تبليغاتX
ساعت بیست و پنجم -

ساعت بیست و پنجم

می کشند می برند   و اتهام می زنند.

نامه ای برای رکسانا

نه می شناختمت و نه می دانستم که کیستی. تلاسی هم نکردم و از زمانی که اسم تو بر سر زبان ها افتاد داشتم فکر می کردم که تو به عنوان کدامین گروگان این ها خواهی بود و در قبال کدامین سرباز گمنام به زندان افتاده ای. یادم می اید که زمانی در جریان می کنوس و کاظم دارابی بازگان المانی فدا شد و به او انگ تجاوز به زنی مسلمان داده اند و چند صباحی مهمان آنها بود. این بار هر چه به ذهنم فشار اوردم موردی این چنین را به خاطر نیاوردم( ای کاش تو هم همچین اتهامی داشتی ....). به تو می گویند جاسوسی! تصاویرت را از ماهواره که دیدم دکمه پاوس را زدم و به چهره ات دقیق شدم و بر اساس غریزه براندازت کردم که تو جاسوسی یا نه؟ تشخیص سخت بود ولی نتیجه منفی. ظاهرا حتی اگر این اتهام هم درست باشد جاسوس خوبی نیستی. چشم های شرقیت همه چیز را زود لو می دهد و توان نگه داشتن راز ها را ندارد. نه جاسوس نیستی.

بهمن قبادی هم امد و برایمان نوشت که تو نامزدش هستی! نوشت که تن نحیف تو توان کشیدن ان همه فشار را ندارد. من هم با هم عقیده ام. به هر حال من نیز چن او کردم و می دانم با کدامین زبن حرف میزند می دانم چه چیز ها دیده است و چه چیز ها می داند.. اخر او نیز کرد است... ما کردها زیادی می دانیم...

 زمانی که شروع به اعتصاب غدایت کردی شب قبل از خواب به تو فکر می کردم و اینکه می توانی چند روز دوام بیاوری؟ ده روز  این پیش بینی من بود! پدرت ان رو امد و گفت که اوضاعت زیاد خوب نیست. بعد از ظهر همان روز هم اقایان گفتند که نه!! حالت خوب است.باور اینکه تو بتوانی بیش از ده روز طاقت بیاوری برایم سخت است. نمی دانم به چه جرمی و به چه گناه کرده و ناکرده ای گرفتار امدی... کلیشه ای نامه نوشتن برای یک زندانی سیاسی دلداری اوست و امیدواری به اینکه آزاد می شود.... فکر می کنم در مورد تو این دلداری زیاد خوشبنیانه باشد. البته در هر حال آزاد می شوی چون این ها نمی خواهند که در شرایط فعلی باجی بدهند... فقط دلم می خواهد بدانم که در چه حالی هستی و به چه فکر می کنی... دلم می خواهد بدانی که هستند کسانی که قبل از خواب به تو فکر می کنند و تخمین می زنند قدرت تو را... می خواهم بدانی که حتی یک دانشگاه هم درحمایت تو دارند اعتصاب غدا می کنند.... اما در همین ایران خیلی ها تو را نمی شناسند...

شرایط یک زندان سیاسی را درک می کنم .. نزدیکانم به اندازه کافی کشیده اند. از سیاست هم دل خوشی ندارم عزیزترین کسانم را از من گرفته است...

انشایم خوب نیست و همیشه این مشکل هست که زمانی به این مسائل فکر میکنم چنان کلافه می شوم که کنترلی بر خودم ندارم... چندروزیست که هی دست و دست می کنم که برایت چیز بنویسم و انگاری کلافگیم بیشتر می شود.

رکسانا... بدان که سرزمین پدریت در طول تاریخ داستان ها به خود دیده است و تو هم داستانی از آنها.. چه زندانیانی که در سیاه چاله ها به زنجیر کشیده شده اند و چه داستان ها دارد آن خاک سیاه چاله ها.

داستان تو نیز بر این خاک نوشته می شود... ازاد می شوی و به امید آن روز که سلامت بار دیگر صحنه ازادیت را برای لحظه ای پاوس کنم و ببینم که دوباره برگشتی به وادی انسان ها آزاد....

+ نوشته شده در  88/02/13ساعت   توسط بابای کاوه  |