<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ساعت بیست و پنجم</title>
<link>http://devil25.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 15 Oct 2009 16:07:02 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>بارکشی</title>
<link>http://devil25.blogfa.com/post-101.aspx</link>
<description>وبلاگ جدید گذاشتم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کسانی که مایلند بفرمایند ادرس جدید را تقدیم حصور کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با تشکر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوستتان دارم ای سادگان صبور&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 Oct 2009 16:07:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=devil25&amp;postid=101</comments>
<dc:creator>devil25</dc:creator>
<guid>http://devil25.blogfa.com/post-101.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزی برای مرگ</title>
<link>http://devil25.blogfa.com/post-100.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;روزی برای مرگ&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کمتر پیش می یاد که تلویزیون ایران رو بیشتر از یک ساعت ببینم. مگر اینکه در شرایط اون قرار بگیرم. منظور اینه که  در شرایطی که حوصله کار کردن نداشته باشم و یا اینکه برنامه ی خاصی باشه. البته همیشه سعی کرده ام که برنامه نود رو از دست ندهم. ولی امروز با اینکه خیلی کار داشتم اما بی حوصلگی های که بود باعث شد که چند ساعتی بشینم پای این جعبه جادو. یک فیلم گذاشته بود به اسم گامهای معلق( اگر یادم باشه)  فیلم از اون فیلم های در پیت بود هرچند ظاهرا  طرح اولیه فیلم از مسعود کیمیایی بوده اما چندان خوش ساخت نبود در مورد این قاچاق دختران به دبی و همکاری جوانان ایران اسلامی بود. آخرش  فیلم با به اتش کشیدن جسد دخترجوان تمام شد. عصر روز تعطیل و دیدن یک جسد سوخته یه جورای تو ذوقم خورد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعد از اون آهنگی بو از فرهاد.... خواننده نوسالوژیک ترین حس های نهفته. آهنگی بود به اسم عیدانه... شاید شاهکار فرهاد است این آهنگ. تو را می برد به روز های بچگی که هنوز شب عید، معنی داشت. هنوز وقتی سال تازه می شد می دانستی که قراره چند اتفاق بیفتد. تعطیلات. شاید چون بین کردها سفره هفت سین وجود ندارد و در واقع چیز وارداتی است، زیاد اون قسمت برام خاطره نداشته باشه. اما خرید شب عید... دغدغه و  جریمه های شب عید و تعطیلاتی که برای من چندان فرقی نداشت رو برام زنده کرد. معنی تعطیلات آخر سال خیلی کم درک کرده ام. شاید بیشتر برگردد از زمانیکه خودم این چند ساله توی دوره دانشجوی ایم توانسته ام بیشتر مستقل بشم. حداکثر 5 ساله که می دونم شب عید یعنی چی... اما با این آهنگ-که البته  در این فصل خیلی بی مسماء بود- رو خیلی دوست دارم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; یادمه دو سال پیش با این آهنگ سال رو در تنهایی تازه کردم. یادمه شبش تا صبح با این آهنگ برای شروع بهار خوابیدم....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فیلم بعدی در واقع از این سریال های آبغوره ای صدا و سیما بود.... زیاد نمی دونم چه اتفاقی افتاد بیشتر داشتم به چیزی های دیگری فکر می کردم. شام هم جلوی تلویزیون صرف شد. بعد هم  می خواستم بلند شدم. کسلم کرده بود.خسته ام کرده بود این همه صحنه مرگ و صحنه ی بی مزه ی آبغوره ای...زیر نویس داد که برنامه بعدی ماجراجویان دیدم که بد نیست یه کم ادرنالین بدنم ترشح بشه... شاید سرحال آمدم... برنامه درمورد یک موتور سوار که فکرکنم اسمش جواد بود که می خواست از روی 22 اتوبوس پرش کنه. یا چیز های در این مورد خونده بودم اما کاملا یادم نبود. برنامه داشت خوب پیش می رفت و از سکوی پرشی که خودش درست کرده بود حرف های که می زند می شد فهمید که زیاد به این پرش نمی توان اطمینان کرد. تنها یکی بود که مرتب بهش می گفت که تو می تونی جواد... انگاری یه بچه بازی باشه. رکورد قبلی برای این موتور سوار به گفته خودش 55 متری رودخانه ی کرخه بود... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اتوبوس ها امدند و مردم هم تشویق می کردند... داشت مصاحبه ی جواد رو نشون می داد که گوشه تصویر دیدم که داشتند اتوبوس ها رو جابه جا می کردند.در واقه بین اتوبوس 11 به بعد فاصله گذاشتند... اون زمان چیز خاصی به ذهنم نرسید. جواد اماده پرش شد. ولی سرعت زیادی نتونست داشته باشه... به سکوی پرش رسید و معلوم بود که سرعتش کافی نیست. وسط های راه یه دفعه افتاد..دقیقا افتاد همون جایی که فاصله بود. دقیقا 42 متر .کمرش  مشخص بود که شکست. مردم و دوستاش رسیدند ولی جواد فوت شد. یه لحظه شوکه شدم... چه راحت با جون مردم بازی کردند. تصاویری بعد از تکرار واقعه .به شدت تکان خوردم... یعنی باورش سخت بود که این جوری جوانیکه تا ساعتی پیش همه داشتند برایش شعار می دادند حالا روی سقف اتوبوس های مرگ بی نفس افتاده بود. خلاصه آخر فیلم دخترجواد رو نشان داد. فکر کنم حدود 4 سالش بود. خیلی اعصابم خورد شد... بعد از اون هم گزارشگر فیلم رفته بود اهواز و اندازه که گرفته بود پرش قبلی جواد 42 متر بود نه 55 متر.  یعنی به همون اندازه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;باز هم مرگ اما این بار واقعی بود. خیلی پکر میکرد و عصبی. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;امدم پشت کامپیوتر... یادم امد که سامان قراره امشب از المان بیاد. زنگ زدم به امید اینکه رسیده باشه. برادرش گفت که ساعت 1 امشب پروازش می شینه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نمی دونم این تهیه کننده برنامه های تلویزیونی به فکر شب جمعه مردم و تعطیلات اخر هفته اون ها نیستند. اصلا می دونن که تعطیلات آخر هفته یعنی چی؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; فکرکنم اخرین پست این وبلاگ باشه و از پست بعدی در وبلاگ جدیدم خواهم نوشت&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 Oct 2009 15:17:39 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=devil25&amp;postid=100</comments>
<dc:creator>devil25</dc:creator>
<guid>http://devil25.blogfa.com/post-100.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>؟ دروغ؟</title>
<link>http://devil25.blogfa.com/post-99.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;نسل آدمهای خوب دارد منقرض می شود. اینو جدی بگیرید!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جمله بالا رو چند سالی در ذهن خودم حلاجی کرده ام.اگرما معتقد باشیم که فرهنگ انسانی نیز مانند طبیعت دارد تطور پیدا می کند و تغییر پیدا می کند، پس ساده است که درک کنیم که فرهنگی که برای ما تعریف شده به عنوان خوبی، واقعا در حال انقراضه و مانند ششمین انقراض طبیعی دراد این فرهنگ نیز منقرض می شود.ببینید منهم می دانم که فرهنگ تغییر می کند... همیشه هم آدم های خوب و بد وجود داشته اند... اصلا خود خوبی و بدی نیز دارای معیار های است که در زمان های مختلف تعریف های مختلفی از آن ارئه شده ومی شود... خوب با علم به اینها می گویم که نه واقعا دارد این فرهنگ خوبی از بین می رود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خوب حالا این فرهنگی که دارم ازش دم می زنم چیه؟ دوری از دروغ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ببینید از نظر تمامی اتفاقاتی که برای رخمی دهد و ما در هر فرهنگی آن را تابو،گناه( چه صغیره و چه کبیره) و یا در کل آن را بد می دانیم، از نظر من قابل توجیه است. قتل، دزدی، تجاوز و تمامی این ها اگر دقت کیند بر اساس غریزه است و احساسات  حیوانی ما را نشان می دهد. تمامی تفکراتی هم که به وجود آمده اند، در واقع کارشان این است که  این قسمت از وجودی ما را کنترل کنند. ترس انداختن در دل عامه به بهانه های تکفیر خدایان، جزای روز قیامت، یا جزای های فردی در این دنیا نیز نمونه های از این تلاش جامعه انسانی برای انسان ها است. اما اگر دقت کنید تنها موردی از این همه گناهان و یا تابو های که برای ما گذاشته اند، دروغ تنها سرچشمه کاملا انسانی دارد. بزارید مثلا را یه کم بیشتر باز کنم، شما اگر حس جن.سی داشته باشید و تحریک شود به ناگاه مانند یک حیوان- اگر ماده باشید اماده جفتگیری می شوید یعنی اینکه خود را عرضه می کیند یا اگر نر باشید برای خودتان به دنبال جفت می گیرد. تنها سعی کرده ایم سرپوشی به این مسایل بزاریم و از ازدواج و این چیز ها به عنوان راه کار و چاشنی انسانی استفاده کنیم. مثالی که زدم به این خاطر بود که فکر کنم قاطبه مردم به این مسئله غریزی- جن.سی- نیاز اولیه خود می دانند. اگر گرسنه تان باشد و نتوانید نانی بخورید، مطمئنا به فکر دزدی می افتید و شاید- در بیشتر موارد این مسئله رخ می دهد- دست به دزدی بزنید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نظرم این نیست که این کار ها خوب است و یا بد! فقط می گویم که اگر به طبیعت نگاه کنیم و به ان اندیشه کنیم می فهمیم که این چیز های که در جامعه ما وجود دارد بازتابی از همان خوی حیوانی ماست. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما ایا دیده اید که شیر نری به ماده شیری دروغ بگوید؟؟؟!!! یا اینکه اصلا اینکار امکان دارد؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ببینید اینجا اون اشتقاق اصلی پیش می آید. انسان به واسطه داشتن زبان و کلمه می تواند با استفاده از یکی از کلمات سعی در مجاب کردن دیگری و عرضه خود داشته باشد. پس به راحتی می توان فهمید به واسطه مغز خلاقه ی انسانی و همچین وسیله ای برای بیان ذهنیات انسانی، انسان از دروغ استفاده می کند. پس این گناه- تابو- و یا هر چه که شما مایلید بنامید مختص انسان است و از نظر من واقعا غیره قابل گذشت. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حالا بیاید جریان بالا را در یک قالب بگذاریم. درواقع داریم سعی می کنیم یک مدل یا ساختار برای یک یک موضوع بسازیم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;موضوع دروغ و طبعات آن اسم گذاری می شود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما قالب: جامعه انسانی- بیشتر همین جامعه خودمان را در نر می گیریم. یک پیشینه هم برای آن در نظر می گیریم که راحتر مسئله قابل درک تر شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جامعه انسانی که ما با آن سرو کار داریم به صورت ابتدایی در حدود ده دوازه هزار سال پیش به وجود آمده تغییراتی نیز کرده و ظاهرا پیشرفت هایی نیز در آن به انجام رسیده است. اما با نگاهی موشکافانه می توان فهمید که حداقل از حدود 5 هزار سال پیش تا حالا در قوانین بشری به یک دستی رسیده ایم. اینجا خود جای بحث فراوانی دارد. ما یک سری قوانین و احکام را داریم که در واقع برمی گردد به پیشرفت های تکنولوژیکی و یا همان سیر تطوری جوامعی که با انها سروکار نداریم و نمی خواهیم آن ها را وارد این بحث نماییم. مثلا عبور از چراغ قرمز نهایتا 100 سال است که به وجود آمده و محصول وجود ماشین است. مثال هایی نیز شما می توانید به این قبیل احکام آضافه نمایید. از طرف دیگر یکسری قوانین وجود دارد که بعد از رسیدن انسان به مرحله کشاورزی از آها استفاده کرده است. مثلا زنا کردن، قتل کردن، رعایت حریم شخصی و مسائلی از این دست که ما داریم روی این قسمت بحث می کینم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;برای این دسته دوم قوانین و نحوی نگرش جوامع مختلف به آن دنیای از چگونگی و بودن و نبودن ها برای ما درست شده است. و حداقل تا انقلاب صنعتی اروپا این باید ها و نباید ها کم بیش در بسیاری از کشور ها و سرزمین ها استفاده شده اند و بعد از انقلاب صنعتی طبعا اتفاقاتی باعث شد نگرش به این قوانین عوض شود. دلایل این تغییر وضعیت طولانی است و گفتن و نوشتن در این مورد نیز بسیار وقت گیر و از حوصله این مطلب خارج.  اما ما داریم درمورد کشوری بحث می کینم که هنوز به مرحله انقلاب صنعتی نرسیده و در مرحله پیش کشاورزی و کشاورزی باقی مانده است. ایران&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پس این از پیشینه موضوع. و همچین مشخص کردن محل تست این موضوع&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ایرانی که دارم از آن سخن می گیوم درواقع از شمال عراق و کوه های تروس تا هندوکوش را شامل می شود در واقع همان ایران   بزرگی که از نظر فرهنگی میلیت هایی در آن زندگی می کنند. دریکی از  قدیمی ترین نوشته ای که ما از ایران باستان داریم، پادشاه بزرگ ایران- داریوش- از اهوارمزدا می خواهد که دو چیز را از سرزمین او دور بگرداند. یکی دروغ است و دیگری خشکسالی!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خوب جالب شد انگاری این دو بلا و افت در آن زمان بزرگترین مشکلات خاندان شاهی، مردم عامی و کشور بزرگ  ایران بوده است. می دانید وقتی کسی برای چیزی دعا می کند برای درد و مرضی است که وجود دارد.نتیجه گیری ساده این بحث این است که مردم ایران انگاری دروغگویند!!! ناراحت نشوید. چیز دیگری که هست نمونه اش همین حالا وجود دارد. نمی خواهم وارد مباحث سیاسی شوم و مطالب این وبلاگ نیز به سیاست زدگی ربطی ندارد اما همه شاهد بودیم و هستیم که هر روز دارند به مردم دروغ می خویند و دروغ جزیی از زندگی ما شده است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ساده است نه!!! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بحث خیلی طولانی شد. اما اگر به صورت بخواهیم نتیجه گیری کنیم دورغ و دروغ گویی بالاترین گناه- اگر مذهبی باشید- بالاترین تابو- اگر سنتی باشید- و بزرگترین مشکل فعلی- از دیدگاه جامعه شناسی- است. و دروغگو ها بزرگترین گناهکاران- بزرگترین مشکل فعلی جامعه ماست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;راهی هم وجود ندارد که بتوان از این معضل در رفت. زیرا ما خودمان نیز هر روز عادت داریم که به خودمان دروغ می گوییم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 09 Oct 2009 16:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=devil25&amp;postid=99</comments>
<dc:creator>devil25</dc:creator>
<guid>http://devil25.blogfa.com/post-99.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بازگشت</title>
<link>http://devil25.blogfa.com/post-98.aspx</link>
<description>سلام.... حال همه ما خوب است ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاهی ملالی دور............... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;موبایل رو مودم کردم که بتوانم چند دقیقه ای به این وبلاگ بی چاره ام برسم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از این چند روزی که نبود- بگم چند ماه بهتره- از همه چیز دور شده ام. از همه بی خبرم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی جا های رفتم که از اینترنت خبری نبود و اگرهم بود من علاقه ای نداشتم. فکر کردم یه مدت &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بی خبر باشم بهتره... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب از زمانی که ننوشتم اتفاقات زیادی افتاده... از تصادف کردن بسیار شدید با موتور بگیر تا امدن و رفتن دوباره بهار تا ... خیلی چیزهای دیگه....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نوشتن از اینهمه هم راستش فکرنکنم چندان جذاب باشه به هر حال همه تا حالا به خیر گذشته و تنها ریشی عظیم بر صورت مانده که احتمالا امشب آن نیز به سلامتی بر باد خواهیم داد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می ایم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 Oct 2009 18:52:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=devil25&amp;postid=98</comments>
<dc:creator>devil25</dc:creator>
<guid>http://devil25.blogfa.com/post-98.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تو نیز رفتی</title>
<link>http://devil25.blogfa.com/post-97.aspx</link>
<description>شاید زمانی دور بازگردی...
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می دانم که دیگر نه تو من را به خاطر راه می دهی و نه من دیگر خاطری دارم که تو را در آن دخیل.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما هر دو منتظریم... هر دو تنهایم و ... هر دو نفس می کشیم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما نفس های تو برایم همان نفس باد صبا بود یا همان نفس قدسی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی تو که رفتی با که سروکله بزنم.؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با که درگیر شوم دغدغه کی را داشته باشم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دانم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; و نمی دانم های بسیار&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز تو نیز می روی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Sep 2009 11:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=devil25&amp;postid=97</comments>
<dc:creator>devil25</dc:creator>
<guid>http://devil25.blogfa.com/post-97.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://devil25.blogfa.com/post-96.aspx</link>
<description>من زنده ام و هنوز نیز بر حماقت این مرد می خندم و گاهی چنان خشمگین می شوم که از خود بی خود و بی اختیار اشکی می ریزم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با اینکه اصلا و به هیچ عنوان و در هیچ شرایطی با این جریانات سیاسی موافق نبوده و نیستم ولی مرگ مرگ ۸۹ نفر و این همه زدن و بردن را می شود تحمل کرد مگر می شود بر مرگ ندا اقا سلطان خیره شد و ضجه نزنی و فریاد نکشی....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مگر می شود.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می ایم دوباره اینبار با زبانی تندتر و نیشی زهر انگیز تر..&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 17 Jul 2009 14:17:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=devil25&amp;postid=96</comments>
<dc:creator>devil25</dc:creator>
<guid>http://devil25.blogfa.com/post-96.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نوشداروی بعد از مرگ سهراب....</title>
<link>http://devil25.blogfa.com/post-95.aspx</link>
<description>این چرخ گردون چه بازی هایی که دارد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکی می رود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکی برمی گردد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و من بی حس و حال&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این گوشه بازیچه ای برای سایه ها شده ام.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سایه هایی که تنها بر دیوار اتاق راه می روند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دست هایی که به سویم دارز می شود و من مانده ام که دوباره....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روزگار کی به کام ما ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می دانم که دیگر بسیار دیر شده است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 24 May 2009 20:08:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=devil25&amp;postid=95</comments>
<dc:creator>devil25</dc:creator>
<guid>http://devil25.blogfa.com/post-95.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://devil25.blogfa.com/post-94.aspx</link>
<description>می کشند می برند   و اتهام می زنند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نامه ای برای رکسانا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه می شناختمت و نه می دانستم که کیستی. تلاسی هم نکردم و از زمانی که اسم تو بر سر زبان ها افتاد داشتم فکر می کردم که تو به عنوان کدامین گروگان این ها خواهی بود و در قبال کدامین سرباز گمنام به زندان افتاده ای. یادم می اید که زمانی در جریان می کنوس و کاظم دارابی بازگان المانی فدا شد و به او انگ تجاوز به زنی مسلمان داده اند و چند صباحی مهمان آنها بود. این بار هر چه به ذهنم فشار اوردم موردی این چنین را به خاطر نیاوردم( ای کاش تو هم همچین اتهامی داشتی ....). به تو می گویند جاسوسی! تصاویرت را از ماهواره که دیدم دکمه پاوس را زدم و به چهره ات دقیق شدم و بر اساس غریزه براندازت کردم که تو جاسوسی یا نه؟ تشخیص سخت بود ولی نتیجه منفی. ظاهرا حتی اگر این اتهام هم درست باشد جاسوس خوبی نیستی. چشم های شرقیت همه چیز را زود لو می دهد و توان نگه داشتن راز ها را ندارد. نه جاسوس نیستی. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهمن قبادی هم امد و برایمان نوشت که تو نامزدش هستی! نوشت که تن نحیف تو توان کشیدن ان همه فشار را ندارد. من هم با هم عقیده ام. به هر حال من نیز چن او کردم و می دانم با کدامین زبن حرف میزند می دانم چه چیز ها دیده است و چه چیز ها می داند.. اخر او نیز کرد است... ما کردها زیادی می دانیم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; زمانی که شروع به اعتصاب غدایت کردی شب قبل از خواب به تو فکر می کردم و اینکه می توانی چند روز دوام بیاوری؟ ده روز  این پیش بینی من بود! پدرت ان رو امد و گفت که اوضاعت زیاد خوب نیست. بعد از ظهر همان روز هم اقایان گفتند که نه!! حالت خوب است.باور اینکه تو بتوانی بیش از ده روز طاقت بیاوری برایم سخت است. نمی دانم به چه جرمی و به چه گناه کرده و ناکرده ای گرفتار امدی... کلیشه ای نامه نوشتن برای یک زندانی سیاسی دلداری اوست و امیدواری به اینکه آزاد می شود.... فکر می کنم در مورد تو این دلداری زیاد خوشبنیانه باشد. البته در هر حال آزاد می شوی چون این ها نمی خواهند که در شرایط فعلی باجی بدهند... فقط دلم می خواهد بدانم که در چه حالی هستی و به چه فکر می کنی... دلم می خواهد بدانی که هستند کسانی که قبل از خواب به تو فکر می کنند و تخمین می زنند قدرت تو را... می خواهم بدانی که حتی یک دانشگاه هم درحمایت تو دارند اعتصاب غدا می کنند.... اما در همین ایران خیلی ها تو را نمی شناسند... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شرایط یک زندان سیاسی را درک می کنم .. نزدیکانم به اندازه کافی کشیده اند. از سیاست هم دل خوشی ندارم عزیزترین کسانم را از من گرفته است... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;انشایم خوب نیست و همیشه این مشکل هست که زمانی به این مسائل فکر میکنم چنان کلافه می شوم که کنترلی بر خودم ندارم... چندروزیست که هی دست و دست می کنم که برایت چیز بنویسم و انگاری کلافگیم بیشتر می شود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رکسانا... بدان که سرزمین پدریت در طول تاریخ داستان ها به خود دیده است و تو هم داستانی از آنها.. چه زندانیانی که در سیاه چاله ها به زنجیر کشیده شده اند و چه داستان ها دارد آن خاک سیاه چاله ها.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;داستان تو نیز بر این خاک نوشته می شود... ازاد می شوی و به امید آن روز که سلامت بار دیگر صحنه ازادیت را برای لحظه ای پاوس کنم و ببینم که دوباره برگشتی به وادی انسان ها آزاد....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 02 May 2009 22:44:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=devil25&amp;postid=94</comments>
<dc:creator>devil25</dc:creator>
<guid>http://devil25.blogfa.com/post-94.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://devil25.blogfa.com/post-92.aspx</link>
<description>کوچ کردم! به همین راحتی و در عرض چند ساعت از بلاگفا و وبلاگم به اینجا امده ام. اصلا هم با این صفحات آشنا نیستم و فعلا دارم آزمایش و خطا می کنم. نمی دونم که این پست ها کجا و چه جوری نمایش داده می شود. بلاگفا هم خوبی ها خودشو داره که مثلا می شود در صفحه اول ببینی که چه وبلاگی آپ شده یا اینکه بتونی دست رسی به سایر وبلاگ ها داشته باشی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما از دلایل این مهاجرت و به قولی این فرار مغز ها:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت: این هم وبلاگ جدیدم!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 28 Apr 2009 00:27:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=devil25&amp;postid=92</comments>
<dc:creator>devil25</dc:creator>
<guid>http://devil25.blogfa.com/post-92.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://devil25.blogfa.com/post-91.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;معمولا برای نوشت هر متنی باید دلیلی باشد!!! حداقل برای هر پست در وبلاگ. شاید نوشتن هر اتفاقی و درد دلی برای کسی جذاب نباشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زندگی من هم از این زندگی هایست که بیشتر آن شاید برای نوشتن در وبلاگی هم جذاب نباشد. البته این هم به قدرت نویسنده ارتباط دارد که می تواند از هر چیزی یک نوشته کاملا خوب را به خواننده ارائه دهد. اما من نویسنده نیست. پس نتیجتاً حاصل کار می ماند اینکه تو چیزی در این وبلاگی نمی بینی یا اینکه دیر به دیر اپ دیت می کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;البته به گمانم اتفاقی هم در پهته گیتی نمی افتد. زمانی فکر می کردم هر اتفاقی در این جهان برای شخصی در ایسلند یا جزایر گوام ارتباط مستقیمی با زندگی انسان در ژاپن یا اندونزی دارد!!! ولی حالا نه! به گمانم که مرگ همسایه را نیز بتوانم به راحتی مرگ کسانی در افریقا تحمل کنم. یا حتی نزدیکتر! مرگ خودم را نیز به راحتی مرگ یک پشه در اثر استفاده از ت ت د تحمل می کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نوشته های سیاه معمولا برای ما معمولا نشان از یک انسان افسرده دارد و روان رنجور! اره غیب نگفتی و واقعیت همین است که نوشته شد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گاهی دل که می گیرد. انسان یاد همه می افتد یاد حتی یاد کسانی که از انها متنفری! و با کوچکتر مسئله ای خاطره ای تداعی می شود و معمولا این خاطرات بیشتر جلوه های بدی از خود بر جای می گذارند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بگذریم: Let’s go down&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پی نوشت:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دوست عزیز را محبت فراوان دارد به بنده در این وبلاگ!!! اما انگاری فراموش کرده که نام نویسنده وبلاگ را بخواند و یا اینکه حتی بدتر اینکه  نوشته ها را کامل نخوانده و فکر کرده  که بنده از جنس لطیف هستم. جهت اطلاع خوانندگان گرامی و بخصوص شخص شخیص ایشان باید چند نکته را بگویم که جنسمان نه لطیف که بل بسیار خشن( حداقل به ظاهر) با سبیلی لینی و کلا ظرافتی در ما نیست. البت باید متذکر شوم که به هیچ وجه هم همجنس باز( استغر از خدا) نیستم در واقع به شدت از این قشر دوری می کنم! هر چند احترام می زارم به این بندگان خدا!!! قسم می خورم به جان خودت! البته اون  فقط برایم از چیزی نوشته که خودم هم نمی دانم چیست!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در هر حال! پس امیدوارم که این بنده خدا نیز از این خیال و خیال پردازی  ها دوری کند و حداقل متوجه باشد که دنیای سایبر هیچ ارزشی ندارد و تنها ارزش ان این است که تو راحت بتوانی در راحت حرف بزنیو برای خودت بنوسی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 20 Apr 2009 22:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=devil25&amp;postid=91</comments>
<dc:creator>devil25</dc:creator>
<guid>http://devil25.blogfa.com/post-91.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
