزدم و ادامه می دهم. خسته شدم. بزار هر چی می خواهد بگوید. سکوت می کنم. پک محکمی به سیگارش می زند و دستهایش را باز می کند . سیگارش گوشه لب است و چشم هایش بسته و دستهایش را تا جای که می تواند باز می کند. انگار بخواهد تمام هوای پارک را بکشد توی ریه هایش. نگاهی زیر چشمی می کند. سیگارش را از لبش بر می دارد و با لبخندی به من نگاه می کند. مطمنم اگر حرف بزند من این وسط بازنده ام. می خواهم ادامه دهم که فکرم به چیز تازه ای قد نمی دهد. انگاری تمام حرف هایم را زده ا م و انگاری بهانه ای برای سرکوب زدن بهش ندارم. به حرف می آید و چقدر ارام حرف می زند. ولی ریتم حرف زدنش انگاری سرعت می گیرد. دوباره سکوت میکند . سیگارش را گوشه ای پرت می کند. چشم می گردانم به فیلتر سیگارش. تازه متوجه شده ام که توی یک ساعت گذاشته این سومین سیگاری که خاموش می کند. این پیرزن و پیر مرد هم انگاری قحطی جا بود که امدن دقیقا اینجا جا خوش کردن. پیر زنه چه چشم چرونه.... دوباره شروع می کند و این بار کاملا برعکس کاملا عصبی و نا ارام. برنده شده ام. اعصابش خورد شده است. بزار کاملا حرف بزند. حالا نوبت ضربه نهایی است و بهانه هایم در حال کامل شدن. دارد حرف می زند که کیفم را بر می دارم و از روی نیمکت بلند می شوم. با نگاهش که تعجب از آن می بارد نگاهم می کند. تندی به راه می افتم. چند قدمی برمی دارم منتظرم که صدایم بزند. نه! سکوت می کند انگاری هنوز توی شوک رفتن من است. اولین پلکان پارک را بالا می روم صدایش را می شنوم. ولی از عصبانیت خبری نیست. مثل همیشه صدایم می زند. از شنیدن اسم خودم توی اون شرایط تنم می لرزد. قدم تند می کنم. چند نفری نگاه سنگینی می کنند ولی توجه ی نمی کنم. زیر چشمی نگاهی می کنم می دانم که چند قدمی از من دور است. زیر لب چیزی می گوید نمی شنوم. انگاری گفت برگرد کارت دارم یا چیزی د راین مایه ها. می خواهم برگردم و بگویم که همه اون حرف ها بهانه بود. همه اون حرف ها شوخی بود بگویم که نه ...حالا شانه به شانه ام می آید. از پارک امدم بیرون که می گوید برگرد و به چشمانم نگاه کن!!!. سریع برمی گردم. ژشت ناراحتی می گیرم. یک دفعه میزند زیر خنده. خنده ای کش دار و زنگ دار. نمی دانم چی بگم. خودم رو گم می کنم. سریعتر قدم بر می دارم. می گوید: تمام خاطرات خوبمان تو این کوچه بودن . بخند نمی خواهم که از این کوچه خاطره بدی داشته باشم. یاد کوچه کشاورزی می افتم و بغضی سنگین گلویم را می گیرد. به روی خودم نمی اورم. سرعت می روم. دوباره می خندد. می گوید یاد چیزی افتادم بگم تو هم بخندی؟ سعی می کنم عصبی تر نشان بدهم. می گویم از این بهتر واسه من خاطره ای نیست. یه دفعه خنده اش قطع می شود. دستم را می گیرد. تلاشی برای در آورن دستم نمی کند. ارام فشار می دهد. ارام لمسم می کند. جریان برقی وارد مغزم می شود.
این داره چی می گی واسه خودش! هی تکرار یه سری بهانه ها... هی گفتن و گفتن. بی خیال بابا حالا ما بعد از مدت اومدیم بیرون یه هوایی بخوریم باید واسه ایشون هم جواب پس بدیم. درسته دوسِت دارم درسته که خیلی می خوامت اما این دلیل نمی شه که دیگه منون دیونه کنی.... هی بگو.... چی من و ... این دیگه چه حرفیه تو می زنی... باشه حرف بزن حرف بزن ببینم خسته می شی یا نه. هی بگو... این پیرزنه هم گیرداه به ما. چی ؟ من؟ چی داری میگی واسه خودش می بره و می دوزه. باشه این حرفت قبول. اره خوب من می ترسم. می ترسم از خودم از تو از همه. چیکار کنم. این یه مریضیه افتاده به جونم. این یه خوره ست. میگی چیکار کنم. عزیز دلم من پول اومدن اینجارو از دوستم قرض گرفتم. یعنی پول کرایه تاکسی هم نداشتم که بدم حالا تو می گی بیا و ازدواج کنیم.؟ عجب سکوت کرد. اخیش بزار یک کم فکت سرحال بیاد. نوبت به من نمی ده که حداقل من از خودم دفاع کنم. حداقل بزار من هم حرف بزنم. این که دوباره شروع کرد. این حرفا چی که تو می زنی. من تو رو نمی خوام؟ چی داری میگی؟ حرف مفت. کسر شان این دیگه چه حرفیه. ببین عزیز من اصلا و ابدا از این حرفا بلد نیستم. لطفا نزار تو دهن من یکی که اصلا از این حرف های خاله زنکی بدم میاد و متنفرم. ااااه از دستت. سیگارمو کجا گذاشتم. این هم چهارمی. باشه هر چی تو می خوای همون می شه. بزار من هم حرف بزنم. اها حالا شد.... پس نوبت من شد ... ممنون که اجازه دادی....... بهش که نگاه کردم احساس خوبی بهم دست داد. احساس سرتاپا ارامش... چرا چشماتو از من می دزدی؟ .. ا این داره کجا میره. من هنوز حرفامو نزدم. این دیگه کیه. بزار بره. به درک.....نه بابا دیروقته... چه سرعتی هم داره.... اها نره غول داره به چی نگاه می کنی.... وایسا دیگه چقدر ناز میکنی.... بهش که میرسم انگاری از تمام بدنش اتیش داره بیرون میزنه. انگاری که هنوز هم که هنوزه این دختر سرتاپاش شده گرما... نکنه دوباره بفته به قرص خوردن... اه از دست تو دختر... اخه مگه من تقصیری داشتم.... من که روز اول گفتم که نمی خوام ازدواج کنم. نمی خوام اصلا به این مسئله فکر کنم. چند بار تا حالا بحث کردیم. همیشه من حرف خودمو زدم. نمی خوام بهت دروغ بگم نمی خواهم که بشنوم که " منو سرکار گذاشتی" نمی خوام واسط تجربه دوباره تکرار بشه. نه واقعا دوست دارم. حالت هم بهم نخوره از این که من می گم که دوست دارم. نه عزیزم... من بچه نمی خوام که بی پدر باشه... من نمی خوام یه بدبخت دیگه هم مثل خودم تولید کنم. اصلا خودت هم میدونی که اینا همش شوخی بود... حالا هم خود دانی. بهم نگاه کنم.... اخ یاد خورخور کردنات افتادم. ببخشید دست خودم نبود که خندیدم... بهم نگاه کن.... نگاه کن دیگه ازیتم نکن... دستو به دستم.... اروم چه خبرته. نه دیگه با این شرایط نمی خوام بیشتر بشنوم. این هم کوچه... بزار که خاطرات این کوچه سر جاش باشه واسم. نمی خوام از این رابطه همه چیزمو بزارم. نمی خوام که دیگه اگه از این کوچه گذاشتم عذاب بکشم. بزار من هم برای خودم هم یه سری خاطرات پس انداز کنم که دلم بهش خوش باشه.. چرا اخه من تا یه لحظه یک روز خوشحالم باید یکی بیاد و این جوری منو خورد کنه. فکر نمی کنی که متونستم با دروغ باهات بیشتر بمونم. بزار دستو بیشتر فشار بدم. بزار حس کنم دیونه....
- نگاه کن! میگم این دختر و پسر چقدر به هم میان
- نه اصلا هم به هم نمی یان. پسره معلومه که خیلی رسمیه و شهرستانی و دختر هم از این سانتی مانتال ها و قرتی هاست...
- نه اتفاقا. پسره معلوم کاره هست یا مدرکی داره که این جوری تونسته بیاد بالا.
- تو هم همیشه واسه خودت از مردا دفاع کنم و تو ذهنت همیشه واسشون یه رویا بساز...
- نه تو همیشه فمنیست تشریف داری....
- نگاه پسره داره با سیگار خودکشی می کنه. این فکر کنم پنجمین سیگاری باشه که روشن میکنه
- از بس که بیکاری، سیگارای پسره رو داری می شماری
- دختره چقدر حرف می زنه.... فکت دردت نگیره
- زن ها همشون سرته یه کرباسن
- از اتفاق این اصطلاح فقط واسه مردا صادقه.
- میگم که یادته ما هم یه زمونی می رفتم پارک سر کوچتون با چه ترس و لرزی یه لحظه همو می دیدیم و نامه بهت می دادم.
- یادش بخیر ولی حالا دخترا که خیلی آزادن... معلوم نیست این دختره به چه بهونه ای از خونه زده بیرون.
- ای بابا من هم می خوام از این دوتا دست برداری.. ولی مثله اینکه نه ول کن معامله نیستی...
- اخه هزار بار در مورد این خاطرات با هم حرف زدیم بسه دیگه خسته می شم گاهی...
- پس چرا میگن زنا اهل احساسن.مثله این تو این نمونه ما یه جورایی ...
- ببین دختره پاشد رفت....
- خب حتما کاری داشته
- نه بابا اصلا پسره داشت حرف می زد که پاشد رفت...
- پسره هم هاج . واج مونده...
- اون هم رفت دنبالش....
- فکر کنم بد جوری زدن به برجک های هم....
- پسره بدبخت
28 خرداد 1387- ،
خوب فضای داستان در جایی به اسم پارک شکل می گیرد با خواندن اون چند سطر اول متوجه می شویم که در مورد فضا و گفتگوی درونی شخص که یک دختر است شروع می شود. بعد از چند خظر می توانیم کشمکش درونی اون دختر رو با دوستش دریابیم... این قسمت اول پر از تضاد شخصیتی دختر و اینکه اون می خواد ضعف خودش رو یه جوری بیان کنه ترس از تنهایی و ترس از سکوت چند نکته ای هست که د راین قسمت به چشم می خورد.
فضای دوم مربوط به ذهنیات پسر مقابل است که شروع می شود به درون گویی و جواب .. شخصیتی تا حدود زیادی بیخیال و اشفته و تا حدودی هم عصبی.... خاطرات برای پسرک خیلی اهیمت دارد....و کوچه کشاورزی هم برای اون یک نوع تداعی از لحظات خوشی است که اون با دختر سپری کرده و حتی می خواهد برای اخرین بار هم با دخترک روبرو شود اون خاطرات به ظاهر خوب را از دست ندهد.....
قسمت سوم هم یک دیالوگ بین یک زن و مرد... اینجا صحبت از فاصله دو نسل است. هر چند زن و مرد در واقع شخصیت های فرعی داستان هستند ولی به نوعی هم چشم سوم داستان به شمار می آیند و ان دو را از زاویه دید خود بررسی می کنند.... تقابل اندیشه های امروزی با نسل امروز ما د راین قسمت تا حدودی زیاد پر رنگ جلوه داده شده که به نظر می رسد تا حدودی به شعاری شدن نزدیک می شود.
خوب این از نقد خود بر این نوشته!!!
نقد منیرو تا حدودی کلی بود و به خود داستان ارتباطی نداشت. بل تا حدود زیادی مربوط می شد به فضای ذهنی نویسنده و اشتباهات و تصحیحات اون. به هر حال منتظر نوشته های شما هم هستم....
