ادم وقتی سخنرانی میکنه یه جوری بعدش انگاری اتفاقی خاصی افتاد!! قبل از اینکه برم بالا حس می کردم که با این ۱۰۰ و خوردی که پایین نشسته اند باید چه کاری انجام بدم. دویت چشم که خیلی ها مطمن بودم امده بودند که سوتی بگیرند و سوالات اجق وجق بپرسند. ولی نیم ساعت شد دازده دقیقه و به خیر و خوشی تمام شد. این عرق لعنتی ما هم که دیوانه کننده بود.
اینجا جای یه نفر حسابی خالی بود. کسی که بخواد بعد از اینکه تمم شدم بیاد و وی لبخندی بزنه و یک خسته نباشیدی بگه. واقعا جاش خالی بود. امدم پایین خنده گرفته بود. کسی نبود و زودی رفتم اتاقم و لبخندی به خودم زدم و خسته نباشیدی از ته دل به خودم گفتم.
یه زمانی که میرفتم کلاس زبان استادم همیشه یه ضرب امثلی رو می گفت . مهم نیست کجا ایستاده ای مهم اینکه چه جوری ایستاده ای!!!
و من همیشه ازو می کردم که تنها در اوج باشم.
زن ها رو گفتم و همیشه هم می گویم که موجودات عجیبی هستند و انک بر این باور خود پا می فشارم و دادم از ین به هوا می رسد که چرا تو این را باور نمی کنی.
چه دغدغه هایی که دارند و چه عجیبند. خلاصه بگم که اینجا همیشه و همیشه چیز های برای خندیدن وجود داره. اخ از دست این زبان لعنتی و این همه دلواپسی پسینش.
دارم چرت و پرت می نویسم و خودم هم بر این باور هستم که چرندیاته. چون اصلا تمرکز ندارن.
