نوشداروی بعد از مرگ سهراب....
این چرخ گردون چه بازی هایی که دارد
یکی می رود
یکی برمی گردد
و من بی حس و حال
این گوشه بازیچه ای برای سایه ها شده ام.
سایه هایی که تنها بر دیوار اتاق راه می روند.
دست هایی که به سویم دارز می شود و من مانده ام که دوباره....
این روزگار کی به کام ما ...
می دانم که دیگر بسیار دیر شده است.